لن تنالوار البر حتی تنفقوا مما تحبون ( آل عمران 92)
در آستانه ماه قرآن هستیم، عجالتاً این آیه را به خاطر داشته باشید. معنایش؟ به زبان خودمان این می شود که: هرگز به مقام "نیکی" نمی رسید مگر این که در راه خدا از آن چیزهایی که دوست دارید بگذرید.
مرحوم پدربزرگ ما از کوههای شمیران تا آن سوی دنیا را رشت می دانست. رشت به معنای جغرافیایش نه به قول رضا امیرخانی به معنای مفهومی آن!
حالا می خواهم عرض کنم: پدر بزرگ! کجایی ببینی که این روزها دو نفر رشتی دنیا را به مخصمه ای انداخته اند که از سیاستمداران گرفته تا فرهیختگان و فرزانگان نمی توانند راه برون آمد از آن را بیابند! اولی، رئیس جمهور گرجستان است که با کله شقی خود جهان را در آستانه جنگ جهانی سوم قرار داده است و دومی رئیس سازمان میراث فرهنگی خودمان که با آن سخنان نامربوطش کشوری را بر آشفته است. از آقای رئیس جمهور که بگذریم که جفت پا در یک کفش کرده و از دوستش دفاع می کند، از مذاکرات مجلس خبرگان رهبری و ائمه جمعه و جماعت گرفته تا حریم خصوصی خانواده ها، سخن از طبع لطیف و سخن سخیف اوست! البته جهان اسلام نیز از این ماجرا بی نصیب نمانده. رسانه های اعراب و منطقه، دسته گل این بابا را به دست گرفته اند و جار می زنند که: همۀ های و هوی ایران در دفاع از ملت فلسطین شعار بوده است و دروغ!
دل بسی خون به دست آورد ولی دیده بریخت. الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود!
برای شما خوانندگان جوان که احتمالاً چیزی از تاریخچه و أحیاناً شرح وظایف سازمان میراث فرهنگی نمی دانید باید عرض کنم که پیش از این هم گاهی رؤسای این سازمان از دوستان و قوم خویش رؤسای جمهور و بزرگان بوده اند، با این تفاوت که کم حرف می زدند. نه این که زبان نداشتند و یا حرف زدن بلد نبودند، بلکه خیال می کردند ربطی به سازمان آنان ندارد با وزیر خارجه انگلیس دیدار کنند و یا راجع به صدور گاز ایران به شبه قاره با مقامات چینی چانه زنی کنند و یا راجع به آینده بشریت در هنگام ظهور اظهار فضل کنند! آنها فکر می کردند وقتی که مملکت وزیر امورخارجه دارد به رئیس سازمان میراث فرهنگی نمی رسد در همۀ سفرهای خارجی ر ئیس جمهور کنار دست او باشد. به جای این کار بهتر است مراقب باشند همسایه ها میراث فرهنگی و مفاخر ملی این ممکلت را به نام خود مصادره نکنند! خدایشان بیامرزد که وقتی هم چیزی می گفتند یا راجع به مرمت کاروانسرایی بود که توانسته بودند از نابودی نجاتش دهند، یا بشارت کشف دفینه ای بود که نشان از قدمت تمدن ما داشت و ..!
اما از این که بگذریم، این روزها شبکه دو سیما برنامه خوبی دارد به نام "نیمه پنهان". این برنامه گفت و گوی متفاوتی است با همسران شهیدان شاخص دفاع مقدس. چند شب پیش که موفق شدم برنامه گفت وگو با همسر خلبان "شهید علیرضا یاسینی" را ببینم، باز هم به یاد او افتادم و کار بزرگش، بسیار بزرگتر از پیش برایم جلوه کرد.
یاسینی برای من همیشه آدم بزرگی بوده است؛ نه به خاطر آن چیزهایی که همسرش از عشق او به خانواده و می گفت و یا از اخلاص و شجاعت و پرکاریهایش که دوستانش در کتاب "انتخابی دیگر" گفته اند.( و البته همه اینها مهم اند و می تواند یک انسان را در نگاهها برجسته و بزرگ کند)، اما به نظرم بزرگی او فراتر از اینها بود. آن عاملی که شهید یاسینی را در چشم و دل من عظیم کرده است چیزی دیگری است.
همسر ایشان در سخنانش چندین بار از خلبان شهید عباس دوران نام برد. عباس دوران از دوستان بسیار صمیمی یاسینی بود. دوستی شان به سالهای دور برمی گشت؛ به سالهای آخر دهه چهل که با هم دوره های سخت و طاقت فرسای خلبانی را در شیراز و آمریکا گذرانده بودند و بعد در پایگاه های مختلف باهم پرواز کرده بودند. باهم به همراه خانواده هایشان به زیارت رفته بودند و...
جنگ که شروع شد شجاعت و تهور این دو، نامشان را بر سر زبانها انداخت. خصوصاً آن دو و چندی دیگر از خلبانان مخلص مانند شهید "خلعتبری"، در همان روزهای نخستین، نیروی دریایی عراق را نابود کردند و حتی در یک روز در یک جنگ هوایی با حدود ده جنگنده عراقی جنگیدند و چهار میگ را در خلیج فارس به قعر دریا فرستادند و باقی را تاراندند.
خودش در این خصوص در جایی گفته است: " ما دو نفر بودیم که در اوایل جنگ می توانستیم موشکها را بزنیم ؛ تنها دو نفر! من بودم و شهید عباس دوران. اکثر مأموریتهای خلیج فارس را ما انجام می دادیم و به جایی رساندیم که نیروی دریایی عراق اطلاعیه داد و برای دستگیری و یا زدن ما جایزه تعیین کرده بود." (ص 93 انتخابی دیگر.)
دیگر این که، باور کنید در این جنگ، به معنی واقعی کلمه همه قدرتهای برتر دنیا پشت صدام بودند، هر چند اوایل اظهار نمی داشتند، بعد از فتح خرمشهر این حمایتها علنی شد. اتفاقاً در همان زمان، صدام در تدارک برگزاری اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد بود. به نظر تحلیلگران سیاسی این برای ایران بسیار گران تمام می شد. آنها حتی اگر در بیانیه پایانی شان هم هیچ شیطنتی نمی کردند صرف حضورشان به متجاوز مشروعیت می داد. لذا دستگاه دیپلماسی ایران به تکاپو افتاد. سفرهای متعدد وزیر خارجه و مقامات عالی رتبه به کشورهای مختلف نتوانست آن مقدار متعهد جمع کند که بتوانند مکان اجلاس را عوض کنند. این بار ایران از در تهدید در آمد و گفت امنیت بغداد را برهم خواهد زد و اگر بلایی سر کسی بیاید خونش به پای خودش است.
اما دنیا این را جدی نگرفت. خصوصاً عراق کارشناسان نظامی سازمان غیرمتعهدها را به بازدید پدافند دور بغداد برد و گفت:" از این دیوارۀ آتش پرنده نمی تواند بگذرد، چه رسد به جنگنده های ایرانی!" و آنان تصدیق کردند.
ایران در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بود و در روزگاری که موشک دوربرد هم نداشت، امیدها تنها به نیروی هوایی ارتش بود و خلبانان شجاعش که در این مدت دو سال ثابت کرده بودند که می توانند کارهایی محیر العقول و بسیار فراتر از آن چه که از استادان آمریکایی خود آموخته بودند، انجام دهند.
مأموریت به عهده پایگاه هوایی همدان گذاشته شد که "خضرایی" فرماندهش بود و یاسینی فرمانده عملیاتش. در سحرگاه پیش از طلوع آفتاب، باید دو فروند اف 4 به نامهای شماره 1و 2 طوری پرواز می کردند که حتی رادارهای خودی متوجه آنها نمی شد. شماره 2 باید در داخل خاک عراق با حرکات ایذایی خود، رادارها و ضدهوایی ها عراقی را مشغول می کرد و بعد از تظاهراتی به داخل بر می گشت. اما شماره 1 که مأموریت اصلی را به عهده داشت، باید از این غفلت استفاده می کرد و خود را به بغداد می رساند.
اما هدفی که در بغداد زده می شد چیزی باید می بود که عراق نتواند انکارش کند. بنابر این مناسبترین سوژه پالایشگاه نفتی "الدوره" بود که در جنوب بغداد قرار داشت و در انهدام ، شعله می کشید و به زودی نمی شد در برابر خبرنگارانی که برای مخابره اخبار اجلاس به بغداد آمده بودند، بر آن سر پوش گذاشت.
طبیعی بود که ولو این که شماره 1 موفق می شد و به بغداد می رسید و حتی هدف اصلی را هم می زد، شانسی برای برگشتش نبود و اگر دو خلبانش شهید نمی شدند و سالم به زمین می رسیدند، قطعاً اسیر بودند.
به همین دلیل، انتخاب خلبان اصلی جنگنده شماره 1 مشکل بود. ولی هر طور که بود یاسینی، به خاطر خدا از همه احساسات و عواطفش گذشت و دوست و برادرش عباس دوران را برای این میدان فرستاد!
سحرگاه سی ام تیر 61، که از قضا مصادف با سی ام ماه مبارک بود، عباس دوران آخرین سحری را کنار همسرش خورد و از پسر هشت ماهه اش دل کند و رفت...
بیست دقیقه پیش از این که شماره 1 به بغداد برسد، پدافند بغداد مطلع شده بود و با موشکهای "سام استرلا" انتظارش را می کشید. اما هر طور که بود جنگندۀ ایرانی از میان آتش گذاشت و موفق شد بمب هایش را روی پالایشگاه بریزد. این هنگامی بود که آتش به کابین عقب رسیده بود.
یاسینی که در این سو عملیات را هدایت می کرد، هنوز صدایشان را می شنید. صدای عباس را شنید که به خلبان کمک خود "منصور کاظمیان" نهیب زد که "اجکت" کند و دیگر هیچ نشیند. ولی این پایان ماجرا نبود. خبرنگاران مستقر در هتل الرشید عراق، که غرش موشکها و انفجار بمبها خوابشان را بر آشفته بود، گلۀ آتشی را دیدند که شعله ور به سویشان می آید اما قبل از این که به آنان برسد، در میدان اصلی روی تأسیساتی نشست و انفجار مهیبی زمین را لرزاند!
صدام دامنۀ این رسوایی را به هیچ قیمتی نمی توانست جمع کند، پیش از این که آتش نشانان، شعله ها پالایشگاه را فرو بنشانند، سازمان غیر متعهدها برگزاری اجلاس در عراق را ملغی اعلام کرد و وزیران کشورهای عضو را برای تعیین میزبان دیگر فرا خواند.
و مأموران عراقی از بقایایی خلبان ایرانی جز دستکش و پوتینهایش چیز دیگری نیافتند!
معلوم نیست بعد از این به سید علیرضا یاسینی چه گذشت. می گویند دیگر آن آدم شوخ و شنگ همیشگی نبود. بسیار کم حرف شده بود ولی آن لبخند همیشگی را داشت. می گویند بیشتر وقتش به کار می گذشت. بالاترین ساعت پروازی را داشت. یکی از دو خلبانی بود که حدود نود عملیات در خاک عراق انجام داد. اما دیگر نمی توانست درد کمرش را از دوستانش پنهان کند. تلاشهای دوستانش برای معالجه و پزشکان حاذقی که به مدوایش پرداختند نتیجه نداد و او با همان درد در آخرین پرواز به سوی خدا رفت!
غرض اینکه، کسی می تواند به مقام "نیکی " برسد که به خاطر خدا بتواند از بهترین دوست داشتنی هایش بگذرد ولو این که بهترین دوستش باشد. دعا کنیم خدا، در چنین میدانهایی غافلگیرمان نکند!
راستی فراموش کردم بگویم، شهید سرلشگر یاسینی برادر دو شهید هم بود و در جنگ، 2759 ساعت پرواز داشت؛ می دانید یعنی چه؟