نمونههای زیادی در آثار دورههای گوناگون تاریخ سینما وجود دارد كه یك بازیگر باعث شده یك فیلم نجات پیدا كند یا حداقل به واسطه حضور او فیلم دیده شود. «سوپر استار» را هم باید جزو این دسته از فیلمهای سینمای ایران به حساب آورد. فیلمی كه با سطحی نگری در تمام اركان ساختاری خود باعث میشود تا قشر عوام به سینماها كشانده شوند و از آن لذت ببرند و شاید متنبه هم بشوند. مقوله بازیگری در فیلم را هم باید با همین پیش زمینه دنبال كرد. انتخاب بازیگر همیشه عواقبی را به دنبال دارد، گاهی اوقات یك بازیگر میتواند خود را به راحتی تكرار كند و اصلا تماشاگر هم همین انتظار را از او دارد و گاهی هم بازیگر به معنای واقعی خود، از پس نقش برمیآید و به فیلم عمق اجرایی میبخشد. اما درباره «سوپر استار» هیچكدام از اینها رعایت نشده و باید گفت حالت سومی بدست آمده كه بین این دو حركت میكند. حركتی كج و معوج كه مشخص نیست بالاخره به چه انسجامی میرسد. تهمینه میلانی با انتخاب شهاب حسینی در نقش یك سوپر استار شخصی را انتخاب میكند كه نه یك سوپر استار است (حداقل در سطح افرادی چون محمدرضا گلزار، بهرام رادان و امین حیایی ...) و نه یك بازیگر كه از پس تمامی نقشهایش برآمده باشد. حسینی درواقع بازیگری استاندارد (یا ستارهای معمولی) است كه همیشه در نقش جوانی با رویكردی مثبتگرایانه ظاهر شده و تنها میتوان نقش آفرینی او در «شمعی در باد» را متفاوت دانست كه البته به خاطر كوتاهی نقش به فراموشی سپرده شد و دیده نشد و حسینی نتوانست امتحان خود را به عنوان بازی در نقش اصلی به رخ همگان بكشد. برای شهاب حسینی در «سوپر استار» وضعیت سومی اتفاق میافتد: ستارهای معمولی كه میخواهد در نقش یك سوپر استار ظاهر شود با این پس زمینه كه تماشاگر از او هیچ انتظاری ندارد، بازیگری كه با تمام ناتوانیش میخواهد بازی سخت را تجربه كند... این وضعیت سوم هم به صورت ناخودآگاه اتفاق میافتد زیرا شهاب حسینی هیچگاه نمیتواند از چهره معصوم خود فرار كند و چیزی غیر از آن نشان ما بدهد و سطحیترین كاری كه یك كارگردان با مشورت گریمورش میتواند بكند، تغییر در چهره اوست كه به خاطر وضعیت ناخودآگاه شكل گرفته (ستارهای معمولی كه میخواهد در نقش یك سوپر استار ظاهر شود با این پس زمینه كه تماشاگر از او هیچ انتظاری ندارد..) غیر قابل تغییر است. به همین خاطر است كه شهاب حسینی هیچگاه شخصیت قابل باور ما (كوروش زند) در «سوپر استار» نیست و نمایشی بودن بازی او با دیدگاهی كه مطرح شد لو میرود. اما شهاب حسینی در بازی خود چه اكتهایی انجام داده و یا تهمینه میلانی چه حربههایی را به كار برده كه باعث میشود نمایشی بودن بازی وی را حس كنیم؟ با توجه به اینكه گریم شهاب حسینی كمتر تغییری نسبت به نقشهای مثبتش ندارد، پس از نگاه اول و یا همان شمایل بازیگر نقش متوجه میشویم كه نقش با وی فاصله دارد و اینجاست كه متوجه فاصله گذاری اول میشویم. در خود فیلم هم عوامل تكنیكی چون فیلم در فیلم بودن فاصله گذاری را دو چندان میكنند. مانند صحنههایی كه شهاب حسینی در نقش كوروش است و كوروش در نقشی كه دارد بازی میكند! فاصله گذاری سوم هم با به هجو كشیدن فاصله گذاری دوم صورت میگیرد كه البته جزو نكات یا حداقل تنها نكته مثبت فیلم است. مانند صحنهای كه كوروش در حال نقش بازی كردن، زندگی شخصی خود را به یاد میآورد، بسیار خوب اشك میریزد و با تشویق كارگردان همیشه لجبازش مواجه میشود. باید گفت میلانی تنها در به هجو كشیدن وضعیت شخصیت اصلی خود در جلوی دوربین است كه موفق عمل كرده و به یاد ماندنیترین صحنه فیلم را رقم زده است. مانند ماكسیم گوركی كه در اشاره به شعری از مایاكوفسكی به شاعران دیگر گفته بود فوتوریسم و اینها یكسری خزعبلات است، اما مایاكوفسكی شاعر بزرگی است، به میلانی هم میتوان گفت كه معناگرایی .... اما تهمینه میلانی هجویهساز خوبی است.
با سه مرحله فاصله گذاری انجام شده در فیلم هیچ شكی در بدون انسجام بودن بازی بازیگر فیلم (شهاب حسینی) و مشخص بودن بازی نمایشی بازیگر وجود ندارد. اما سوال اینجاست كه چرا این نقش مورد تایید هیئت داوران جشنواره و اغلب روزنامهها قرار گرفته است؟ اگر بازی بازیگر را هم فراموش كنیم، خود فیلم هم با كاندیدا شدن در بسیاری از رشتههای جشنواره مورد تایید بوده، فیلمی كه در تقلیدی بودن آن از روی نسخه هالیوودی شكی نیست و بسیاری از لحظات آن ما را به یاد مولفههای فیلم فارسی میاندازد ولی با این همه اشارات سطحی فیلمی فلسفی خطاب میشود. اما جواب این سوال بسیار ساده است، در نظر بگیرید افرادی كه این فیلم را در بخش در جستجوی حقیقت قرار میدهند و آن را معناگرا مینامند، در فلسفی بودن آن تردیدی ندارند. مشخص است كه جزئیات آن را هم تایید میكنند و در امر بازیگری هم از این فیلم حمایت كرده و جایزه اول بازیگری را به آن میدهند.