خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
غزل ها
5 دی 1387
ابوالقاسم حسینجانی
18 آذر 1387
فاضل نظری
14 آذر 1387
عباس احمدی
6 آذر 1387
سیدضیاءالدین شفیعی
9 آبان 1387
محمدعلی بهمنی
رباعی
17 تیر 1387
10 فروردین 1387
گزیده ای از رباعیات
6 آذر 1386
24 مهر 1386
3 شهریور 1386
امیرعلی مصدق
شعر سپید
9 دی 1387
سیداحمد نادمی
5 دی 1387
حمیدرضا شكارسری
9 آبان 1387
22 مهر 1387
مثنوی
14 خرداد 1387
10 خرداد 1387
27 اسفند 1386
چهار پاره
11 آبان 1387
علی عباس‌نژاد
8 فروردین 1387
6 فروردین 1387
غلامحسین عمرانی
11 اسفند 1386
شعر نو
23 آذر 1387
دكتر محمدرضا تركی
9 آبان 1387
30 مرداد 1387
دکتر محمدعلی شیخ‌الاسلامی
29 مرداد 1387
نقد و بررسی یک شعر
5 آذر 1387
فریبا یوسفی
9 خرداد 1387
ترانه
3 شهریور 1387
14 اسفند 1386
14 مهر 1386
شعر ترجمه
13 تیر 1387
28 آذر 1386
یک کتاب ، یک شاعر
4 دی 1387
مژگان عباسلو
18 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
5 اسفند 1386
26 آبان 1386
گفتگو با شاعران
12 مرداد 1387
14 خرداد 1387

 قسمتهایی از مثنوی بلند «خسوف شقایق»

قلب عرفان بی‏تپش در سینه شد
وه چه خاکی بر سر آیینه شد!

ای زعطر پاک عرفان دامنت
باغ کنعان در گل پیراهنت

بی‏تو وهمی از بهاران مانده است
سایه‏ای از سربداران مانده است

شب شد و من همچنان دم می‏زنم
دم از آن خورشید عالم می‏زنم

جاده جاری گشته و ما می‏دویم
شب شد و ما بی‏خمینی می‏رویم

دشت، تفصیل سواران می‏دهد
باغ، بوی سربداران می‏دهد

ما شب خود را شبانی می‏کنیم
در عدم‏ها دشتبانی می‏کنیم

دختران چون اشک در آیینه‏اند
مثل داغی کودکان بر سینه‏اند

کودکان این لاله‏های تازه‏جوش
گریه می‏نوشند از جام خروش

روح مجروح خدا تندیس شد
قطب ما امروز مغناطیس شد

شاعری پرسید از من در صعود
بی‏خمینی می‏توان آیا سرود؟

من برایش حیرتی آتش زدم
تکیه بر ابری تجلی‏وش زدم

می‏توان بر تیغه‏ی لا، لانه کرد
می‏توان در خنجرستان خانه کرد

می‏توان زنجیر غربت را جوید
می‏توان تا بوسعیدستان دوید

می‏توان آری به صحرا شن گریست
لیک باید لال در باطن گریست

پیر از چنگ مریدان رفته است
رو به شاباش شهیدان رفته است

ای مریدان! ما دچار هیبتیم
حق تجلی کرده و در غیبتیم

یاد داری بر مصلای صلیب
ناله‏ی آن صد نیستان عندلیب؟

ما که بیرق‏دار بودا نیستیم
امت وهم یهودا نیستیم

این فغان آیینه‏دار ساز ماست
این تشنج‏سنت آواز ماست

ما دلی داریم از خون ریش ریش
ما عزاداریم از ده قرن پیش

شیعیان تیغ جلالی می‏خورند
برگ خشک خشکسالی می‏خورند

زخم می‏نوشند اینان مست مست
شیعیان شیرند، حتی در شکست

رخ مپوش از داغ محمل‏های ما
ذوالفقار اینجاست، در دل‏های ما!

هرکجا شور حسینی می‏شود
یک خمینی، صد خمینی می‏شود

رفت از خوف خمینی شب به غار
این فقط یک تیغ بود از ذوالفقار

تیغ اول رقص ربانی کند
تیغ دوم ظلم را فانی کند

تیغ اول تا دل کفار رفت
نایب آمد هول استکبار رفت

تیغ دوم کعبه را رقصان کند
آنچه حیدر کرد با بت، آن کند

وه چه خبطی آن سلاله‏ی بید کرد
شیر ما را در نجف تبعید کرد

بیشه هرگز هیبت‏ شیری نکاست
از نجف جز شیر هرگز برنخاست

ای سد راه سکندر بازگرد!
ای قلاووزای قلندر باز گرد!

ما ظهورستان نامت می‏شویم
کاسه‏ی راه کلامت می‏شویم

ای خدا نوشیده و فانی شده
رخت‏خاک افکنده، ربانی شده

بی‏تو ما را سایه، ما را سوره نیست
دامن البرز را اسطوره نیست

بی‏تو زخم کهنه افیون می‏خورد
شیعه می‏نالد، زمین خون می‏خورد

آه‏ای آیینه‏داران، سنگتان!
جاده‏های بی‏خمینی ننگتان!

بوی خون در شیعیان بیدار شد
باز تاریخ زمین تکرار شد

روح‏ها بر شطی از تن می‏روند
دختران، شیون به شیون می‏روند

آه این روح بلند آبهاست
این همان عصیانگر خیزابهاست

از عدم می‏خورده پیر مست رفت
عاشقان! انگار عشق از دست رفت

از خروس قریه بانگی مانده است
این ولایت را دودانگی مانده است

بی‏خمینی خانقاه نور نیست
بی‏خمینی هیچ کوهی طور نیست

ای عدم پیمودگان! خنجر کجاست؟
ای ز شب برگشتگان! حیدر کجاست؟

ابر می‏گرید، بیابان نیز هم
کوچه می‏نالد، خیابان نیز هم

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: