خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
2 شهریور 1387

به کتابفروشی که سر می زنی فرصت کو تاهی داری برای پیدا  کردن کتاب مورد علاقه، نویسنده مورد علاقه، نگاه کردن قیمت پشت جلد و...
ستون کتابدار این فرصت را به شما می دهد. کتاب مورد علاقه تان را ورق بزنید و چند صفحه ای را بخوانید؛ بی آنکه نگاه بی حوصله فروشنده هی سر بخورد روی صفحات کتاب و صورت شما...

 

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نوشته: نادر ابراهیمی

انتشارات: روزبهان

چاپ هفدهم، 1386

 

من جیبهای کهنه ام را پر از بادام زمینی می کنم و فریاد میزنم :هلیا بیا برویم توی باغ قصر بگردیم
پنجره باز می شود تو میخندی 
- هنوز عصرانه نخورده ام  کمی صبر کن
برمی گردی و یک نان مربایی بزرگ از پنجره ات می اندازی پایین
 من روی هوا آن را می گیرم و تو باز می خندی . با لیوان چای  می آیی کنار پنجره و با همان دهان پر چیزهایی می گویی  که من نمی فهمم .
- باباجانت کجاست
- رفته سری به پنبه ها بزند ما امسال خیلی پنبه داریم
- می دانم هلیا


....بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست .تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیا فریند.
دیر است برای باز گشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار
برای بوییدن کودکانه گل ها ...

بوی مربای تازه ی بهار نارنج فضای گرداگرد خانه را پر کر ده است.
- شما امسال خیلی مربا درست کردید؟
-نه هلیا فقط کمی
- آه ...نمی دانی مادرم  امسال چکار کرده. من گفتم که یک شیشه بزرگ هم برای  تو بدهد.
مادر چرا امسال بهار نارنج نخریدیم؟ یکی نیست که به من جواب بدهد ... مادر حرف بزن! بگو که گناه بزرگ پسرت را بخشیدی! بگو که آسوده خفته یی و صدای  مرا می شنوی!
هلیا مگر من نخواستم  که تمام  ماجرا را از آغاز تا انجام برای آنها بگویم؟ مگر من به آنها نگفتم که باز گشت  محبت را خراب نمی کند.
-نه تو فقط نگاه کردی 

-اما من خواستم ... خواستم که هیچ حرفی را نگفته نگذارم. سگ ها پارس می کردند. آنها جامه ی مرا پاره کردند، مرا جویدند، استخوان مرا به دندان کشیدند.
هرگز بعد از آن شب مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت  به دست نیامد. واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند.
من یازده سال تشنگی گفتن را به این شهر آ ورده ام.
شهری که مرا سنگسار می کرد.
مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.
شهری که دوست می داشتم.
تمام را ه ها به کلبه چوبی ساحل چمخانه می انجامید، و من ایمان داشتم که تو باز خواهی گشت. ایمان نیاز به آزمودن را مطرود می داند. مهر آن مطاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.
شب غمناک است وباران ریز . من می ایم  پای پنجره ات و سنگی کوچک به سوی شیشه پنجره  می اندازم .
-خوابیده بودی هلیا؟
-نه داشتم فکر می کردم
پدر مرا از خانه اش بیرون کرد. خواستم توی شهر اتاقی بگیرم . پدرت چه جنجالی به پا کرده . مردم با من خیلی بد رفتار کردند . دیگر نمی توانم اینجا بمانم .  پدر ت گفت که پنج ماه رفتی و یک نامه ننوشتی. هلیا... دیدی که باز گشت همه چیز را خراب می کند ؟ بیا برگردیم به کلبه چمخانه . همانجا زندگی می کنیم .
آهسته می گویی: «تا ببینم» و پنجره ات را می بندی. من دست پدرت را نمی بوسم، هلیا !من زانو نمیزنم

 

سگها پارس می کردند و تو نخواستی، نخواستی به پناهگاه دوران کودکی ات باز گردی.

به یاد داشته باش که...یک مرد عشق را پاس می دارد،
 یک مرد هر چه را که می تواند  به قر بانگاه عشق می آورد،
 آنچه فدا کردنی ست فدا می کند،
آنچه شکستنی ست می شکند
 و آ نچه را که تحمل سوز است تحمل می کند،
اما هر گز به منز لگاه دوست داشتن، به گدایی نمی رود.
پدر می گوید: «باز با دست های گلی، با لباس کثیف ...آخ برو خودت را پاک کن! اینطور که نمی شود سر سفره نشست.» بر می گردم و از این سوی نرده ها تو را می بینم  که با دامن سرخ کوتاه  از پله ها بالا  می روی . فریاد می کشم: «پدر نمی گذارد با لباس خاکی سر سفره بنشینم.» و خنده های شادمانه ما از دور به هم پیوند می خورد.
شب کنارم می نشینی و من با چشم های  از مشق شب خمار  به دستهای کوچک تو نگاه می کنم و می گویم: «هلی دست های تو خیلی  کوچک است . من در مشتم آنها را خرد می کنم» و تو دستهایت را دراز می کنی که «خرد کن ! اما نمی توانی.» من آنها را می فشردم.
- می توانم گریه ات بیندازم ، اما دلم  می سوزد!

-«دروغ می گویی! بابا جان با دو انگشتش دست مرا خرد می کند»
هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...
مگذارید که نام شما را بدانند و به نام  بخوانندتان.
هر سلامی، سر آغاز درد ناک یک خدافظی ست.
هلیا پدرت را به یاد می آورم. وقتی در پیاده رو های شهر  ما راه  می رفت مثل آن بود که درست در وسط خیابان راه می رود و خیابان را برای او آذین بسته اند. عابران به او سلام  می کنندو او سرش را تکان می دهد، اما پدرم وقتی از کشتگاه می آمد  نگاهش خسته بود.
مادر لیوانها را با دستمال زبر خشک  می کند و روی میز  کنار هم می گذارد.
-مادر گرسنه ام
- تو همیشه گرسنه یی باز می خواهی بروی پیش هلیا؟ عاقبت یک روز از منزلشان بیرونت می کنند. هیچ کس همسایه ی مزاحمش را دوست ندارد ...نوشتم که بگذار باز گردم پدر. گل های خشک به دیگران دروغ می گویند. آن داستان، داستان یازده سال پیش بود. من صورت هلیا را هم فراموش کرده ام. پدر! یازده سال است که برای او نامه یی ننوشته ام. یازده سال؟
پدر! من باغهای نارنج شهرم را دوست می دارم.
من بوی بهار نارنج ها را آن زمان که زمین را سپید می کنند دوست می دارم. زمین کوچک تو به مردی که باز می گردد نیازمند است.
چه شده هلیا چرا گریه می کنی؟
- بابا جان سرم داد کشید. فراش مدرسه امروز آمده بود در منزل . به بابا جان گفته بود که من سر به هوا هستم. توی مدرسه  دنبال پروانه ها می دوم. سر کلاس با گل های خشک شده بازی می کنم و به حرف هیچ کس گوش نمی دهم.
- عیب ندارد هلیا . تا حالا ده بار به پدر شکایت مرا کرده اند . آخر من سر کلاس حواسم پیش پر وانه های توست . مثل اینکه خوابم می برد و آنوقت «خانم» گوشم را فشار میدهد.
-کجا هستی؟
-توی باغ خانم دنبال پروانه می گردم.
-«برو بیرون سراغ پر وانه هایت! تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد.» پدر بگذار به شهری باز گردم که نخستین خندیدنهای شادمانه را به من آ موخت و نخستین گریستن های کو دکانه را.

هلیا !تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد.
حالیا تو با درخت ریشه سو خته یی که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت؟


پدر !چرا نامه ام را جواب نمی دهی؟

_________________________________________


پنج نامه
از ساحل چمخانه
به
 ستاره آباد
 
نامه اول یکروز پس از  بازگشت به کلبه چوبی ساحل چمخانه ........

هلیای من!
زندگی طغیانیست بر تمام در های بسته و پاسداران بستگی.
امروز برای من روز خوبی نیست.
روز بد تنهاییست.
پنجره ها نمیخندندو آب نمی جوشد . یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار می کند.
در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست.
هلیا به من باز گرد!

 

نامه دوم سه روز بعدبازگشت.........................................

هلیا

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان! 
بدان همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است.
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد. 


سومین نامه نه روز پس از بازگشت ............................

ایمان من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعت هر شو کتی ست که در تخریب بنای پوسیدگی اقتدار دیگران نهفته است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو، من آسمان دایم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.

 

نامه چهارم چهارده روز پس از بازگشت ............................

هلیا
من هرگز نخواستم  که از عشق افسانه یی بیافرینم . باور کن !
من می خواستم  که با دوست داشتن زندگی کنم –کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم
آن  لحظه یی که در اباطیل  دیگرا ن  نیز خرسندی کو دکانه یی می چر خید.
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم .
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت  می خواستم.

رجعتی باید هلیای من!
رجعتی دیگر باید
 به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم
به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی


آخرین نامه بیست روز پس از بازگشت به چمخانه ................
دیگر چه می توانم گفت؟
دیگر چه می توانم گفت؟
دیشب در خواب دیدم که باز گشته یی
کوچک چون عروسکی از بلور
و پر داشتی، پر های سبز روشن
ودفتر سیاهی هم از مشق های خط خورده داشتی.
در خواب باران گرفت. و بالهای سبز تو مر طوب  می شود.
دیگر نمی توانم گفت.
دیگر نمیتوانم.
نمی توانم گفت.

 

پایان باران رویا

نظرات

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که ... سخت باشد قطع امیدواران

17 شهریور 1387 ساعت 12:07 | هاله |  بدون email | بدون آدرس وب

فوق العاده است که شما اینطور خلاصه کتاب رو می‌ذارین یه جور احترام به کتابه به نظر من و این‌که خیلی موافق حرف اون دوستم نیستم که می‌گه می‌شد قطعات لطیف‌‌تری رو برداشت حتماً اون بخش‌های لطیف قدرت انتقال داستان و احساس نویسنده رو مبه خوبی این انتخاب‌ها نداشته‌اند. و برای شما که کتاب رو خوندین کمی سخته که بدونین این جملات چقدر محکم و تأثیرگذارند و معرف خوبی برای کتاب براتون موفقیت روزافزون آرزو می‌کنم سرکار خانم

11 شهریور 1387 ساعت 14:04 | دوست‌، خواننده و دیگر هیچ |  بدون email | بدون آدرس وب

معرکه بود این کتاب .از شما هم ممنونم.خدا ایشان رو بیامرزد.

9 شهریور 1387 ساعت 14:43 | بهار رضایی |  بدون email | بدون آدرس وب

راستش تا حالا دو بار این کتابو خوندم ولی چیززیادی ازش دستگیرم نشد متاسفانه!!! خدا رحمت کنه آقای ابراهیمی رو انشاالله

5 شهریور 1387 ساعت 15:56 | امین |  بدون email | بدون آدرس وب

با سلام و تشکر از تلاشتون. این کتاب قسمتهای زیبا و لطیفی داره. کاش قطعات بهتری رو برای معرفی اون انتخاب می کردید.

5 شهریور 1387 ساعت 15:45 | ندا |  بدون email | بدون آدرس وب

ba in ke gheire vaghe ie amma adamo havaee mikone...

4 شهریور 1387 ساعت 18:06 | goli salehi |  بدون email | بدون آدرس وب

خدا نادر ابراهیمی را بیامرزد اما انگار زمانی که کتاب هایش را می نوشته روی زمین نبوده. خیلی ماورایی و رویایی است...

3 شهریور 1387 ساعت 23:24 | ایلیا رمضانی |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: