«قبرستان سقف ندارد» عنوان مجموعهداستانی است از سامان آزادی که نشر چشمه در سال 90 آن را منتشر کرده است. نام هیچ یک از پنج داستان مجموعه هیچ ربطی به عنوان مجموعه ندارد. اما در ابتدای مجموعه، شعری از روژیلا ماراشکوا نوشته شده که میتواند باب ورود به نقد باشد: «شاعران مشتاق شعری شدند/ که در بوران زندگی/ سقفی بر سرشان شود/ غافل که قبرستان سقف ندارد» انگار که نویسنده در نوشتن داستانهایش به دنبال راه فراری میگردد از بوران زندگی، برای دست یافتن به آرامش: «باجی میگفت: هر وقت دلتنگ شدی بنویس. گفتم: چی بنویسم؟ گفت: هر چی! برای دلت بنویس. گفت: یکی از دفترهات را بکن دفتر خاطرات.» (صد برگ، صفحهی 9) «نمی دانم این چه مرگی است که حالا برایت مینویسم. میخواهم اینجا نباشم. میخواهم امروز نباشد. میخواهم دوباره با تو خودم را به گذشته، به هر زمانی جز امروز، پیوند بزنم.» (بعد از آن باران، صفحهی 43 و این یکی را هم بخوان، لطفا! صفحهی 94) در بیشتر داستانها میتوان انگیزهی روایت را پیدا کرد. در داستان «بعد از آن باران» راوی قرار است خاطراتش را بفرستد برای ستون هفتگی خاطرات جبهه در روزنامهای که معشوق روزنامهنگارش در آنجا کار میکند: «آن ستون هفتگی خاطرات را بهانه کردم تا خودم را برای همیشه توی قابت فرو کرده باشم.» در داستان «بگذار تصور کنم» هم انگیزهی روایت چیزی است که دارد راوی را آزار میدهد. شهرزاد پیش از مرگ پیامی دارد که راوی باید آن را به پدر شهرزاد برساند. این انگیزهها برای روایت به شدت باعث نزدیکی مخااطب به روایت میشود و فاصلهی بین مخاطب و روایت را پر میکند. با این که پس از صدها سال روایت، مخاطب امروزی نیازی به انگیزهی روایت و دانستن این که روایت برای چه کسی بازگو میشود ندارد، اما همچنان داشتن انگیزهی روایت میتواند باعث صمیمیت بیشتر مخاطب با روایت شود. به جرات میتوان گفت که این، مهمترین نقطهی قوت داستانهای مجموعه است. با این حال در بیشتر داستانها نویسنده در پروراندن شخصیتها و فضاهایی که شخصیتها در آن ها زندگی کرده و میکنند- و مهمترین عامل برای نزدیکی مخاطب به داستانهاست، حتی مهمتر از انگیزهی روایت- موفق عمل نمیکند. در داستان «بگذار تصور کنم»- که پس از «صدبرگ» بهترین داستان مجموعه هم هست- رابطهی بین شهرزاد و پدرش به هیچ وجه ملموس نمیشود. فقط میفهمیم پدر، نویسنده است و به شدت بر ارتباطات شهرزاد با آدمهای دیگر سختگیری میکند. اما چرایی و چگونگیاش معلوم نمیشود. خب این سختگیری که حق یک پدر است. پس چرا راوی (بهار آذربخش) پدر شهرزاد را به خاطر زندگی ناآرام شهرزاد سرزنش میکند؟ وقتی گذشتهی شخصیتها با جزییاتی که روابط و شرایط شخصیتها را میسازند در داستان ساخته نمیشود گرایش شهرزاد و بهار به جنس موافق هم کار نمیکند. صرفا گفتن این که بهار بیوه است و در نتیجه ترجیح میدهد کمتر با جنس مخالف ارتباط برقرار کند و صرفا گفتن این که سختگیری پدر شهرزاد باعث شده شهرزاد در روابطش محتاطانه عمل کند تا جایی که بر زن بودن معلم زبانش هم تاکید میکند، بدون پرداخت گذشتهی شخصیتها و تجربههایشان، نه این که کارکرد نداشته باشند، کارکردی سطحی پیدا میکند. این اتفاقی است که در بهترین داستان مجموعه یعنی «صدبرگ» هم میافتد. مقایسهی این داستان با داستان «از روزگار رفته حکایت» (ابراهیم گلستان) میتواند کمک کند. در این داستان، گلستان با چنان مهارتی جزییات را میسازد که با توسل به آنها نهتنها شخصیتها و نوع روابط، به کمال ساخته میشود بلکه از کنار آنها میشود به درکی نسبی از شرایط تاریخی و سیاسی و اجتماعی هم رسید. اما در داستان سی صفحهای «صدبرگ» درک از شرایط تاریخی و اجتماعی پیشکش، روابط بین شخصیتها هم ساخته نمیشود. در داستان، جغرافیای خوبی ساخته میشود، کمی پدر راوی هست و از خود راوی کمی خاطرات بد هست، کمی نوستالژی هست و تا دلتان بخواهد غر زدن و ننهمنغریبم هست. نه این که اینها باید یا نباید باشد. ترکیب این جزییات، کلیتی که به درد داستان بخورد نمیدهد. از دیگر شخصیتها- باجی و خسروخان و بقیه- هم چیزی که منجر به شخصیتپردازی و ساخته شدن روابط آدمها با هم شود، نیست.
نقاط ضعف و قوتی که راجع به دو- سه داستان مجموعه بدانها اشاره شد قابل تعمیم است به دیگر داستانهای مجموعه. نویسنده در معرفی خودش در ابتدای کتاب نوشته: «میدانم علایقم چنگی به دل نمیزند. تا اطلاع ثانوی، هر چه هست همین کتاب است.» از کجا میدانید آقای نویسنده؟ علاقهی هر نویسندهای میتواند چنگ زند به دل هر چه خواننده است. پیشنیازهایی دارد که در دو داستان «صدبرگ» و «بگذار تصور کنم» تا حد قابل قبولی بدان نزدیک شدهاید. اما نرسیدهاید. نصفه و نیمه چنگ زدهاید. چنگ زدن ناخن بلند میخواهد. کمی روی ناخنهایتان کار کنید!