خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
27 اردیبهشت 1388

یك توضیح كوچك:

حسین احمدیان

یكی از دوستان كه به هر دلیل سری زده است به سایت «لوح» و بخش داستان، در وبلاگ شخصی اش یكی- دو بار دست اندركاران و نویسندگان اینجا را مورد عنایت قرار داده و مثلاً در جایی اظهار كرده است كه مشتی بی سواد اینجا جمع شده اند و می خواهند دیگران را راهنمایی و كارهایشان را نقد كنند و امثال اینها. هر چند روی سخن اصلی ایشان با این نگارنده نبوده- و البته همگی را مورد خطاب قرار داده است- ولی چند نكته ای به نظرم رسید كه بد نیست گفته شود. غرض از این توضیحات البته جواب دادن به ایشان نیست، چه اینكه قرار نیست به هر مطلبی، آن هم در یكی از هزاران وبلاگ- و نه حتی سایت معتبری- كه نوشته می شود و به هر حال نظر شخصی نویسندگانش را انعكاس می دهد و در جای خودش محترم است، جواب داده شود. ضمن اینكه ایشان هم با آن دیدگاه سخت و تند و تیز و با پیش زمینه- اگر نگوییم دگماتیستی- بعید است از عصبانیتش كاسته شود و جوابش را از این سطور بگیرد. ولی چیزی كه باعث شد این چند خط را بنویسم آن بود كه احتمال می دادم دوستان دیگری- اعم از بعضی نوقلمان و بعضی صاحب نظران- به همین شكل فكر كنند. این از مقدمه چینی!
خب، حالا می رویم سراغ اصل مطلب. ایشان معتقدند كه گروهی «بی سواد» جمع شده اند تا داستانها و نوشته های دیگران را نقد و بررسی كنند. دیگران را نمی دانم، ولی این نگارنده- با عرض معذرت از دوستان دیگر و اگر جسارت به ایشان نباشد- خود را شامل حال حرف ایشان دانسته و بی سواد قلمداد می كند! دست كم جرأت ندارد كه همچون آن دوستِ عصبانی، با بی سواد دانستن هر كسی خود را در جمع «باسوادان» نشان دهد- كاری كه عموماً از آدمهای با اعتماد به نفس بیش از حد سر می زند تا به طور غیرمستقیم و با انتقادهای تند از دیگران و یا احیاناً ردیف كردن اسامی بزرگان و اصطلاحات فنی، خود را برتر نشان دهند. حالا سؤال پیش می آید كه پس با چه منطق و جرأتی داستانهای دیگران را خوانده و احیاناً چند خطی در ذیل آن قلمی می كنم؟ شاید جواب این باشد: اول آنكه «بی سوادی» مثل خیلی چیزهای دیگر امری است نسبی. به عنوان نمونه، خود این دوست منتقد می گوید كه اشتباهات املایی چندان اهمیتی ندارد و مثلاً «ماركز»- كه ایشان او را با لفظ دوستانه ی «گابو» صدا می كنند- هنوز كه هنوز است در نوشته هایش اشتباهات این چنینی دارد. این در حالی است كه بسیاری، مهمترین نشانه ی بی سوادی را همین غلط های ساده می دانند و معتقدند كه اولین نشانه ی سواد، درست نوشتن كلمات است و بس. می بینید چقدر نظرات می تواند درباره ی چنین موضوع به ظاهر ساده ای متفاوت و حتی متضاد باشد؟ در ضمن، «سواد» را اگر معادل دانسته های هر آدم در برابر نادانسته هایش قرار دهیم، این نگارنده كه  دانسته های خود را در برابر نادانسته هایش آنقدر كوچك می شمارد كه چاره ای جز پذیرش صفت «بی سواد» نمی بیند! دوم آنكه، تلاش كرده ام در نوشته هایم این نكته را نشان دهم- و چند باری هم به مسؤلین بخش داستان و همین قسمت كارگاه هم گفته ام- كه سعی دارم به عنوان یك مخاطبِِ- البته امیدوارم جدی- داستانها، آنها را بخوانم و نظرهای گاه حتی شخصی ام را اگر توانستم، درباره ی آنها بنویسم؛ درست مثل یك نفر كه در جلسه ی داستان خوانی شركت می كند و ممكن است از بین جمعیت بلند شود و چیزهایی بگوید. جای آموزش اصولی و نقد موشكافانه- اگر اصلاً اعتقادی به این چیزها داشته باشیم- گمان نمی كنم اینجا یا لااقل به این شكل باشد( و همین چند وقت پیش بود كه همین سایت، كارگاه مكاتبه ای آموزش قدم به قدم داستان نویسی را برپا كرده بود). این بیشتر یك اعتراف بود تا دفاع از خود و به ویژه دفاع از دوست و همكاری كه مورد تاخت و تاز قلمی قرار گرفته است. حالا لازم است این موضوع بدیهی و حتی نخ نما شده ی «همه چیز را همگان دانند» را دایم فریاد بزنیم؟

 

 

زنجیر خواب

سعیده ثقفی خسرو شاهی

فریدون خسته و با سری افكنده كوچه های تنگ و تاریك را یكی پس از دیگری می پیمود. وقتی سر كوچه ای كه خانه ی اجاره ای دواتاقه شان در آن قرار داشت رسید، قدم هایش را آهسته تر كرد و مشتهای در جیب فرو كرده اش را به هم فشرد. دیدن نور منتشر شده از پنجره ی روبه كوچه، فكرهای عذاب آوری را كه در طول روز با تمام وجود سعی در پس زدنشان داشت، به سرش هجوم آورد...
سه ماه از زمانی كه شغلش را به دلیل ورشكستگی كارخانه از دست داده بود، می گذشت و از آنجایی كه پس انداز اندكش كفاف پرداخت اجاره بهای خانه را در شهری بزرگ نمی داد، مجبور شده بود با خانواده ی تازه تشكیل داده اش به شهری كوچك كوچ كند. شهری كه همه به چشم یك غریبه به او می نگریستند و به سختی حاضر بودند به او اعتماد كرده و شغلی به عهده اش بگذارند. ولی او ناامید نشده و پس از تقلای زیاد و به كمك و وساطت یكی از همسایه های جدید كاری در یك كارخانه ی سنگ بری اطراف شهر دست و پا كرده بود. تقریبا یك ماه از آغاز به كارش می گذشت، ولی او چیزی در این مورد به همسرش نگفته بود. می خواست وقتی اولین دستمزدش را دریافت كرد، او را باخبر سازد.
با خود فكر كرد با چه رویی می خواهد جواب لبخند پرمهر زهره را بدهد كه مشتاقانه در انتظارش بود. نفس عمیقی كشید و با گام هایی لرزان به طرف خانه به راه افتاد. كلید را از جیبش درآورد و داخل قفل چرخاند. به محض باز شدن در هاله ای از بوی غذا به صورتش برخورد كرد و مشامش را نوازش داد. از آخرین باری كه چنین رایحه ای از خانه اش شنیده بود، ماهها می گذشت. خود را به راهروی كوچك رساند و از پله ها بالا رفت. زهره در حالی كه فرزند كوچك هشت ماهه شان را در آغوش داشت، به استقبال همسرش شتافت. صورت آرایش كرده اش لبخندی گرم تر از همیشه بر لب داشت و لباسی به تن كرده بود كه فریدون تاكنون آن را ندیده بود. همه ی اینها زیبایی های برجسته ی او را بیش از پیش نمودار می كرد و فریدون را به یاد سال های دور می انداخت. سال هایی كه برای رسیدن به زهره به آب و آتش زده بود، ولی اكنون در مقابل آن همه حسن و لطافت احساس سرافكندگی وشرم می كرد. بر خلاف همیشه پس از سلام سردی خود را به اتاق رساند و مشغول تعویض لباسش شد. زهره به چهارچوب در تكیه داد و با صدایی غمگین گفت:
"اخمهایت را باز كن فریدون، باور كن این روزها هم تمام می شوند."
فریدون لباس راحتی پوشید. روی زمین نشست و زانوانش را بغل كرد. وسوسه شد ماجرای پیدا كردن كار را برای همسرس بازگو كند. ولی خودداری كرد. فقط یك روز دیگر باقی مانده بود، فردا می توانست همه چیز را بگوید. زهره كه سكوت شوهرش را مشاهده كرد، آمد و كنارش نشست. سعی كرد با احتیاط كلمات را انتخاب كند.
"چند روز پیش تلفنی با مادرم حرف می زدم، بهش گفتم مدتی است كه بیكار شده ای، امروز اینجا بود... مقداری پول برایمان آورده بود، مدتی با همین پول سر می كنیم، بعد هم یك فكری می كنیم."
فریدون متعجب از این دست و دل بازی غیر منتظره، ابروهایش را بالا انداخت و با دلخوری گفت:
"مگر قرار نبود خانواده ات از این ماجرا خبردار نشوند؟"
زهره به تندی گفت:
"تا كی می توانستم وضعیتمان را از مادرم مخفی كنم؟ حالا هم كه طوری نشده، فقط مادرم از موضوع خبر دارد."
فریدون ناباورانه به چشمهای ملتهب از خشم همسرش نگاه كرد. این لحن صحبت كردن زهره برایش تازگی داشت. می خواست صدایش را بالا ببرد كه پشیمان شد. رفتار زهره را به پای فشارهای مالی چند ماه اخیر گذاشت و فكر كرد، فردا كه حقوقش را بگیرد میتوانند پول را برگردانند. زهره كه متوجه لحن تند خود شده بود، بعد از معذرت خواهی كوتاهی بلند شد، كودك را كه در دستانش به خواب رفته بود در میان رخت خوابش جا داده بود و از فریدون خواست دستانش را بشوید. وقتی فریدون در كنار سفره ای كه به وضع اشتها آوری تزیین شده بود نشست، هنوز نتوانسته بود باور كند مادرزنش چگونه بدون اجازه ی شوهر دندان گردش به دخترش كمك مالی كرده است. ولی عطر غذا چنان هوش از سرش ربود كه همان دم این فكرها از ذهنش محو شد.
بعد از صرف غذا فریدون متوجه بسته ی خالی قرصی شد كه در سینی چای در كنار فنجان ها افتاده بود. ورق قرص ها را در دست گرفت و نام "دیازپام " را از میان زرورق پاره شده ی پشت بسته خواند. ابرویی در هم كشید و از زهره كه پشت به او در حال شستن ظرف های غذا بود پرسید:
"این قرص ها را تو مصرف كرده ای؟"
زهره برگشت و بسته را در دست شوهرش دید. دستپاچه جواب داد:
"آره، كمی سرم درد می كرد، چیز مهمی نیست، الان خوبم... راستی! شیر ظرف شویی چكه می كند، اگر وقت كردی نگاهی به آن بینداز."
فریدون متوجه شد كه زهره سعی كرد موضوع را عوض كند. فكر كرد حتما مسئله ی مهمی نبوده كه زهره آن را از فریدون مخفی كرده است. بدون اینكه به روی خودش بیاورد، گفت:
"جعبه ی ابزار كجاست؟"
فریدون گرمای دست همسرش را روی بازویش احساس كرد و به زحمت بیدار شد. متوجه شد مقابل تلوزیون به خواب رفته است.
"یك ساعت است دارم صدایت می كنم، رخت خوابت را آماده كرده ام، بلند شو سر جایت بخواب."
فریدون اندیشید چند شب اخیر را بدون دیدن كابوس، آرام و راحت، مانند كودكان خوابیده است. شاید به خاطر سنگین بودن كارش در كارخانه ی سنگ بری شبها تا آن حد احساس خستگی می كرد. ولی او روزهای قبل هم كارهای مشابه چند روز اخیر را انجام داده بود، چرا فقط آن چند شب آسوده به خواب رفته بود؟! قبل از آنكه اندیشه اش را به زبان بیاورد و یا حتی بتواند آن را پی بگیرد، به خواب عمیقی فرو رفته بود...
ساعاتی از نیمه شب گذشته، فریدون با شنیدن صدای همهمه ای كه گویی از دوردست ها به گوشش می رسید پلكهایش را به سختی از هم گشود، در میان رخت خواب غلتی زد و به آرامی با نوك انگشتانش همسرش را جستجو كرد. وقتی جای خالی او را زیر انگشتانش حس كرد سعی كرد سرش را بلند كند ولی سرگیجه ی شدیدی كه داشت باعث شد سرش روی بالش فرو بیفتد. چشمانش را بست و با تلاش زیاد نیم خیز شد و میان رخت خواب نشست. سرگیجه اش شدیدتر شده بود و حالت تهوع داشت. احساس كرد صدای همهمه ای كه از خواب بیدارش كرده بود، نزدیك تر شده است، ولی هنوز هم نمی توانست صداها را كه گویی از دهان چند مرد خارج می شد از هم تفكیك نماید.مدتی میان رخت خواب نشست و سعی كرد بر سرگیجه و رخوت عضلاتش غلبه كند. دستش را روی دیوار گذاشت و سرپا ایستاد. به هر جان كندنی بود خود را به كنار در اتاق رساند و كورمال كورمال دیوار را در جستجوی كلید برق لمس كرد. وقتی نور چراغ اتاق را روشن كرد، نگاهی به اطراف انداخت و دختر كوچكش را دید كه در كنار رخت خواب خالی مادرش به خواب رفته است. كم كم توانست تشخیص بدهد كه صدا از بیرون می آید. تلوتلو خوران به طرف راهرو حركت كرد. با نزدیك شدن به در كوچه صداها آشكارتر می شد. اكنون می توانست صدای گریه ی یك زن را نیز از میان صداها بشنود. چشمانش را مالید تا بتواند آنها را باز نگه دارد.
زهره با لباس خواب و سر برهنه در میان چهارچوب در ایستاده بود و شانه هایش در اثر هق هق گریه تكان می خورد. وقتی فریدون به دو قدمی زهره رسید، با صدایی كه گویی از ته چاه برمی آمد نام همسرش را بر زبان آورد. زهره هراسان و با حركتی سریع به طرف شوهرش برگشت و با چشمانی گشاد شده از ترس به او خیره شد. صدای حرف زدن مردان كه از كوچه شنیده می شد ناگهان قطع شد. فریدون زهره را كنار زد و وارد كوچه شد. به محض اینكه از در خارج شد پایش به موتو سیكلتی كه روی زمین واژگون شده بود، گرفت. تعادلش را از دست داد و زمین خورد. با اندكی تعلل دستش را روی زمین گذاشت و بلند شد. پنج یا شش مرد دست و پای پسری جوان را گرفته بودند و با دهان هایی باز خیره خیره به او نگاه می كردند. هیكل خشكیده ی مردان در نور كم جان لامپ كهنه ای كه بر فراز چراغ برق سوسو می زد، همانند مجسمه های غول پیكری به نظر می آمد. فریدون به مدد این نور اندك توانست چهره ی همسایگان خود را تشخیص دهد. هنوز سرگیجه اش رفع نشده بود. دست برد و چشمانش را بار دیگر مالید و نگاهش روی صورت تك تك مردها سر خورد و روی چهره ی پسر جوان كه تقلا می كرد خود را از دستان نیرومند مردها رها كند، ثابت ماند. پسر جوان صورت استخوانی و موهای ژولیده داشت، لباس تنگی به تن كرده بود و زنجیر كلفتی از جیب شلوارش آویزان بود. فریدون چشمانش را تنگ كرد تا بتواند او را بشناسد. با كمی دقت به یاد آورد او را چند بار در تعمیرگاه موتو سیكلت سر كوچه دیده است. جوانك بی نزاكتی كه آوازه ی عیاشی و بدنامی اش در آن مدت كوتاه حتی به گوش فریدون هم رسیده بود.
یكی از مردها كه همسایه ی دیوار به دیوارشان بود، تكانی به خود داد و با صدای فریادگونه و تحقیرآمیزی رو به جمع گفت:
"اینجا را نگاه كنید، خانم شوهرشان هم در خانه تشریف دارند!"
فریدون هر لحظه هوشیارتر می شد.
"اینجا چه خبر شده؟ دزد گرفته اید؟"
و به طرف زهره كه هنوز داشت گریه می كرد برگشت.
"چرا بیدارم نكردی؟"
زهره سرش را به زیر افكنده و به زمین خیس از قطره های درشت اشكش خیره شده بود. صدای دیگری از میان جمع گفت:
"بله دزد گرفته ایم، ولی نه دزد فرش و تلوزیون، بلكه دزد ناموس!!"
فریدون احساس كرد چاقویی را تا دسته در سینه اش فرو كردند. دوران سرش متوقف شد و سنگینی وزنه مانندی جایش را گرفت. سنگین از فكرهایی كه هجوم خواب مانع از اندیشیدن به آنها شده بود...
پول هایی كه زهره ادعا می كرد از مادرش گرفته است، لباس جدیدی كه به تن داشت، بسته ی خالی قرص های خواب و نگاه هراسان زهره هنگامی كه آن را در دست فریدون دیده بود و شامی كه با اشتها فرو داده بود.
وقتی فكرش به اینجا رسید، احساس كرد ماری درون شكمش به حركت درآمد و به طرف گلویش شروع به خزیدن كرد. زانوانش را روی زمین گذاشت و با تمام وجود محتویات معده اش را بالا آورد. اكنون دیگر سرش از هر فكری تهی شده بود. حتی تیر نگاههای ملامت بار همسایگانش كه بی آبرویی و فلاكتش را به نظاره ایستاده بودند، نیز آزارش نمی داد.

 

 

بررسی

حسین احمدیان

«زنجیر خواب» داستان تلخ و تراژیكی است. این تلخی البته به خودی خود امتیاز محسوب نمی شود، ولی برایم جالب بود كه ماجرا مانند بسیاری از این گونه از داستانها به یك سوء تفاهم ختم نشده و همین موضوع، اتّفاق پایانی را تا حدود زیادی غیرمنتظره ساخته است.
لحن گاه گزارش گونه و گاهی پُر طمطراق و اغراق شده است. به نظرم می رسد كه نیازی به انتخاب این لحن نبوده است و این موضوع باعث شده كه بین مخاطب و داستان قدری فاصله بیفتند،  و گرنه ماجراها تقریباً به شكل قابل قبولی به دنبال هم آمده و برش زمانی مناسبی هم انتخاب شده است. این كه می گویم اغراق، نمونه اش آنجایی است كه نویسنده مردان داخل كوچه را به صورت مجسمه های غول پیكری توصیف می كند. چیزهایی هم در داستان هست كه سؤال برانگیز است و چندان منطقی به نظر نمی رسد؛ مثلاً نویسنده تأكید زیادی دارد كه فریدون خانواده اش را تازه تشكیل داده ولی می دانیم كه او فرزندی هشت ماهه دارد و در جایی دیگر می گوید كه سالهای دور به دنبال همسرش بوده است. یا اینكه چطور فریدون در این یك ماهه توانسته كارش را از همسرش پنهان كند یا چطور است كه وقتی زهره ادعا می كند كه مادرش آن روز به خانه ی آنها آمده، فریدون نه از آمدن او تعجب می كند و نه از نماندن او در خانه، حال آنكه قبلاً گفته شده كه آنان به شهر دیگری كوچ كرده اند و مسلماً نباید رفت و آمد به آن شهر كوچك سریع باشد و آسان. دیگر اینكه در ابتدای داستان طوری فضا سازی شده كه انگار خبرهای ناخوشایند و شایعاتی به گوش فریدون رسیده، آنجایی كه راوی می گوید:« فكرهای عذاب آوری را كه در طول روز با تمام وجود سعی در پس زدنشان داشت، به سرش هجوم آورد...»؛ امّا نویسنده این موضوع را گویی بعد از آن فراموش می كند و می فهمیم كه فریدون چیزی از ماجرا نمی داند و متوجّه نمی شویم كه آن فضا سازی به چه دلیل و آن فكرهای عذاب آور چه بوده است. جاهایی اتّفاقات و توصیفاتی می بینیم كه خیلی دلچسب نیست، مثل جایی كه فریدون خیلی راحت بسته ی خالی قرص های خواب را در سینی چای می بیند كه سر دستی به نظر می رسد. در مقابل، ظرایفی نیز در بعضی جاهای داستان دیده می شود، مانند جایی كه به لحن تازه ی صحبت كردن زهره در نظر شوهرش اشاره می شود و زمینه چینی است برای اتّفاقی كه در شُرُف وقوع است.        
بخش پایانی داستان، تلخ است و تكان دهنده و دور از انتظار. از چند جمله ی اغراق آمیز كه بگذریم، نویسنده توانسته به خوبی از پس فضا سازی این بخش از ماجرا بیاید و نوع نگارش و تصویر پردازی اتفاق دردناكی كه رخ داده به عقیده ی نگارنده مناسب است و تأثیرگذار.
و یك نكته ی دیگر: «زنجیر خواب» اسم زیبایی است ولی آیا منظور خواب غفلتی است كه احتمالاً مرد را به دنبال خود می كشد و آن پایان تلخ را رقم می زند و یا خوابی است كه در اثر قرصها ایجاد می شود و مرد را از وقایع دور و برش بی خبر می گذارد؟

 

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: