ماركف اگرچه در اتاق خود مشغول مصاحبه با مادام بالی بود اما نمیتوانست نسبت به اتفاقاتی كه در اتاق سردبیری در جریان بود، بیتفاوت باشد. لیاخف از یك ساعت پیش وارد اتاق یریاز سردبیر روزنامه شده بود و با او بحث میكرد. ماركف همینطور كه از مادام بالی در مورد غذای مورد علاقهاش سوال میپرسید، نگاهاش به اتاق شیشهای یریاز بود. بحث یریاز و لیاخف داشت به جاهای باریك كشیده میشد و صدای بگو مگوی آنها از پشت درهای بسته شنیده میشد. یریاز خشمگین روی میز خم شده بود و عربده میكشید و با مشت روی میز میزد و در مقابل لیاخف كمی آرامتر دستاناش را دور سرش گرفته بود و با صدای بلند كلماتی را تكرار میكرد. ماركف كه میدید همین الان است كه یكی از مشتهای یریاز به جای میز روی صورت لیاخف فرود بیاید، از مادام بالی عذر خواهی كرد و وارد اتاق یریاز شد. بعد از ماركف، نابیقف كه علاقه خاصی به مادام بالی داشت وارد اتاق شد و مصاحبه را با او ادامه داد. آن دو مدتی بعد برای ادامه مصاحبه از دفتر روزنامه خارج شدند كه این روالی عادی برای تنظیم یك مصاحبهی جنجالی بود.
ماركف كه وارد اتاق سردبیری شده بود، سعی میكرد لیاخف و یریاز را آرام كند تا كار به كتك كاری نكشد. یریاز كه از شدت عصبانیت داشت كف بالا میآورد یقه لیاخف را رها كرد و در گوشهای روی زمین نشست. ماركف منتظر بود یكی از آن دو نفر حرفی بزند اما چون دید صدا از كسی در نمیآید، پرسید: «میگین چی شده یا نه؟ چند دقیقه پیش داشتین هوار میزدین حالا هر دو ساكت نسشتین؟»
لیاخف كمی گرهی كراواتش را شل كرد و پوزخند زد. ماركف ناگهان متوجه شد بچههای تحریریه همه زل زدهاند به اتاق شیشهای و مبهوت، صحنهی درگیری را نگاه میكنند. او به آرامی و با رفتاری بسیار عادی و متمدنانه كركرهها را كشید و خطاب به آن دو نفر گفت: «آقایون خواهش میكنم.»
یریاز كه سعی میكرد از جا بلند شود، داد زد: «چرا نمیپرسی رفیقت چه گندی بالا آورده؟ ها؟ چرا نمیپرسی؟»
ماركف خواست حرفی بزند كه لیاخف جواب داد: «من گند زدم؟ من؟ بهترین گزارش همهی عمرم رو آوردم گذاشتم رو میز آقا، ولی آقا گزارش من رو قبول نداره، میفهمی؟ میگه چرته! به گزارش من میگه چرت، چرت هیكلته...»
كم مانده لیاخف و یریاز با هم گلاویز شوند كه ماركف با كمك یكی از اعضای آبدارخانه كه با آب خنك وارد اتاق شده بود، جلوی آنها را گرفتند. ماركف كه كم كم داشت به ستوه میآمد گفت: «بس كنید، اینقدر به هم توهین نكنید، لیاخف، یریاز رییس ماست و تو باید احترامشو داشته باشی احمق. این گزارش تو هم پدر ما رو درآورد، یه ماه داری روش كار میكنی حالا هم كه وقت تموم شده و صفحه خالی مونده و وضعمون اینه.»
لیاخف كه سعی میكرد سیگاری روشن كند جواب داد: «وضع چهجوریه؟ تو مگه گزارش من رو خوندی؟ بهم گفت برو یه گزارش متفاوت بیار، رفتم عجیبترین گزارش دنیا رو آوردم، یك ماه براش وقت گذاشتم، بعد آقا می گه گزارشت عوامانهاس، به درد نخوره.»
ماركف كه برای لیاخف فندك میزد، پرسید: «حالا موضوع گزارشت چی هست؟»
یریاز انگار منتظر چنین سوالی باشد، گفت: «سوال خوبی بود، چرا حرف نمیزنی؟ بگو شاهكارت چیه. آقا رفته از یه گربه برای من گزارش گرفته، برای كجا؟ برای ویژه نامه سیاست و جامعه، باید وسط روزنامه عكس گربه چاپ كنم.»
لیاخف كمی آرامتر گفت: «این گربه یه گربهی معمولی نیست، بهت گفتم این گربهی مدرنه، ورزشكاره...»
ماركف كه كاملا گیج شده بود، گفت: «وایسا وایسا تو از یه گربه گزارش گرفتی؟»
لیاخف كه سعی میكرد خود را كاملا حق به جانب نشان بدهد، جواب داد: «آره.»
ماركف نگاهی به یریاز كرد و ادامه داد: «آره؟ برای گزارش ویژهی اجتماعی از یه گربه گزارش گرفتی؟»
یریاز كه با طرفداری ماركف جان تازهای گرفته بود، گفت: «میبینی؟ بعد آقا میگه من نمیفهمم. كنار مصاحبه دبیر كل حزب سرخ و زندگینامه سورخین كبیر باید گزارش گربه چاپ كنم، دارم دیوونه میشم...»
لیاخف كه میدید اوضاع دارد به ضرر او میشود، گفت: «این یه گربهی معولی نیست، ورزشكاره، این یه گربهی ورزشكاره، خودم ازش فیلم گرفتم، این گربه صبحها نیم ساعت ورزش میكنه، نه اشتباه نكنید كاملا ورزش میكنه، مثل ما شكم میره، رو درخت بارفیكس میره، شنا میره، باور كنید، این یه افتخار برای كشوره...»
ماركف كه چهرهاش برافروخته شده بود، گفت: «افتخار برای كشوره؟ میخوای روزنامه رو تعطیل كنن؟»
لیاخف كه تازه نطقاش باز شده بود، ادامه داد: «شما یه گزارش میخواستید كه توش دستاوردهای نخست وزیری نمود داشته باشه، چی بهتر از یه گربه كه تو كشور ما به ورزش اهمیت میده؟ اونم وقتی كه تو كشورهای دیگه حتا مردم ورزش نمیكنن، وقتی تو این كشور شعور یه گربه میرسه كه ورزش برای سلامتی خوبه چرا نباید این قضیه رسانهای بشه؟ به نظر من این جزو دستاوردهای نخست وزیره، نیست؟»
ماركف كه با دستان لرزان داشت سیگاری روشن میكرد، گفت: «این آقای گربه احتمالا كارمند نیستند؟ یا مدیر یه موسسه خصوصی؟ شاید هم دانشجو یا تاجره؟ تو بازار حجره داره یا طرفدار اپوزیسیون خارج كشوره؟ ببینم غذا هم میپزه یا نه؟ حرف بزن لیاخف، حرف بزن.»
لیاخف ترسیده قدمی به عقب برداشت و گفت: «نمیدونم چرا ورزش كردن یه گربه برای شما جالب نیست؟ این یه گزارش ویژهاس، تَكه، برای مردم جالبه، نمونهاش هیچ جا پیدا نمیشه، این وضعیت مناسب اجتماعی ماست كه این گربه رو وادار به ورزش كردن كرده، هیچ فكر كردین این گربه چرا معتاد نشده؟ گربهها كه از شب تا صبح تو خیابون ول میگردن، من تو گزارشم نوشتم كه این گربه میتونست معتاد بشه، میتونست انحراف اخلاقی پیدا كنه، میتونست قاتل بشه اما نشده، ورزش رو ترجیح داده چون تو این كشور حتا یه مثقال هم مواد پیدا نمیشه، این حمایت از برنامههای نخست وزیره، دیگه چی میخواین؟ ها؟ جواب منو بدین...»
یریاز گوشهی اتاق چمباتمه زده بود و ماركف هم به آرامی سیگار میكشید و به لیاخف نگاه میكرد. از بیرون صدای باران میآمد. به جز آن سه نفر هیچكس در دفتر روزنامه نبود. لیاخف روی مبل راحتی چرت میزد. تا فردا صبح وقت داشتند گزارشی از دستاوردهای نخست وزیر بنویسند و منتشر كنند. ماركف فكر میكرد، چیزی تمام ذهناش را پر كرده بود. به طرز عجیبی فكر میكرد زیر این باران گربهای پالتو پوشیده، مشغول قدم زدن است. لحظهای از افكار خودش خندهاش گرفت. یریاز كه به سختی از جا بلند شده بود چتر و كلاهاش را برداشت، نگاهی به لیاخف كرد و در حالیكه پشت به ماركف داشت گفت: «من فردا روزنامه نمییام، تیتر گزارش رو بزنید "دستاورد عجیب".»
یریاز كه خارج شد ماركف بغض كرد، خوب میدانست آن دو دیوانه شدهاند. برای ماركف عجیب بود كه آن دو نمیدانستند گربهها صبحها ورزش میكنند، چطور یریاز میخواست موضوعی به آن واضحی را در روزنامه چاپ كند؟