به کتابفروشی که سر می زنی فرصت کو تاهی داری برای پیدا کردن کتاب مورد علاقه، نویسنده مورد علاقه، نگاه کردن قیمت پشت جلد و...
ستون کتابدار این فرصت را به شما می دهد. کتاب مورد علاقه تان را ورق بزنید و چند صفحه ای را بخوانید؛ بی آنکه نگاه بی حوصله فروشنده هی سر بخورد روی صفحات کتاب و صورت شما...
خلاصه ی کتاب «بیوتن»
نوشته: رضا امیرخانی
انتشارات: علم، تهران، 1387
قیمت: 6500 تومان
فصل 1: یعنی
ارمیا یعنی همین بابایی که دست کم صد پلیس کنار گیت دوره اش کرده اند. یک آدم نه خیلی معمولی با موهای مجعد و ریشهای بلند؛ جوری که هر جوری که لباس بپوشد –ولو شلوار کوتاه- و هر جایی که برود –ولو فرودگاه جی.اف.کی- عبدالله بودن ش تابلو است.
البته تورات عهد عتیق بر این باور است که ارمیا یعنی ارمیای نبی. در کتاب ارمیای نبی او را فرزند حلقیا می نامد و … ؛ که البته هیچ ارتباطی با جی.اف.کی ندارند. عهد عتیق، خطاب به او می نویسد: بدان که ترا امروز بر امت ها و ممالک مبعوث کردم تا از ریشه بر کنی و منهدم سازی و هلاک کنی و خراب نمایی و بنا کنی و غرس بنمایی...
و ارمیا زیر لب می گوید: آخر چه جوری؟
البته جیسن، عرب شکم گنده ای که در کاندومینیوم (1) شماره بیست در طبقه بالای آپارتمان آرمیتا زنده گی می کند، می گوید: ارمیا فعل امر مثنا است، از ریشه ی رَمی. اِرمی یعنی تو یک نفر تیر بیانداز، ارمیا یعنی شما دو نفر تیر بیندازید...
اما خدا در سوره ی مبارکه ی انفال می گوید وَ ما رَمیتَ اذ رمیت... یعنی وقتی تو تیر می زنی، تو تیر نمی زنی، ولکن الله رمی...
نویسنده از نوشته بالا سر درنمی آورد. با دل خوری می نویسد که ارمیا اسم اولین رمان ش بوده است. قصه ای راجع به یک شخصیت به نام ارمیا. با همان مشخصات فوق الذکر.
$$$
پلیس ها دور گیت را گرفته بودند. به ارمیا می گفتند که دست ش را روی سرش بگذارد. زنی سیاه پوست که مثل بقیه یونیفرم سورمه ای پوشیده بود، دست گاه آشکارساز را به ستون فقرات ارمیا نزدیک کرد. چراغ دست گاه روشن شد و بوق زد. پلیس ها مراقب هر حرکت ارمیا بودند که یک هو صدای فریاد آرمیتا بلند شد:
_ ارمیا!
تا آرمیتا را دید، همان جور که دست ش روی سرش بود، به فارسی گفت:
_ با این استقبال گرم تان... بابا! به این لامذهب ها حالی کن که ترکش یعنی چی... من با این انگلیسی الکن م زوارم در رفت از بس به این ها گفتم متالیک بن (2) ... حالی شان نمی شود، آرمیتا...
آرمیتا جلو رفت و از فرمان ده پلیس ها اجازه گرفت و برای ش آن قدر از جنگ و بمب خوشه ای و خمسه خمسه و تراشه های فلزی که در بدن باقی می مانند، صحبت کرد که عاقبت فرمان ده خسته شد، شاید هم مجاب شد که صدایی که از دست گاه آشکارساز بیرون می آید، چیز خطرناکی را آشکار نمی کند. فرمان ده جلو آمد و به ارمیا اجازه داد که دست ش را از روی سرش بردارد. ارمیا سری تکان داد و دست و پا شکسته گفت:
_ باورتان شد که در کمرم اتمیک بمب (3) کار نگذاشته ام؟
فرمان ده خندید و سر تکان داد و آرزو کرد ارمیا اوقات خوشی در آمریکا داشته باشد و از این فرصت استفاده کند تا این ترکش را از کمرش دربیاورد. به ارمیا گفت که به خاطر داشته باشد، آمریکا، سرزمین فرصت هاست... صدای بلندگوی سالن، هر از گاهی چند در فضا پخش می شد:
_ ولکام تو یو.اس.ای لند آو آپورچونیتی ز! (4)
لختی بعد ارمیا بیرون گیت بود و چمدان هایش هم روی چرخ دستی. آرمیتا خشی را به او معرفی کرد. ارمیا با تعجب خشی را نگاه کرد. جلو رفت و با او دست داد.
_ از دیدن شما خوش حال م.
بعد برگشت به سمت آرمیتا. آرمیتا دست ش را جلو آورد، اما زود یادش افتاد و دست ش را عقب کشید. به ارمیا گفت:
_ اصلا فکر نمی کردم بتوانی بیایی... متاسفم، استقبال خوبی نبود... با آن ترکش توی کمرت...
ارمیا، نگاه تندی به آرمیتا انداخت. خیال می کرد آرمیتا به تنهایی دنبال او خواهد آمد. حالا یک مرد غریبه را هم راه او می دید. برادرش؟ فک و فامیلش؟ دوستش؟ شوهر... نه. مردی که شاید خیلی هم غریبه نبود.
....
سه نفری ساکت و سریع گام برمی داشتند تا از فرودگاه جی.اف.کی خارج شوند.
آرمیتا از ارمیا پرسید:
_ شما چرا این قدر ساکتی؟
$$$
خشی در حالی که پشت فرمان اتومبیل، کنار آرمیتا نشسته است، عینک آفتابی ش را در می آورد و می پرد وسط سر و صدای عالم:
_ حال می کنی آقا؟ دارم به ات فری تور (5) می دهم ها... تا 5 دقیقه ی دیگر وارد منهتن می شویم و دیگر آسمان را نخواهی دید.
ارمیا با خودش تکرار می کند: "و دیگر آسمان را نخواهی دید..." خشی او را از لاک ش بیرون می کشد و به دورنمای ساخت مان های بلند اشاره می کند:
_ عشق می کنی اسکای تاورها را؟ (6)
آرمیتا صحبت خشی را قطع می کند:
_ آسمان خراش، نه اسکای تاور... ارمیا تازه آمده، فارسی را پاس داریم...
$$$
اسکای تاور یعنی آسمان خراش. چه دیده است چشم تیزبین پارسی گوی شیرینی که میان اسکای تاور و اسکای اسکریپر (7) دومی را انتخاب کرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسمانی. گویی همه عِرض بشر نتوانسته است زحمتی بر آسمان بیاورد. عرض خود می بری و زحمت ما می داری. اوج قدرت بشر که در همه قرون زور زده است و باد کرده است و متورم شده است و سر کشیده است، خراشی بیش نیست بر هیبت آسمان. عجب لغتی است آسمان خراش.
$$$
خشی مدام گاز می دهد و ترمز می زند و تقاطع ها را یکی یکی رد می کند .عاقبت یک جا می ایستد. کناریک گاری که دود از آن بلند می شود و رویش نوشته اند سوسیس آلمانی. پیرمردی با چهره ای شرقی با کاردک سوسیس ها را زیرو رو می کند. جوانکی سیاه پوست هم ور دستش است. موزون خودش را تکان می دهد وسوسیس ها را فرو می کند داخل نان. آرمیتا می گوید:
_ اینجا برا ی چه ایستادی خشی بریم یه جای حسابی تر.
_ نه بابا یک نصفه هات داگ بخوریم که بد جوری گرسنه شده ام ...
حتا لازم نیست از شکاف بین دو صندلی جلوی داج نود و نه مشت آرمیتا را ببینم که به پهلوی خشی می خورد آرمیتا آرام زمزمه می کند
_ این فقط ذبح حلال می خورد...
با نیمه ی سنتی به حلال وحرام فکر نمیکنم. با نیمه ی مدرن حتا به "این" آرمیتا که به "من"میگوید، فکر نمیکنم. با چشم سنتی م هنوز دست چپ آرمیتا را می بینم که به پهلوی خشی، بدن نامحرم سقلمه زده بود. اما دروغ چرا؟ چشم دیگرم که مدرن تر است، فقط انگشت چهارم از دست چپ آرمیتا را نگاه می کرد تا ببیند آیا حلقه ای در آن هست یا نه... چشم مدرن چیزی نمیبیند...
پیرمرد ما را که می بیند گل از گل ش می شکفد.
-به به ها دو یو دو؟ چاکر آقا ،چاکر خانم !چاکر داداشمان با آن محاسن مسجدی توپی ش صلوات اول را جلیل تر بفرست!
آرمیتا به پیرمرد اشاره میکند.
آقای میان دار! بی زحمت یک هات داگ فقط برای خشی. ارمی از این ها نمی خورد.
میان دار می خندد و میگوید:
-چاکر خانم! این آرمیتا خانم جزو تاپ تن (8) مودب های آمریکاست علی الخصوص با آن حجاب چاقچوری ش.
خشی به آرمیتا نزدیک می شود. بس که صدای جاز پسرک سیاه پوست بلند است بریده بریده می شنوم که چه می گو ید.
_ ادا در نیار ...فاندامنتالیست ...روسری ..
میاندار هم نمی شنود. داد میکشد سر پسرک سیاه پوست: هی جانی شات آپ کن آن جاز بی صاحب مرده را!
پسرک آه واهی می کند و ضبط را خاموش میکند. بعد آرام با خودش می گوید "آذر ساید " ونوار کاست را بر می گرداند. ضبط آرام آرام می خواند آلبالا لیل والا، آلبالا لیل والا...
محزون ودلگیر می خواند.
آلبالا لیل والا، آلبالا لیل والا
$$$
فصل 3: مسکن
فری تور خشی تمام می شود و از تونل لینکلن (9) از منهتن خارج می شویم. تونل از زیر رود هد سون (10) که عاقبت می ریزد توی اقیانوس آتلانتیک می گذرد. با شش باند ماشین رو. بزرگ و روشن. با چراغ های نئون سفید. اگر ایران بود چه قدر مردم عشق می کردند که بوق بزنند داخل ش تا صدا بپیچد...
در حومه نیویورک. داخل کوچه ای می شویم که شمال ش خانه های ویلایی هستند و جنوب ش آپارتمانی. خیابان مرا یاد زیبا کنار می اندازد. با درختان بلند سدروس و کنار. سبز و مرطوب. خشی می پیچد توی شماره ی نوزده و داج را درست کنار ورودی گاراژ نگه می دارد. منتظرم تا وارد گاراژ شود.
_ خوب! رسیدیم. پیاده نمی شوید؟
آرمیتا زودتر پیاده شده است. پیاده می شوم و به سمت صندوق عقب داج 99 می روم. چمدان ها را بیرون می آورم و منتظر می مانم و آرمیتا را می پایم که آرام با خشی صحبت می کند.
آرمیتا روی ش را به سمت م برمی گرداند و می گوید:
_ ارمیا! امشب را توی کاندوی (11) من باش. من هم یک کاری می کنم.
می خندم و به دور و بر نگاه می کنم. نمی دانم کدام قسمت این خانه ویلایی، آپارتمان آرمیتا است. آرمیتا راه نمایی م میکند و خانه ی روبه رویی را نشان م می دهد. آن سوی خیابان، شماره بیست.
_ من توی کاندومینیوم (12) روبه رویی زنده گی می کنم. یونیت دوازده، طبقه چهارم. با خشی به قول خودش فاصله طبقاتی داریم!
چه قدر خوش حال می شوم. مثل بچه ها. از این که لااقل آرمیتا با خشی یک جا زنده گی نمی کند. پس هنوز امیدی هست.
آرمیتا با خشی خداحافظی می کند. جلو می روم و از خشی تشکر می کنم. می خواهم با او دست بدهم که دست ش را عقب می کشد.
_ امروز 1 بار دست داده ایم! 2 بار دست دادن در روز کار گِی هاست!! (13)
...
هوا تاریک شده است. شب است. اولین شب اقامت من در ایالات متحده ی آمریکا. در خانه ی کسی که قرار بوده است همه ی زنده گی من باشد. این غربت بایستی بشکند.
$$$
با خودم می گویم:
_ و شب را لباس و روز را معاش قرار دادیم...
آرمیتا داد می کشد:
_ راستی لباس راحتی داری؟ اگر نداری خیال می کنم یکی- دو دست از لباس های خشی این جا باشد!
سرم به دوران افتاده است. فریاد می کشم:
_ چه کاره است این خشی؟
$$$
سینی قهوه از دست آرمیتا رها می شود و روی سینک می افتد. برمی گردم و به سمت ش نگاه می کنم که به من خیره شده است.
_ ترسیدم! چرا داد می زنی! خشی چه کاره است؟ خشی توی یک کمپانی تحقیقاتی کار می کند. ریلیجس ریسرچ (14) یا تحقیقات مذهبی. چیزی نمی گویم. او هم انگار نه انگار. روسری اش را جلو می کشد.
_ راستی تو با کارت چه کار کردی؟ مرخصی گرفته ای یا برای همیشه آمده ای...
سردم است. بسیار سردم است.
نمی دانم! این ها به تو بسته گی دارد به گمانم. یا به تو بسته گی داشت...
اوه! بس کن! هنوز خیلی زود است برای این حرف ها...
$$$
و خدا در قرآن می گوید:
الله الذی جعل لکم الیل لتسکنوا فیه
و الله جعل لکم من بیوتکم سکنا
و من آیاته ان خلق من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها
شب را و خانه را و هم سر را برای تسکین شما قرار دادیم.
$$$
شب است و من در خانه هستم، کنار کسی که قرار بود هم سرم باشد و این هر سه یعنی شب و خانه و هم سرآرامم نمی کند
-سهراب کجایی؟
انگار بلند میگویم ارمی با تلفن بی سیمش کنارم ایستاده است .
-این سهراب کیست؟ دلتنگی طبیعی ست روز های اول ادم خیلی میس میکند همه را .بیا یک تماسی بگیر
-نمیگیرد تلفن آمریکال هم بگیرد ایران وصل نمیکند ...
چرا به یاد نمی آوربی آرمیتا ما اولین بار کنار قبر سهراب همدیگر را دیدیم وقتی آمد ه بودی روی معماری محله آنها کار کنی.
نمی دانم از کجا پیدایت شد و امدی نشستی کنار من روی تنها قبر خالی قطعه 48
که کنار قبر سهراب بود
- عذر می خواهم وارد پراویسی (15) شما شدم... ما برای یک کمپانی دانش گاهی کار تحقیقاتی می کنیم که قرار است برای توسعه ی این گورستان مشورت بدهیم... تهران خیلی بزرگ و این جا خیلی کوچک است. باید برای بزرگ کردن اینجا پلن داشت. به ما گفته اند این قطعه که مر بوط به جنگ است خیلی مهم تر است. آیعنی اگر راجع به اینجا مشکلی نباشد راجع به جاهای دیگر هم مشکلی نیست. نگاه ش می کنم. دختری با مانتو و شال گل بهی روی دوش ش کیفی بزرگ حمایل کر ده است. به نظرم لب تاپی توی ش انداخته است. این از کجا پیدای ش شد میان سه شنبه های من و سهراب؟
_ سوال اصلی من اینست این گورستان در شما چه احساسی ایجاد می کند؟
از حرف زدن ش بدم نیامده است. از لکنت ش و سعی ش در رساندن معنا که گفته بود ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند... چه ربطی داشت ترکی به انگلیسی؟ جواب ش می دهم:
_ اینجا گورستان نیست. گورستان یعنی پار کینگ مر ده ها...
_ آ متوجه نمی شوم
_اینجا مسکن است. نه فقط مسکن رفقا که حتی مسکن من. مسکن رفقاست یعنی محل سکنای آن ها. و مسکن منست یعنی محل تسکین من.
نگاه ش می کنم. یک جورهایی اشک در چشمان قهوه ای ش حلقه زده است. روضه نخوانده بودم. حرف دلم را زده بودم. سالها بود به جز چهل و هشتی ها کسی حرف دلم را این گونه نشنیده بود.
$$$
_ راستی اسم شما چیست خانم؟
_ من آرمیتا هستم.
_ چه جالب! من هم ارمیا هستم. بازمانده قطعه ی چهل و هشت. جایی که شما نشسته اید، قرار بود قبر من باشد...
خودش را تکانی داد و از روی سنگ قبر سفید من بلند شد.
_ آ! نه! خدا نکند! این جور نباید حرف زد...
چه جور باید حرف می زدیم آرمیتا؟! آمدن تو در قطعه چهل و هشت را علامتی برای رفاقت زمان جنگ. چهل و هشت یک تکه از مکان نبود برای من، تکه ای از زمان بود.. بکر و دست نخورده. تو از ناف ینگه دنیا آمده بودی صاف وسط چهل و هشت و من از تو می پرسیدم:
_ تا کی ایران هستید؟
و تو می پرسیدی:
_ خود شما کارتان چیست؟
و من می پرسیدم:
_ حالا حس شما چیست نسبت به این قطعه؟
$$$
و یک آدم حسابی بیاید و هزار بار دیگر این چند جمله ی بالا را مرور کند. جملاتی که منتهی می شوند به دیدن و بازدیدن و تلفن زدن و ای-میل زدن و میل به پیام بری و هدایت و ارشاد در من و میل به راه نمایی و به روز کردن و مدرنیزاسیون در او و بن کردن از دود و دم تهران به کاندومینیوم پلاک بیست شماره دوازده حومه نیویورک رفتن و ازدواج یا ازدواج نکردن... اصلا گیرم –به فرض قریب به محال- خود شمای مخاطب همان آدم حسابی: بیایید و هزار بار دیگر این چند جمله بالا را مرور کنید. چه طور می شود از این چند جمله به این نتیجه رسید که آدمی زاد شریک زنده گی ش را پیدا کرده است؟
این را فقط من و توی خواننده می فهمیم که البته کم آدم حسابی نیستیم.
ارمیا چیزی نمی گوید. یعنی نمی فهمد که بگوید...
اما نویسنده می گوید معماری همه ازدواج ها همین گونه است. هر زنی رازی است. ازدواج، کشف راز نیست، معماری این راز است. برای بچه مسلمان هایی مثل ارمیا این معماری پیچیده تر است. یعنی راز پیچیده تر است. به دلیل چشم و گوش بسته شان. اصلا سر همین است که شیخ صنعان عاشق دختر ترسا می شود. وگرنه کار عشق که دخلی به دین ندارد! سهل و ساده می رفت و عاشق یک دختر متدین متشرع می شد –مثلا صبیه ی استادش شیخ کنعان!- با مهریه چهارده سکه ی بهار آزادی و یک حواله ی حج عمره... چه فرقی می کرد؟ اما شیخ صنعان نرفت سراغ صبیه ی شیخ کنعان. او با عشق ش به دختر ترسا، راز را پیچیده تر می کند و این یعنی معماری پیچیده تر. این جوری یک راز تبدیل به دو راز می شود. هم زن و هم ترسا. این یعنی یک معماری دو بعدی که قطعا زیباتر است از معماری یک بعدی. آرمیتا فقط یک زن نیست، یک غریبه است. یعنی دو راز، زن و غریبه گی.
خشی می گوید: این ها همه حرف است. رازی در کار نیست. بروید توی اینترنت همه ی رازها را داون لود (16) کنید! کسی عاشق کسی نمی شود. عشق یک جور هوس است برای عقده ای ها. بعضی گرفتار هم دیگر می شوند.
طبیعتا تا این جای داستان، این مقدمات، تمهیدات لازمی بود برای شناخت شخصیت ها و ورود به دنیای داستان. امروز در داستان نویسی مدرن، احترام به نظر مخاطب، یکی از شیوه های دموکراسی فرهنگی است. بنابراین به دلیل احترام به نظر شما مخاطب ارج مند تقاضا دارد یکی از گزینه های زیر را برای ادامه ی داستان انتخاب فرمایید:
1_ ارمیا معمر با آرمیتا پناهی ازدواج می کند و با مسائل زنده گی جدیدش دست و پنجه نرم می نماید تا در کشاکش دهر معلوم شود چند مرده حلاج است که به قول جاسم: اسد علی و فی الحروب نعامه. (با من شیر است و در جنگ شتر مرغ!)
2_ ارمیا معمر به دلایل واهی، مساله ی ازدواج با آرمیتا را به تاخیر می اندازد و البته به قول جاسم: فی التاخیر آفات... (آسیب هاست در دیرکرد)
3_ خشی پیش از اقدام ارمیا، پیش دستی می کند و با آرمیتا ازدواج می کند که به قول جاسم: کل یعمل علی شاکلته!
4_ ارمیا بدون توجه به آرمیتا اقدام به بازگشتن به ایران می نماید و مجددا گرفتار مسائل داخلی ایران می گردد و به عنوان یکی از آحاد امت مشغول به کارمی گردد که به قول جاسم: و لکل امه اجل!
5_ ارمیا در ادامه داستان، در ماجرایی مشکوک توسط سازمان های امنیتی-اطلاعاتی ایالات متحده گرفتار می آید
تقاضا دارد پس از انتخاب یکی از پنج گزینه، به صفحه ی بعد بروید تا برای ادامه ی داستان- با ارجاع به صفحه ی مورد نظر- راه نمایی شوید. با احترام.
------------
* خدا بهت برکت بدهد!
1-condominium مجموعه ای از آپارتمان های کوچک
2- metallic bone استخوان فلزی
3- atomic bomb
4- Welcome to USA: land of opportunities به ایالات متحده آمریکا، سرزمین فرصت ها خوش آمدید!
5- free tour تور مجانی، گردش رایگان
6- sky tower
7- sky scraper
8- top-ten ده تای برتر
9- Lincoln Tunnel
10- Hudson River
11- condo آپارتمان کوچک، سوئیت
12- condominium مجموعه ای از آپارتمان های کوچک
13- gay مرد هم جنس باز
14- Religious research
15- privacy، حریم خصوصی
16- download دریافت اطلاعات از اینترنت
مطالب مرتبط با این نوشته:
_ یک رمان مذهبی، نوشته احمد دهقان
_ برزخ، تولد یک نویسنده صاحب سبک، نوشته محمدرضا بایرامی