خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
9 تیر 1387

واقعیت آن است که "زمانی برای بزرگ شدن" اسم معروف ترین رمان آقای محسن مومنی است که چاپ دومش را انتشارات هزاربرگ منتشر کرده است. اسم لوحواره از این رمان گرفته شده است و اصح آن بود که دیدار با یادها ثبت می شد!

گزارش‌ سفر به‌ هرات‌. آذر ١٣٨٠

مقدمه:
اردیبهشت سال ٧٦ درست فردای آن روزی که در جنوب خراسان زمین آن گونه لرزید که هزاران تن از هموطنانمان را به کام مرگ فرستاد و... به پیشنهاد آقای ناصر ضرابی (مسؤول مناطق محروم کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان) آقای حمیدرضا شاه‌آبادی و بنده به همراه او به منطقه رفتیم تا بگمان خودمان برای بیرون آوردن مردم از زیر آوار کاری کرده باشیم . وقتی به آنجا رسیدیم، آن قدر امدادگر و نیروهای مردمی آمده بودند و در این گونه کارها چنان تبحری داشتند که نیازی به وجود ما نبود. ما در آنجا متوجه شدیم فراموش شده‌ترین داغدیدگان این حادثه بچه‌ها هستند. در این زلزله تعداد کشته شدگان بچه‌ها بیشتر از بزرگترها بود (طوری که در روستای اردکول چون هنگام زلزله بچه‌ها سرکلاس بودند، اکثر آنان کشته شده بودند طوری که بعدها در این ده تعداد محصلان به حدنصاب نرسید تا مدرسة ابتدایی دایر شود.) برای آنانی که مانده بودند، فشار از دست دادن رفیقان و کسان و اعضای خانواده و... بسیار سخت و غیر قابل باور بود. فراوان می‌دیدیم بچه‌ای را که در میان خاک و خل‌ها در خود فرو رفته است و... ما هر سه نفر چون سابقة معلمی داشتیم، تصمیم گرفتیم در روستای آبیز این فراموش شدگان را در بخشی از حیاط مدرسه‌ای که تخریب شده بود، جمع کنیم و تا ساعتی سرگرمشان کنیم که به این ماجرا فکر نکنند. خوشبختانه این کار گرفت طوری که ما مجبور شدیم در روستاهای دیگری هم چادر بزنیم و .... با کانون تماس گرفته شد و تعدادی از مربیان کانون داوطلبانه از شهرهای مختلف به آنجا آمدند و این برنامه تا پاییز آن سال ادامه داشت.
در یوم‌الله ٩ آذر که تیم فوتبال ایران در ملبورن حماسه آفرید(!) ما در روستای اردکول مراسم اختتامیه این پایگاه‌ها را داشتیم و اتفاقاً در حادثه‌ای چیزی نمانده بود که اسیران طالبان شویم که جستیم! آن روز دوستان باهمدیگر پیمانی بستند که اول از خدا خواستند تا هموطنانمان را از همة بلایایی ارضی و سماوی در امان بدارد، اما از آنجایی که می‌دانستند که حکمت خدا به چیز دیگری تعلق گرفته و ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که بلاخیز است و... قرار گذاشتند از این به بعد در صورت اتفاق حوادث غیرمترقبه بی‌درنگ به منطقه بروند و درکنار امدادگران و... آنها نیز به فکر بچه‌ها باشند و...
غرض از این مقدمة طولانی این بود که عرض کنم یادداشتهایی را که ملاحظه می‌فرمایید در حاشیه یکی از این سفرهاست که در همان راستا صورت گرفته است! با این توضیح که در ماجرای جنگ آمریکا و طالبان در افغانستان تعدادی از همسایگان افاغنه به مرزهای ایران هجوم آوردند و در اردوگاههای مرزی مستقر شدند. دوستان کانون در آنجاها هم برای بچه‌ها پایگاه زدند. چند روز بعداز پایان جنگ گروهی از آن دوستان که عمدتاً از مربیان استان خراسان بودند، به سرپرستی آقای ناصر ضرابی با یک کتابخانه سیار وارد خاک افغانستان شدند تا ارزیابی از فعالیت فرهنگی برای کودکان و نوجوانان در داخل افغانستان داشته باشند. در این سفر من هم بودم!
شنبه‌ ٢٤ آذر١٣٨٠
وقتی‌ پا به‌ خاک‌ افغانستان‌ می‌گذاریم‌ که‌ ساعت‌ سه‌ و نیم‌ عصر است‌ و تا غروب‌ خورشید کم‌تر از یک‌ ساعت‌ مانده‌. باد سرد پاییزی‌ می‌وزد. زیر پرچم‌ سبز و سفید و سیاه‌ رنگ‌ پاسگاه‌ مرزی‌، تابلوی‌ بزرگی‌ می‌گوید: «به‌ سرزمین‌ قهرمان‌خیز افغانستان‌ اسلامی‌ خوش‌ آمدید.»
در اطراف‌ پاسگاه‌ تعدادی‌ زن‌ و مرد افغانی‌ در پناه‌ دیوار در خود فرورفته‌اند. لابد منتظر فرجی‌اند‌ تا بتوانند وارد خاک‌ ایران‌ شوند. هنوز آثار طالبان‌ در در و دیوار به‌ چشم‌ می‌خورد. روی‌ آستانة‌ در گمرگ‌ «اسلام‌ قلعه‌» تابلویشان‌ هنوز باقی‌ است‌: «د افغانستان‌ اسلامی‌ امارات‌، د ملی‌ دفاع‌ وزارت‌». این‌ «د»های‌ ابتدای‌ جملات‌ ظاهراً همان‌ The مصدری‌ زبان‌ انگلیسی‌ است‌!
تعدادی‌ چرخچی‌ و فرغون‌ به‌ دست‌ هم‌ مترصد فرصتند تا بارهای‌ مسافران‌ را از گمرک‌ تا توقفگاه‌ اتومبیل‌ها حمل‌ کنند.
«میرعظیم‌» «کمیسر» گمرک‌ شخصاً به‌ استقبالمان‌ می‌آید و فراوان‌ محبت‌ می‌کند. بعدها فهمیدم‌ او برادرزاده‌ اسماعیل‌خان‌ حاکم‌ هرات‌ است‌ از مجاهدان‌ بوده‌ و چند روزی‌ است‌ به‌ این‌ ریاست‌ رسیده‌. پیشنهاد می‌کند شب‌ را در آنجا بمانیم‌ و صبح‌ راه‌ بیفتیم‌. تا هرات‌ ٢٣٠ کیلومتر راه‌ است‌ و به‌ حساب‌ ما بیشتر از سه‌ ساعت‌ وقت‌ نمی‌گیرد. اما کمیسر تذکر می‌دهد که‌ از فضای‌ ایران‌ بیرون‌ بیاییم‌. می‌گوید: «جاده‌ خراب‌تر از آن‌ است‌ که‌ شما فکر می‌کنید.».
به‌ هر تقدیر چون‌ اصرار داریم‌ عید فطر را در هرات‌ باشیم‌، ناچار افراد دو گروه‌ می‌شوند و گروهی‌ با اتوبوس‌ می‌مانند تا صبح‌ راه‌ حرکت کنند و گروه‌ دیگر سوار پاترول‌ می‌شوند تا راه‌ بیفتند. من‌ نیز از مسافران‌ پاترولم‌. کمیسر غلام‌محمد نامی‌ را هم‌ همراه‌ ما می‌کند. از جوانان‌ مجاهد است‌. لحظات‌ بعد که‌ وارد جاده‌ می‌شویم‌، تازه‌ می‌فهمیم‌ جادة‌ خراب‌ یعنی‌ چه‌! شاید تنها بشود با بعضی‌ جاده‌های‌ جبهه‌ در هنگام‌ عملیات‌ مقایسه‌اش‌ کرد که‌ گلوله‌های‌ خمپاره‌ چاله‌ و چوله‌اش‌ کرده‌ بود. علی‌رغم‌ تلاش‌ و احتیاط‌ آقای‌ ضرابی‌ که‌ پشت‌ فرمان‌ است‌، هر چند لحظه‌ یک‌ بار کلة‌ سرنشینان‌ به‌ سقف‌ می‌ خورد و ناخودآگاه‌ آخی‌ و آهی‌ از سینه‌ بیرون‌ می‌نهد!.
بالاخره‌ بعد از حدود نیم‌ ساعت‌ به‌ قریة‌ «اسلام‌ قلعه‌» می‌رسیم‌ که‌ تا مرز ایران‌ تنها پانزده‌ کیلومتر فاصله‌ دارد. اگر این‌ طور پیش‌ برویم‌ احتمالاً ساعات‌ زیادی‌ در راه‌ خواهیم‌ بود. آقای‌ ضرابی‌ نگران‌ بنزین‌ می‌شود و تصمیم‌ می‌گیرد برای‌ احتیاط‌ ٢٠ لیتر بنزین‌ بخرد اما وقتی‌ می‌فهمد که‌ هر لیتر بنزین‌ ٣٠٠ تومان‌ ایران‌ است‌ کوتاه‌ می‌آید و تنها ١٠ لیتر می‌گیرد. البته‌ جوانک‌ دستفروش‌ اطمینان‌ می‌دهد که‌ خالص‌ است‌!
هوا که‌ تاریک‌تر می‌شود رانندگی‌ هم‌ سخت‌تر. هر چه‌ که‌ ما احتیاط‌ می‌کنیم‌ برادران‌ افغانی‌ بی‌محابا می‌تازند و چنان‌ دادی‌ از تویوتاهای‌ ژاپنی‌ می‌گیرند که‌ تاکنون‌ کس‌ نگرفته‌ است‌!
به‌ هر پاسگاه‌ و پست‌ ایست‌ بازرسی‌ که‌ می‌رسیم‌، غلام‌محمد با گفتن‌ «مهمان‌ خارجی‌اند» اجازه‌ ارس‌ و پرس‌ بیشتری‌ به‌ آنان‌ نمی‌دهد و می‌گذریم‌. در میانه‌های‌ راه‌ متوجه‌ خودرویی‌ می‌شویم‌ که‌ مدت‌هاست‌ تعقبمان‌ می‌کند. هر چه‌ که‌ سرعت‌ را کم‌تر می‌کنیم‌، جلو نمی‌زند و عقب‌ هم‌ نمی‌ماند. سایه‌ به‌ سایه‌امان‌ می‌آید. در یکی‌ از دست‌اندازها صدایی‌ از زیرماشین‌ می‌آید که‌ نگرانمان‌ می‌ کند. می‌ترسیم‌ باک‌ صدمه‌ دیده‌ باشد. کنار جاده‌ نگه‌ می‌داریم‌. ماشین‌ پشت‌ سری‌ هم‌ نگه‌ می‌دارد و ناگهان‌ پنج‌، شش‌ نفر می‌ریزند پایین‌ و می‌آیند به‌ سراغمان‌. با نگرانی‌ می‌پرسند که‌: «چرا نگه‌ داشته‌اید؟»
معلوم‌ می‌شود، کارگرند از ایران‌ برمی‌گردند و از ترس‌ راه‌زنان‌ در پناه‌ ما می‌آیند. چون‌ ما غلام‌محمد مسلح‌ را داریم‌. تازه‌ می‌فهمیم‌ باید نگران‌ راه‌زنان‌ هم‌ شد. اگر آنها چند نفر مسلح‌ باشند و کمین‌ بزنند، از غلام‌محمد تنها هم‌ هیچ‌ کاری‌ ساخته‌ نیست‌!
باران‌ می‌بارد و چهار ساعت‌ بعد فاصله‌ پست‌های‌ ایست‌ بازرسی‌ کم‌تر می‌شود. از دیدن‌ درختان‌ سرو در کنار جاده‌، ذوق‌ زده‌ می‌شوم‌. در طول‌ این‌ مسیر دویست‌ و اندی‌ کیلومتری‌ هیچ‌ دارو درخت‌ وجود نداشت‌ و من‌ گمان‌ می‌کردم‌ منطقة‌ کویری‌ است‌. حالا هر چه‌ پیش‌ می‌رویم‌ بر تعداد کاج‌ها افزوده‌ می‌شود و ما می‌فهمیم‌ به‌ هرات‌ نزدیک‌ شده‌ایم‌. تابلوی‌ آخرین‌ پاسگاه‌ ایست‌ بازرسی‌ رسماً مقدمان‌ را به‌ «هرات‌، شهر عرفان‌ و ادب‌ و علم‌ و هنر» گرامی‌ می‌دارد. اما آنچه‌ که‌ می‌باورند که‌ به‌ کجا آمده‌ایم‌، پنج‌ منارة‌ بلندی‌ است‌ که‌ در دو سوی‌ جاده‌ قامت‌ برافراشته‌اند. پنج‌ منارة‌ افسانه‌ای‌ که‌ یادگار بانوی‌ فرهنگ‌پرور دودمان‌ تیموریان‌، «گوهرشادخاتون‌» است‌. ما به‌ هرات‌ آمده‌ایم‌. شهر افسانه‌ای‌ که‌ روزگاری‌ مهد تمدن‌ اسلامی‌ بوده‌ است‌. سرزمین‌ خسته‌ و مجروحی‌ که‌ بارها در خون‌ فرزندان‌ خود غرق‌ گشته‌ است‌. سرزمینی‌ که‌ تاخت‌ و تاز غزنویان‌ و مغول‌ها را دیده‌ است‌. تیمور را به‌ یاد دارد که‌ از سرهای‌ بریدة‌ مردمانش‌ مناره‌ها ساخت‌. غریبی‌ که‌ دستان‌ خیانت‌پیشه‌ استعمار انگلیس‌ و بی‌کفایتی‌ قاجاریان‌ آن‌ را از اصل‌ خود جدا کردند. مظلومی‌ که‌ سینه‌اش‌ پراست‌ از این‌ زخم‌ها. حتی‌ در عصر تمدن‌ هم‌ کمونیست‌ها و نادانان‌ طالب‌نما با او آن‌ کار کرده‌اند که‌ کرده‌اند؛ و امروز خدا می‌داند باز چه‌ سرنوشت‌ دیگری‌ در انتظارش‌ است‌!

در زیر باران‌ از خیابان‌های‌ تاریک‌ و خلوت‌ شهر می‌گذریم‌ و به‌ کنسولگری‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ می‌رسیم‌. نماز مغرب‌ و عشا را در اتاق‌ نگهبانی‌ می‌خوانیم‌ و بعد به‌ دفتر مسؤولان‌ کنسولگری‌ هدایت‌ می‌شویم‌. در حیاط‌ کنسولگری‌ لاشه‌ سوخته‌ تعدادی‌ خودرو دیده‌ می‌شود. می‌فهمیم‌ که‌ یادگار حکومت‌ طالبان‌ است‌. در ماجرای‌ مرگ‌ ملاموسی‌ نامی‌ که‌ بعداً در باره‌اش‌ خواهم‌ نوشت‌.
آقای‌ سرهنگیان‌ اطلاعاتی‌ از هرات‌ و چگونگی‌ برآمدن‌ طالبان‌ می‌دهد. می‌گوید: «هرات‌ ٤٥٣ آثار باستانی‌ ثبت‌ شده‌ دارد که‌ متأسفانه‌ بعضی‌ از آنها الان‌ تخریب‌ شده‌ و خیلی‌های‌ دیگرشان‌ هم‌ روبه‌ خرابی‌ است‌.» بنا به‌ گفتة‌ او اصل‌ و ریشة‌ طالبان‌ برمی‌گردد به‌ مکتب‌ «دیوبندی‌» در هند. سلفی‌گری‌ از اهداف‌ آن‌ مکتب‌ است‌ که‌ در کشورهای‌ مختلف‌ خواهان‌ دارد. فوق‌العاده‌ ضدشیعه‌اند و سه‌ اصل‌: برگشت‌ به‌ صدر اسلام‌، اتحاد مسلمین‌(منظور فرق‌ اهل‌ تسنن‌) و بیداری‌ مسلمین‌ از شعارهای‌ پیروان‌ آن‌ مکتب‌ است‌.
در میان‌ سخنان‌ او خبر می‌رسد که‌ «آدم‌» اسماعیل‌خان‌ امیر هرات‌، برای‌ بردن‌ ما آمده‌ است‌. ما قرار است‌ میهمان‌ خود خان‌ باشیم‌. به‌ گمان‌ برادران‌ کنسولگری‌ در این‌ صورت‌ راحت‌تر می‌توانیم‌ مأموریتمان‌ را انجام‌ بدهیم‌. آقای‌ سرهنگیان‌ می‌خواهد چند دقیقه‌ای‌ معطل‌ کند تا بحثش‌ را جمع‌ و جور کند اما وقتی‌ می‌شنود آن‌ کس‌ که‌ به‌ دنبالمان‌ آمده‌، «حاج‌ عبدالباقی‌» است‌، باتعجب‌ سخنش‌ را قطع‌ کرد و بی‌درنگ‌ برمی‌خیزد. باید آدم‌ خان‌ فرد مهمی‌ باشد. لحظات‌ بعد این‌ را همکار او آقای‌ مرتضوی‌ که‌ بدرقه‌امان‌ می‌کند، تأیید می‌کند و می‌گوید: «خان‌، شما را خیلی‌ تحویل‌ گرفته‌. حاج‌ عبدالباقی‌ همه‌ کاره‌ و خاص‌الخاص‌ اوست‌.»
در جلو در مردی‌ بلند قامت‌ و خوشرو متظرمان‌ است‌. دستار و لباس‌ سفید افغانی‌ بر تنش‌ است‌. بعداز روبوسی‌ و معارفه‌ کوتاه‌ سوار پاجیرویش‌ می‌شود و جلو می‌افتد و ما هم‌ به‌ دنبالش‌. در میان‌ راه‌ پست‌های‌ ایست‌ و بازرسی‌، چند بار ایست‌ می‌دهند و نگهمان‌ می‌دارند اما هر بار با دیدن‌ او احترام‌ می‌گذارند و کنار می‌روند. آنها به‌ جای‌ ایست‌ فارسی‌ می‌گویند «درش‌» و در گفتن‌ این‌ کلمه‌ الحق‌ و الانصاف‌ حق‌ مطلب‌ را ادا می‌کنند! از بن‌ جگر داد می‌زنند و در حالی‌که‌ اسلحه‌ را به‌ طرف‌ «مورد» نشانه‌ گرفته‌اند، قدم‌ آهسته‌ جلو می‌آیند.
در «چوک‌ گل‌ها» به‌ «هوتَل‌ موفق‌» می‌رسیم‌. این‌ هتل‌ برای‌ میهمانان‌ خارجی‌ و خبرنگاران‌ است‌. حاجی‌ امر می‌کند ما را در اتاق‌های‌ خوب‌ و شیک‌ جا دهند. آنها چنین‌ می‌کنند و از احترام‌ و محبت‌ دریغ‌ نمی‌کنند ولی‌ ٢٣ سال‌ جنگ‌ چنان‌ آنها را از همه‌ چیز عقب‌ انداخته‌ است‌ که‌ اتاق‌های‌ شیک‌ بهترین‌ هتلشان‌ در حد مسافرخانه‌های‌ درجه‌ چند ناصرخسرو هم‌ نیست‌. لحظاتی‌ بعد برق‌ قطع‌ می‌شود و به‌ جایش‌ فانوس‌ها در در و دیوار آویزان‌ می‌گردند. سال‌هاست‌ که‌ از برق‌ سراسری‌ در شهر خبری‌ نیست‌ و خانواده‌های‌ متمول‌ و جاهایی‌ مانند هتل‌ موفق‌، خودشان‌ موتور برق‌ دارند تا شب‌ها چند ساعتی‌ روشنایی‌ داشته‌ باشند.
خسته‌ام‌ اما صدای‌ بخاری‌ گازوئیلی‌ و درشهای‌ پی‌ در پی‌ نگهبانان‌ شهر، خواب‌ را از سرم‌ پرانده‌ است‌. به‌ فردا فکر می‌کنم‌ که‌ عید فطر است‌.

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: