قسمتهایی از مثنوی بلند «خسوف شقایق»
قلب عرفان بیتپش در سینه شد
وه چه خاکی بر سر آیینه شد!
ای زعطر پاک عرفان دامنت
باغ کنعان در گل پیراهنت
بیتو وهمی از بهاران مانده است
سایهای از سربداران مانده است
شب شد و من همچنان دم میزنم
دم از آن خورشید عالم میزنم
جاده جاری گشته و ما میدویم
شب شد و ما بیخمینی میرویم
دشت، تفصیل سواران میدهد
باغ، بوی سربداران میدهد
ما شب خود را شبانی میکنیم
در عدمها دشتبانی میکنیم
دختران چون اشک در آیینهاند
مثل داغی کودکان بر سینهاند
کودکان این لالههای تازهجوش
گریه مینوشند از جام خروش
روح مجروح خدا تندیس شد
قطب ما امروز مغناطیس شد
شاعری پرسید از من در صعود
بیخمینی میتوان آیا سرود؟
من برایش حیرتی آتش زدم
تکیه بر ابری تجلیوش زدم
میتوان بر تیغهی لا، لانه کرد
میتوان در خنجرستان خانه کرد
میتوان زنجیر غربت را جوید
میتوان تا بوسعیدستان دوید
میتوان آری به صحرا شن گریست
لیک باید لال در باطن گریست
پیر از چنگ مریدان رفته است
رو به شاباش شهیدان رفته است
ای مریدان! ما دچار هیبتیم
حق تجلی کرده و در غیبتیم
یاد داری بر مصلای صلیب
نالهی آن صد نیستان عندلیب؟
ما که بیرقدار بودا نیستیم
امت وهم یهودا نیستیم
این فغان آیینهدار ساز ماست
این تشنجسنت آواز ماست
ما دلی داریم از خون ریش ریش
ما عزاداریم از ده قرن پیش
شیعیان تیغ جلالی میخورند
برگ خشک خشکسالی میخورند
زخم مینوشند اینان مست مست
شیعیان شیرند، حتی در شکست
رخ مپوش از داغ محملهای ما
ذوالفقار اینجاست، در دلهای ما!
هرکجا شور حسینی میشود
یک خمینی، صد خمینی میشود
رفت از خوف خمینی شب به غار
این فقط یک تیغ بود از ذوالفقار
تیغ اول رقص ربانی کند
تیغ دوم ظلم را فانی کند
تیغ اول تا دل کفار رفت
نایب آمد هول استکبار رفت
تیغ دوم کعبه را رقصان کند
آنچه حیدر کرد با بت، آن کند
وه چه خبطی آن سلالهی بید کرد
شیر ما را در نجف تبعید کرد
بیشه هرگز هیبت شیری نکاست
از نجف جز شیر هرگز برنخاست
ای سد راه سکندر بازگرد!
ای قلاووزای قلندر باز گرد!
ما ظهورستان نامت میشویم
کاسهی راه کلامت میشویم
ای خدا نوشیده و فانی شده
رختخاک افکنده، ربانی شده
بیتو ما را سایه، ما را سوره نیست
دامن البرز را اسطوره نیست
بیتو زخم کهنه افیون میخورد
شیعه مینالد، زمین خون میخورد
آهای آیینهداران، سنگتان!
جادههای بیخمینی ننگتان!
بوی خون در شیعیان بیدار شد
باز تاریخ زمین تکرار شد
روحها بر شطی از تن میروند
دختران، شیون به شیون میروند
آه این روح بلند آبهاست
این همان عصیانگر خیزابهاست
از عدم میخورده پیر مست رفت
عاشقان! انگار عشق از دست رفت
از خروس قریه بانگی مانده است
این ولایت را دودانگی مانده است
بیخمینی خانقاه نور نیست
بیخمینی هیچ کوهی طور نیست
ای عدم پیمودگان! خنجر کجاست؟
ای ز شب برگشتگان! حیدر کجاست؟
ابر میگرید، بیابان نیز هم
کوچه مینالد، خیابان نیز هم