خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
17 دی 1387

عباس، علمدار خوبی بود. این را همه محل می دانستند. در واقع بهترین علمدار شهر بود. مصطفی با حسرت به عضلات به هم پیچیده و قدرتمند عباس نگاه كرد و گفت: «پسر! عجب شوهر خواهری داری» نگاهش كردم. زیر علم رفت. همه یاعلی گویان دسته علم را به كمربند مخصوصش قلاب كردند. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید.
مصطفی با مشتهای گره كرده از هیجان نیم خیز شد.
- ده تا مرد زیر این علم عرق ریختن. حالا اون یه تنه می خواد بلندش كنه؟
گفتم: «زكی! از این گنده تراش روهم بلند می كنه». هیكل تنومند عباس زیر سنگینی علم خم شده بود. گفتم: «یاالله زود باش مرد! الانه كه سر بلند كنه ببین...» بلند نكرد. نعره زد: «نمی تونم حاجی. نمی تونم» مرد ها دویدند و اطراف علم را گرفتند. مصطفی گفت: « از اولش هم معلوم بود». مشت گره كرده ام را در هوا تكان دادم. حاج نصرالله زیر بغل عباس را گرفت و از زمین بلندش كرد. عباس نالید: «كمرم شكسته حاجی. با كمر شكسته چه طور علم بلند كنم؟» و های های گریه كرد. خجالت كشیدم. كتانی هایم را از قفسه برداشتم و از مسجد بیرون رفتم. مصطفی دنبالم دوید. گفت: «راسته كه می خواد خواهرتو طلاق بده؟». نگاهش كردم.
- آبجی مرضیه ام خودش طلاق می خواد نه عباس آقا.

 

آقا جان به ریشهای سفید و بلندش دست كشید. گفت: «چرا بیراه می گی زن؟ چرا عیب روی دخترت می ذاری؟ مردم كه كور نیستن. من خودم طلاقشو از این مرتیكه می گیرم». مادر اشكهایش را با پر چادرقد پاك كرد.
- من بیراه نمی گم! تو سرت رو كردی توی برف! یه نگاه به اون طفل معصوم بنداز تا بفهمی مردم حق دارن كه بگن...
گفت :«قربونت برم امام حسین. ماه محرمی نمی دونم تو عزای علی اصغرت گریه كنم یا ...»
گریه امانش نداد. به سینه اش مشت كوبید و گریه كرد. زنجیر را دست گرفتم و از پله ها پایین دویدم. مرضیه جلوی در حیاط ایستاده بود. گفت: «داری می ری سینه زنی؟» و با چشمهای درشت و سیاهش نگاهم كرد. بغضم را فرو دادم.
- آبجی برو تو. هوا سرده سرما می خوری.
گفت: «اینو می خوابونمش بعد می آم تماشای دسته». به عروسك پارچه ای نگاه نكردم. زنگ خانه مصطفی را هم نزدم. تمام راه را تا مسجد یك سره دویدم و اشكهایم را با پشت دست پاك كردم.

 

حاج نصرالله داد زد: «همه باید حواستون به من باشه. باید هماهنگ زنجیرها رو بلند كنید و پایین بیارید». مصطفی نفس زنان از راه رسید.
- چرا نیومدی دنبالم؟
جوابش را ندادم. با علامت حاج نصرالله همه شروع كردیم به زنجیر زدن. خوب نمی زدم. جا می ماندم. مصطفی گفت :«چته پسر؟ تو لبی؟».
- حالش نیست.
از صف بیرون رفتم. روی پله های حیاط نشستم و نگاهشان كردم. دستی به شانه ام خورد. عباس كنارم روی پله ها نشست.
- چه طوری قهرمان؟
لبخند زدم. عباس را دوست داشتم. همه محل او  را دوست داشتند. گفت: «به نظر سر كیف نمی آی قهرمان؟ كشتی های تجاری ات توی كدوم بندر غرق شدن؟» خنده ام گرفت. عباس همیشه بذله گو بود. همه از هم صحبتی با او لذت می بردند. روزی كه از آبجی مرضیه خواستگاری كرد آقاجان همه محل را شیرینی داد. نگاهش كردم. در این یكسال به قدر یك عمر پیر شده بود. موهای سفید زیادی لابه لای موهایش دیده می شد. گفتم: «عباس آقا، حال آبجی روز به روز بدتر می شه.» و بعد انگار بار سنگینی را از روی شانه هایم برداشته باشند نفس عمیقی كشیدم و بغضم را رها كردم. گفت: «هنوزم طلاق می خواد؟» سر تكان دادم.
- مرضی نمی گه. آقاجان...
نگاهش كردم. گفت: «شنیدم قسم خورده تا وقتی من تو هیات این مسجدم پاشو نمی ذاره اینجا». چشمهای سبزش یك لحظه تیره شد و برق زد. فكر كردم این برق تنفر است. نگاهم كرد. چشمهایش مهربان شد. گفت: «مراقب مرضیه باش. هرچی باشه تو خان داداششی». لبخند زد. از كنارم بلند شد و رفت. هرچه اصرار كردند گفت كه كار دارد و رفت. تنها من می دانستم كه كجا می رود. كار هر پنج شنبه اش بود.
مصطفی گفت: «پسر چه هیبتی داره شوهر خواهرت». دوباره گفت: «اونجا رو نگاه» و با انگشت به ته كوچه اشاره كرد. چند نفر جلوی در خانه مان ایستاده بودند. پا تند كردم. رقیه خانوم جلوی در خانه، شانه هایم را گرفت و تكان داد.
- مجید جان مرضیه رو ندیدی با رعنای من؟
سر تكان دادم. بلند گریه كرد و مویه كشید. مادر بغلش كرد. گفت: «رقی خانوم. تو رو جان بچه هات گریه زاری نكن. هرجا باشن پیداشون می شه».  رقیه خانوم به سر و صورتش كوبید.
- خبر مرگم اومدم یه دقیقه سینه زنی تماشا كنم. یه كم برا آقا قربونش برم اشك بریزم. نفهمیدم كی ورپریده بچه رو از تو بغلم گرفت و برد.
مادر دوباره گفت: «حاج نقی رفته دنبالشون. ایشاا... صحیح و سلامت می آن خونه. تازه مرضی كه بچه نیست. بچه اش اگه...» و زد زیر گریه. رقیه خانوم هق هق كرد: «جواب باباشو كی می خواد بده؟»
برگشتم وبه طرف امامزاده دویدم.
آقاجان نوزاد را بغل كرده بود و مرضیه پشت سرش از پله های امامزاده پایین آمد.
گفت: « دفعه دیگه ببینم با این مرتیكه حرف زدی، نزدی...»
عباس دوید. داد زد: «می خوام باهات حرف بزنم مرضی». مرضیه ایستاد. آقاجان دستش را كشید.
- دختر من نیستی اگه ...
عباس غرید: «بسه آقاجان. یك ساله من و این طفلك رو مثل عروسك بازی دادید. یك ساله از این دادسرا به اون دادسرا. از این دادگاه به اون دادگاه. خسته نشدین؟ من طلاقش نمی دم. دوسش دارم. زنمه. مادر بچه ام...»
آقاجان رعنا را تقریبا پرت كرد توی بغل مرضیه. روبروی عباس ایستاد. خیلی از او كوتاهتر و كوچك تر بود. گفت: «حیف اسم پدر كه رو تو بذارن» و روی زمین تف كرد. برگشت و با مرضیه از در امامزاده بیرون رفت.
من دیدم كه عباس دست مشت كرده اش را به درخت كوبید. روی پله ها نشست. از لرزش شانه های پهنش معلوم بود كه گریه می كند. دنبال آقاجان دویدم. گفتم: «آقاجان حاج نصرالله». نگفتم. با دیدن چشمهای خیس آقاجان ساكت شدم و تا خانه حرف نزدم.

 

حاج نصرالله مثل مارگزیده دور خودش می پیچید. داد زد: «عباس نباشه نمی شه. همچین علمی رو هیچ كی جز عباس نمی تونه بلند كنه. آبرومون جلوی هیاتهای دیگه می ره». گالن های شربت را هن هن كنان روی زمین گذاشتم. حاج یوسف دستی به ریشهاش كشید و گفت :«دیدی كه دفعه قبل نتونست بلند كنه. چه اصرای داری حاجی. یه علم كوچیكتر. میدیم یكی دیگه بلند كنه.» گوشهام تیز شد. حاج نصرالله توی حیاط آب پاشی شده مسجد قدم زد. آه كشید. لب گزید. گفت :«یك سال پیش كه اون اتفاق افتاد باید فكر یه علمدار دیگه بودیم. حالا دیگه دیره. این جوونام هیچكدوم زیر بار این تیغه ها دووم نمی آرن. مگه هی مردم رو معطل كنیم جا عوض كنن». مصطفی با بسته های لیوان یك بار مصرف رسید. حاج نصرالله یك باره به طرف ما چرخید.
- پسرا عباس رو هرجا هست پیدا كنید و بیاریدش اینجا.
به مصطفی نگاه كردم. انگار كه ماموریت مهمی را به او داده باشند به سرعت گفت: «چشم» و گفت: «دبجنب دیگه. ندیدی حاج آقا چی گفت؟».

 

مادر عباس مرا مدت طولانی توی بغلش نگه داشت. گفت: «حال عروس گلم چه طوره؟» به چشمهای پر چروك و پیرش نگاه كردم. دلم نیامد ناراحتش كنم. گفتم: «خوبه حاج خانوم». گفت: «دیگه وقتش رسیده برگرده سر خونه زندگیش». گفت: « اون هنوز خیلی جوونه. ایشاا... چند تا دیگه می زاد». اخمهام در هم رفت. گفت: «من خودم سه تا بچه از دست دادم تا خدا عباس رو برام نگه داشت. واسه همین نذر امام كردمش».
به زحمت از پیرزن خداحافظی كردیم. مصطفی نفس زنان گفت: «راسته می گن از بچگیش قمه می زده؟» جوابش را ندادم. گفت: «خودم جای زخمش رو بالای پیشونیش دیدم». یكباره ایستادم. داد زدم: «مصطفی! خفه می شی یا نه؟» هول برش داشت. گفت: «چت شد یه دفعه؟ نگاه! داری می لرزی پسر» راه افتادم سمت امامزاده. تا وقتی پیدایش كردیم مصطفی حرف نزد. عباس به درخت تكیه داده بود. پیراهن سیاهش خاك آلود بود. روی موهایش خاك نشسته بود. گفتم: «عباس آقا حاج نصرالله گفت...»
دستش را در هوا تكان داد. گفت: « بهشون بگو فكر یكی دیگه باشن». به مصطفی نگاه كردم. گفتم: «هیچ كی نمی تونه اون علمو بلند كنه عباس آقا». نیشخند زد.
- دیدی كه منم نتونستم.
مصطفی برای اولین بار گفت: « شما می تونی عباس آقا. بابام می گه از این پر شاخه ترش رو هم بلند كردی». با هیجان گفت: « بابام می گه...» چشمهای سبز عباس به طرف مصطفی چرخید. مصطفی حرفش را خورد. آن وقتها مادر می گفت هیبت عباس هم به اسم مقدسش می آید. راست می گفت. هیچ كس زیر نگاه برنده عباس طاقت نمی آورد. بلند شد. كنارمان راه افتاد. گفت: « نظرتون راجع به قمه زنی چیه؟» مصطفی به سرعت گفت: «معلممون می گه یه سری از سنتهای غلط ماه محرم رو خارجی ها و منافقا راه انداختن تا نشون بدن ما وحشی هستیم و ...» خواستم با كفش بزنم به ساق پاش اما عباس بینمان راه می رفت. گفت: «معلمتون دیگه چی می گه؟» مصطفی دستهایش را تكان داد.
- می گه قمه زدنم یكی از اون سنتای غلطه. می گه خود زنی هر نوعی باشه تو اسلام حرامه...
عباس سر تكان داد و دیگر چیزی نپرسید.

 

آبجی مرضیه زد زیر گریه. گفت: «چرا نمی ذارین برم سر قبر بچه ام؟ چرا ولم نمی كنین؟» و گیسهای بلندش را چنگ چنگ كرد. گفت: «می خوام برم خونه ام. می خوام برم پیش بچه ام». مادر دستهایش را محكم گرفت و به آقاجان نگاه كرد. آقاجان به قلیان پك زد و سر تكان داد. مادر سر مرضیه را به دامن گرفت. گفت: «آقا چرا یه كم كوتاه نمی آی؟ یك سال گذشته. بسه هر چی به جای دوا درمون از این دادگاه به اون دادگاه بردیمش. اون جوون بوده. خامی كرده. خودشم كه پشیمونه. تو كه روی هر چی ریش سفید بود تو محل زمین انداختی...»
به آقاجان نگاه كردم. به قلیان پك نمی زد. چشمهایش را روی مادر ثابت كرده بود. گفت:« آقا! من هیچ وقت تو این یكسال حرفی نزدم. هركاری كردی و هرچی گفتی چیزی نگفتم. حالا می خوام ازت یه خواهش بكنم. روی منو زمین ننداز. به حرمت اینهمه سال ...»
استكان چایی ام را برداشتم كه از اتاق بیرون بروم. آقاجان گفت: «بشین پسر». مادر اشكهایش را با گوشه چارقد پاك كرد. گفت: «بچه ام داره دیوونه می شه. ذره ذره تو این یه ساله آب شده. خودت دیدی كه قاضی چی گفت. بچه به خاطر مریضی مرده...» آقاجان استكان چایی را كنار زد. گفت:«چی می خوای بگی معصوم؟»
- بذار عباس با مرضیه حرف بزنه. شاید.. شاید حال بچه ام...
به آقاجان نگاه نكردم. مادر هم نگاه نكرد. با انگشتهای كاركرده و زبرش به گلهای قالی دست كشید.

 

مصطفی داد زد: «به نوبت. به همه می رسه. هول نده آقاجان. ناسلامتی شماها عزادار امامید...» خنده ام گرفت. گفتم: «خوب بازار گرمی می كنی». خندید.
- ما اینیم دیگه
- حقا كه بچه بازاری هستی.
گفت: «راستی مجید بالاخره امشب كی علم رو بلند می كنه؟»
شانه بالا انداختم. گفتم: «نمی دونم. عباس كه گفت نمی اد». لیوان شربت را دست آخرین نفر داد و گفت: «راسته می گن از بچگی نذر امام بوده؟» سر تكان دادم.
- آبجی مرضیه ام دوست نداشت. می گفت می شه جورای بهتری نذر كرد.
گالن خالی را كه روی زمین گذاشت گفت: «یه چیزی بپرسم جون مصطفی ناراحت نمی شی؟»
- نه نمی شم.
گفت: «راسته آبجی مرضیه ات دیوونه شده؟»
راست ایستادم. مشتم را بلند كردم. گفت: «جون مجید منظوری نداشتم. می خوای بزنی بزن. حق داری به خدا...»
اشكهام را رها كردم. گفتم: «اگه بچه تو رو هم با پیشونی خونی و فرق شكافته می دادن دستت دیوونه می شدی»
دویدم و فریادهای مصطفی را هم كه پشت سرم می دوید نشنیدم. از عباس بدم می آمد.

 

علم گوشه حیاط مسجد مثل یك شی بی مصرف افتاده بود. حاج نصرالله با افسوس نگاهش كرد. گفت: «سپردم یه علم كوچیك تر از هیاتهای دیگه قرض بگیرن. ماه محرمی علم كجا بود كه كرایه كنیم». آقاجان به ریشهاش دست كشید. حاج نصرالله به آقاجان نگاه كرد. گفت: «عباس داغون شده حاج نقی. باید ببینیش تا باور كنی». آقاجان سر تكان داد.
- دیدمش. امسال قمه نمی زنه؟
- به حرمت حرف تو گفت نمی اد توی عزاداری.
آقاجان گوشه سبیلش را به دندان گرفت. گفت: «امسال چه شام غریبانی داریم...» و آه كشید.
مردم دسته دسته توی حیاط مسجد جمع شدند. بیرق های سبز و سرخ را آوردند. سنج و طبل زنها وسط جمعیت ایستادند. حاج نصرا... نگاه دیگری به علم انداخت و بلند گو را برداشت تا جمعیت را هماهنگ كند. آقاجان هنوز داشت سبیلش را می جوید و تند تند تسبیح می انداخت.
جمعیت كه راه افتاد دیگر آقاجان را ندیدم. همراه صف می رفتم و سینه می زدم. مصطفی خودش را پشت سرم توی صف چپاند و گفت: «خبر داری امشب علمدار نداریم؟ نتونستن علم كوچیكتر پیدا كنن». انگشتم را روی لبم گذاشتم. گفت: «ما رو باش رو دیوار كی ...» صدایش در نوای پر طنین سنجها گم شد.

 

حاج نصرالله داد زد :«شربت بدید به عزادارا. زود باشید». تخم شربتی ها در لیوانهای شناور بود. بوی خوش شربت بید مشك و گلاب فضا را پر كرده بود. نوحه خوان بلند گو را برداشت.
- داریم می رسیم قدمگاه. آ ماشاالله از اینجا به بعد هرچی انرژی داری باید بذاری واسه آقا سینه بزنی. می خوام سینه زنی و همراهی تون هیاتهای دیگه رو ساكت كنه ها. علمدار نداریم سینه زن كه داریم...
مصطفی داد كشید: « كی گفته علمدار نداریم؟» و با انگشت اشاره كرد. حاج نصرالله فریاد زد: «یا حضرت عباس!». علم چهل شاخه داشت حركت می كرد. سینی شربت را روی زمین گذاشتم و همراه مصطفی دویدم. مادر دست مرضیه را گرفته بود و پشت علم می آمد. صدای نوحه خوان كوچه را به لرزه درآورد: «یا حسین مظلوم»

 

 

مطلب مرتبط با این نوشته:

داستان برتر دی ماه

نظرات

بی اغراق و تعارف عالی بود . اگر نظر تكنیكی كه جای حرف ندارد از نظر محتوایی هم خوب بود . تبریك به خانم عباسلو .

17 دی 1387 ساعت 22:52 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

واقعاً عالی بود. آدم رو تو فکر نگه می‌داره... می‌شه به اتفاقات تقریباً عادی روزمره‌مون چطور نگاه کرد... می‌شه چیزایی رو دید که حدس زدنش راحت نباشه... به نکته‌ی جالبی پرداخته بودید... واقعاً اسمش رو می‌شه گذاشت داستان... خسته نباشید

28 دی 1386 ساعت 11:10 | هانیه |  بدون email | آدرس وب

عالی بود. به نظرم خیلی خوب شخصیت عباس پرداخته شده و خواننده را درگیر می کند. همچنین نویسنده، خیلی ماهرانه توانسته است تعلیق داستان را هر چه جلو تر می رود، بیشتر و بیشتر کند تا آنجا که ضربه ای شدید به خواننده وارد می شود. (نمی گویم کجا، که اگر کسی داستان را نخوانده چیزی لو نرود) بدون اغراق، داستان تاثیر گذاری بود و فکر می کنم تا مدت ها آن را از یاد نبرم. موفق و موید باشید

27 دی 1386 ساعت 23:14 | سارا عرفانی |  erfani1982@yahoo.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: