خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
20 مهر 1387
صحرا علومی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
الهه صالحی
21 مرداد 1387

خانم صالحی یکی از دوستان هنرجوی ما در کارگاه مجازی سایت لوح هستند. به ایشان به خاطر نوشتن این داستان قوی تبریک می گوییم و برایشان آرزوی موفقیت می کنیم.

 

حالا که گیر کرده‌ام این بالا اصلا نمی‌دانم باید چه کار کنم. پایین را که نگاه می‌کنم، چشم‌هایم سیاهی می‌رود. چقدر بلند بود این درخت و من نمی‌دانستم! اصلا همه‌اش تقصیر آن پسر پرروست! نمی‌دانم، شاید تقصیر سمیرا هم باشد. آخر نگاه کن، نشسته همان جا زیر درخت و زل زده به من و داد و فریادهایم اصلا اثر ندارد انگار!
اصلا چه کسی اجازه داد بازی کنند؟ آن هم این شکلی!
هر بار که قطره اشکی گوشه چشم سمیرا می‌دود، صدای لرزیدن دل پسرک را می‌شنوم که دنباله‌اش می‌گوید: "صبر کن، خودم می‌آرمش پایین" ولی آخر پسر بی‌فکر، آن‌قدر بالا انداختی مرا که ده سال دیگر هم دستت نمی‌رسد. وای، نکند مجبور شوم برای همیشه اینجا بمانم! همین چند دقیقه که پیش سمیرا نبودم دلم برایش تنگ شده... برای صدای قلبش و بوی عطرش... آخر سمیرا یادگاری‌ست برای من!
- آخه اون یادگاریه!
- صبر کن الان میارم یادگاریتو!


***


تا چند لحظه‌ی پیش، پسرک که هی بالا می‌آمد و می‌خورد زمین، دلم خنک می‌شد اما حالا که آرنجش زخم شده و صدایش در نمی‌آید، دلم کباب می‌شود برایش! همین دل آهنی‌ام...!
صدای سمیرا دوباره بلند می‌شود "حالا خودم هیچی، اگه مامانم بفهمه که دق می‌کنه علی!" پسرک که حالا دیگر به نظرم معصوم می آید، تا نصفه‌های درخت بالا آمده ولی با صدای سمیرا همان جا می‌ایستد و سرش را می‌گیرد پایین: "می‌شناسم کجا می‌فروشند. می‌رم یکی می‌خرم واسَت" بعد دستش را می‌برد داخل یقه پیراهن‌اش و یکی عین من می‌آورد بیرون.
چشمان سمیرا که هنوز به من زل زده، یک لحظه برق می‌زند اما دوباره پر می‌شود از اشک و عکس من می‌افتد توی دریای عسلی چشمان‌اش" بابا چند دفعه بگم، این یکی فرق می‌کنه! این مخصوصه!"
- خب می گم مخصوصش رو بده. مخصوص مخصوص...
و زیر لب جوری که سمیرا نشنود، ادامه می‌دهد "مخصوص، برای سمیرای خودم!"
سمیرای خودش، همان جور نشسته روی زمین و دست‌های کوچک و سفیدش را حلقه کرده دور ساق پایش. صدایش آرام توی هوا چرخ می‌خورد و می‌رسد تا این بالا " نمی‌شه... نمی‌شه علی! دیگه از اینا نیستش. مامان می‌گه از اینا فقط چند تا مونده. اونم راهش دوره. تازه گفتم که این مخصوصه."
سمیرا که می‌گوید "مخصوص"، پسرک تعادلش را از دست می‌دهد و می‌خورد زمین. این‌بار دیگر نمی‌تواند جلوی آخ بلندش را بگیرد و زخم زانویش مرا به کلی ناامید می‌کند از این‌که بتواند دوباره از درخت بالا بیاید...
سمیرا می‌دود طرفش و از جیب دامن سرخابی‌اش دستمال راه‌راه سفیدِ آشنایی بیرون می‌آورد... بوی عطر دستمال، هوایی‌ام می‌کند. داد می‌زنم "بابا یکی به دادم برسه..." هیچ کس صدایم را نمی‌شنود. سمیرا دستمال را می‌بندد دور زانوی پسرک.


***


شاخه تکان می‌خورد. بچه‌ها آرام و بی‌هیچ حرفی تکیه داده‌اند به تنه درخت. پشت به هم... انگاری قهر باشند.
شاخه تکان می‌خورد... نمی‌دانم گنجشک است یا بلبل. هر چه باشد نشسته کنارم. تا می‌خواهم بگویم هُلم بدهد پایین، خودش زیر گوشم زمزمه می‌کند :"تکون نخور، اومدم نجاتت بدم" آرام زنجیرم را می‌گیرد و از شاخه بلندم می‌کند. جوری که بچه‌ها نبینند، شاخه به شاخه پایین می‌آید. کمی که نزدیک زمین می‌شویم، توی هوا نوکش را باز می‌کند و... می‌رود.
می‌افتم روی یک پارچه سرخابیِ چین‌چین. سمیرا جیغ کوتاهی می‌کشد.
علی می‌گوید "باد انداختش پایین، دیدی دوباره اومد دستت!"
سمیرا همان‌طور که زل زده به من خیلی آرام می‌گوید: "نه!!! بابا انداختش پایین..." بعد یک‌هو انگار حرف عجیبی زده باشد، مرا می‌قاپد، می‌اندازد دور گردنش و می‌دود سمت خانه "مامان، مامان! بابا پلاکش رو پس داد و رفت... مـــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــان..."
علی هنوز از پشت زل زده به من که پشت گردن سمیرا تاب می‌خورم. نمی‌دانم شنیدم یا فکر کردم شنیدم که توی دل کوچکش به خدا می‌گفت: "لا اقل اگر دیگر بابا را برنمی‌گردانی، بده بابای سمیرا پلاکش را پس بیاورد..."

 

 


 

بررسی داستان

رها پاکان

 

یک. طرح
«بازی» داستانِ یک پلاک است و پلاک برآمده از فرهنگ ویژ‌ه‌ی دفاع مقدس است؛‌ یادگار رفته‌گانِ آن دوران. در یک بازیِ کودکانه، علی، پلاکی را که یادگار پدر شهید سمیرا است بالای درخت می‌اندازد و پلاک در شاخه‌ای گیر می‌کند. داستان از همین‌ جا شروع می‌شود. علی که خود را مقصر می‌داند سعی دارد به هر شکلی که شده پلاک را پایین بیاورد اما موفق نمی‌شود. علی وعده‌ی خرید یک پلاک دیگر را به سمیرا می‌دهد اما خودش هم می‌داند که هیچ پلاکی جای پلاک سمیرا را نمی‌تواند بگیرد چرا که خودش هم، چنین یادگاری از پدر دارد. در این گیر و دار پرنده‌ای از آسمان می‌آید و پلاک را برای سمیرا پایین می‌آورد. سمیرا باور دارد که پلاک را بابایش پایین آورده است. و در انتها در دل کوچک علی تمنایی را شاهدیم که از خدا خواسته است اگر بابایش را برنمی‌گرداند، اجازه دهد بابای سمیرا پلاکش را پس بیاورد.

 

دو. روایت و زبان
اول.
«بازی» روایت یک شیء است. اشیاء، بی‌جان‌اند و در داستان، جان دمیدن به اشیاء امری‌ست ممکن و مرسوم.
راویِ «بازی»، پلاک است. داستان را پلاکِ بالای درخت تعریف می‌کند. در داستان‌ها و حتا قصه‌ها وقتی که اشیاء و حیوانات جزو شخصیت‌ها می‌شوند، وجوه انسانی پیدا می‌کنند. مثل انسان‌ها حرف می‌زنند، فکر می‌کنند، احساس می‌کنند، انسانیت سرشان می‌شود و حتا خطاهای انسانی ازشان سرمی‌زند. جان دادن به اشیاء و شخصیت‌پردازی‌شان وابسته به شخصیت‌های انسانی‌یی است که در ارتباط با آن‌ها هستند. در «بازی»، پلاک به نوعی نماینده‌ی شهید است؛ بالای درخت دلش برای سمیرا تنگ می‌شود: «...آخر سمیرا یادگاری‌ست برای من!». همان طور که پلاک برای سمیرا یادگاری است، سمیرا هم برای پلاک یادگاری است. پس انتظار می‌رود که در شخصیت‌پردازی پلاک به آدم‌بزرگ‌ها و خود شهید (پدر سمیرا) نزدیک شویم و احساسی پدرگونه به سمیرا داشته باشیم. در حالی که شخصیت و لحن و احساسات پلاک کودکانه است و به سمیرا و علی نزدیک‌تر.
دوم.
بنا به رویکردی که نویسنده دارد،‌ راوی/پلاک با زوایه‌دید دانای کل داستان را روایت می‌کند چرا که از احساسات درون دل آدم‌ها خبر دارد اما برخی مواقع این دانایی محدود می‌شود و مثلن راوی به خوبی نمی‌داند که چطور و چه چیزی او را از بالای درخت پایین می‌آورد: «شاخه تکان می‌خورد... نمی‌دانم گنجشک است یا بلبل. هر چه باشد نشسته کنارم.»
سوم.
«... و زیر لب جوری که سمیرا نشنود، ادامه می‌دهد "مخصوص، برای سمیرای خودم!"
سمیرای خودش، همان جور نشسته روی زمین...»
اولن «ادامه می‌دهد» بیشتر در متن‌های خبری و گزارشی به کار می‌رود و استفاده‌ی از این عبارات در داستان زیبایی نثر و زبان را از بین می‌برد.
دومن «خودش» در «سمیرای خودش»، به لحاظ زبانی زاییده‌ی «خودم» در «سمیرای خودم!» است. اما این استفاده‌ی زبانی از کلمات در این‌جا باعث تشتت روایی شده است. دقت کنید که سمیرای خودم از زبان علی گفته می‌شود ولی سمیرای خودش از زبان راوی/پلاک است. راوی در هیچ‌کجای این داستان این طوری روایت  نکرده است و پلاک قدرت استفاده از چنین زبانی را هم ندارد. این شکل روایت و استفاده از زبان، بیشتر در روایت‌های سوم‌شخصی است که راوی‌اش از شخصیت‌های داستان نباشد.
چهارم.
«... آخر سمیرا یادگاری‌ست برای من!
- آخه اون یادگاریه!
- صبر کن الان میارم یادگاریتو!»
در این جا هم از کلمه‌ی «یادگاری» استفاده‌ی زبانی شده اما این کاربرد زبانی باعث پرش‌ روایی هم شده است. یادگاری اول از زبان راوی/پلاک است، بعد بلافاصله زاویه دید عوض می‌شود و یک جمله از سمیرا آورده می‌شود و بعد هم بلافاصله یک جمله از علی که در هر دو جمله کلمه‌ی «یادگاری» وجود دارد و تأکید هم بر همان است. اما مسئله‌ای که وجود دارد این است که این گونه پرش‌ روایی فقط در دو جا اتفاق می‌افتد: یکی همین مورد بالایی و دیگری در:
«- خب می گم مخصوصش رو بده. مخصوص مخصوص...»
یعنی فقط در این دو مورد است که گفتگو‌ها بدون واسطه آورده می‌شوند و راوی نمی‌گوید که مثلن «علی گفت:» یا جمله‌ی گفته شده در ادامه‌ی جمله‌ای نیست که حالتی از گوینده‌ باشد. این دو جا راوی دانای کل می‌شود و دیگر پلاک راوی نیست. این حرف بدین معنا نیست که نمی‌شود دو راوی در یک داستان وجود داشته باشد بلکه منظور این است که باید یک انسجام روایی و دلیل منطقی در جهان داستان برای تغییر راوی وجود داشته باشد که در «بازی» به نظر می‌رسد وجود ندارد و نیازی به این تغییر هم دیده نمی‌شود.

 

سه. موضوع
تصرف روح شهید در زندگیِ این دنیایی ما، موضوعی است که در داستان‌های متعدد و با پرداخت‌های متفاوت شاهد آن بوده‌ایم. در «بازی» اتفاق خوبی که می‌افتد این است که نیاز شخصیت‌ها در داستان برآورده شدن نیاز‌های مادیِ این دنیایی (مثل آرزوی داشتن چیزی یا حتا شفا گرفتن و ...) نیست. بلکه این نیاز، برآمده از یاد شهید است؛ یعنی به دست آوردن پلاک که یادگار شهید است و این تمنا از دل‌های کودکانه‌ای برمی‌آید که هر دو پدرهایشان را از دست داده‌اند و لحظه‌ای و آنی در دل‌شان از خدا می‌خواهند که اجازه دهد پدرشان پلاک را پایین بیاورد.

 

چهار. جملات انتقالی
«اصلا چه کسی اجازه داد بازی کنند؟ آن هم این شکلی!»
این نوع جمله‌ها در داستان‌ها معمولن کارکرد انتقالی دارند و یکی از راه‌های سهل‌الوصول و دم دست برای نویسنده‌ها است که بتوانند برگردند و اصل ماجرا را تعریف کنند. مثلن داستان از جایی شروع می‌شود که علی پلاک را بالای درخت می‌اندازد و بعد راوی می‌خواهد برگردد و تعریف کند که چطور شد که علی این کار را کرد. اولن که در چنین مواقعی هم راه‌های خلاقانه‌تری برای انتقال وجود دارد و این روش توصیه نمی‌شود. دومن در این داستان اصلن چنین نیازی وجود ندارد و راوی قصد ندارد که برگردد و بگوید که چطور شد که علی پلاک را بالای درخت پرت کرد و بقیه‌ی روایت در ادامه همین انداخته شدن پلاک بالای درخت است. بنابراین جمله‌ی فوق اضافی به نظر می‌رسد.

 

پنج. نزدیک شدن به «آنِ داستانی»
«علی هنوز از پشت زل زده به من که پشت گردن سمیرا تاب می‌خورم. نمی‌دانم شنیدم یا فکر کردم شنیدم که توی دل کوچکش به خدا می‌گفت: "لا اقل اگر دیگر بابا را برنمی‌گردانی، بده بابای سمیرا پلاکش را پس بیاورد..."»
داستان می‌توانست بدون این چند جمله‌ی آخر تمام شود و مشکلی هم در طرح داستانی و روند منطقی داستان پیش نمی‌آمد. اما نویسنده در لحظات آخر که داستان تمام شده تلقی می‌شود، ضربه‌ای می‌زند که خواننده را بعد از خواندن نیز همراه و مشغول داستان می‌کند. اینجا ارتباط علی و سمیرا و دغدغه‌ی مشترک‌شان درباره‌ی پلاک و شهید و پدر و همچنین باور و ارتباط‌شان با خدا به ثمر می‌نشیند و خواننده هم با این تلنگر به باوری آمیخته با لذت می‌رسد.

 

[1] رجوع شود به کتاب ارواح شهرزاد/نوشته شهریار مندنی‌پور/فصل 10

نظرات

حالا که داستان از زبان یک پلاک است همین که بگوید : شنیدم که توی دل کوچکش می گفت... مخاطب را اقناع می کند. نیازی به همانند سازی انسانی نبود(نمی دانم شنیدم یا فکر کردم شنیدم...) با نظر مهاجر موافقم. پایان داستانتان تکان دهنده است . لذت بردم.

25 مرداد 1387 ساعت 00:49 | خردمندان |  بدون email | آدرس وب

داشتم فکر می کردم این علی کتک می خواد!چرا با شیء که این قدر براسمیرا مهم بازی کرد؟تا آخر ذاستان هم دلم بارش نسوخت.بزار پاش داغون شه.بچه پررو.ولی وقتی احر داستان رو خوندم دیدم این علی واقعا چقدر واقعی...درست شبیه همون علی های که هر روز می بینیم و باورشون نمی کنیم...امیدوار کننده بود!!!

24 مرداد 1387 ساعت 21:25 | ارمیا |  بدون email | بدون آدرس وب

نقطه ی قوت داستان، پایان زیبا، غافلگیر کننده و تاثیر گذار آن بود. موفق باشید و مجدانه ادامه دهید این مسیر را. یا علی

24 مرداد 1387 ساعت 02:37 | میم . ب . مهاجر |  mbmofidi@yahoo.com | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: