خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
25 خرداد 1388

نگاهی به «زندگی جنگ و دیگر هیچ» و سایر آثار خانم «اوریانا فالاچی»

 

خانم اوریانا فالاچی از بزرگ‌ترین خبرنگاران بین‌المللی بود. وی ایتالیایی‌تبار بود و برای مجله‌ی Europeo، چاپ میلان كار می‌كرد و برای چند مجله‌ی مهم اروپا و امریكا. وی در 76 سالگی در اثر سرطان درگذشت. مصاحبه‌های جنجالی وی با سیاستمداران جهان از جمله امام خمینی(ره) باعث شهرت او شد. مقاله و گزارش می‌نوشت، وی علاوه بر كتاب «زندگی و جنگ و دیگر هیچ» كتاب‌های «اگر خورشید بمیرد»، «نامه به كودكی كه هرگز زاده نشد»، «مصاحبه با تاریخ» و... را نیز نگاشته است. كتاب «اگر خورشید بمیرد» ترجمه بهمن فرزانه، تحلیلی از دیده‌ها و ندیده‌های اوریانا، گفت و شنود وی از سیاست‌گزاران و فضانوردان و هنرپیشگان تا مردم كوچه و بازار است. فالاچی در «اگر خورشید بمیرد» در پی مرگ خوبی‌هاست و مرتب می‌پرسد: «اگر خوبی‌ها بمیرند چه خواهد شد؟» این كتاب در حقیقت سوگنامه‌ای ‌است برای آن‌چه از دست رفته و آرزویش محال می‌نماید. فالاچی این زن ناآرام، در تمام كتاب‌هایش به جستجوی علت رخدادهای نابهنجار برمی‌خیزد ولی افسوس كه هر چه بیشتر می‌گردد، گودال پرسش‌های بی‌پایانش عمیق‌تر می‌شود. با این حال دلش می‌خواهد آن‌چه را كه در بیداری دیده است باور نكند و به خودش بقبولاند كه شاید به همه‌ی این زشتی‌ها در خواب روبه‌رو شده است!

«نامه به كودكی كه هرگز زاده نشد» ترجمه‌ی «مانی ارژنگی»، از دیگر كتاب‌های اوست كه به فارسی ترجمه شده است. این كتاب زیبا و به یاد ماندنی جسارتی است همراه با تردید و وسوسه. او در این اثر از دنیای كودكی خبر می‌دهد كه نطفه‌اش بدون اراده بسته شده است و دوران جنینی را بالطبع مانند جنین‌های دیگر می‌گذراند و مادر تردید دارد كه كودك نامشروع خود را به دنیا بیاورد یا این‌كه او را از بین ببرد. سرتاسر كتاب گفتگوی مادر است با فرزندی كه در شكم دارد. گاهی او را در قالب یك پسر مورد خطاب قرار می‌دهد و زمانی دختر می‌انگاردش. این مكاتبه‌ی طولانی بین مادر و جنین، رابطه‌ی شدید عاطفی ایجاد می‌كند كه می‌توان از آن به عشق تعبیر كرد. همین رابطه عاطفی است كه بعدها مادر را به علت سقط شدن كودك به محاكمه‌ی وجدان می‌كشاند و از او یك موجود گناهكار و جانی می‌سازد. نقش پدر هم كه غالبا با نامه‌ای یا دسته‌گلی از مادر و فرزند یاد می‌كند، در طول ماجرا كمتر از نقشی است كه در به‌وجود آوردن طفل داشته است.

كتاب «مصاحبه با تاریخ» ترجمه‌ی پیروز ملكی نیز مجموعه‌مصاحبه‌های فالاچی با شانزده تن از سیاستمداران معاصر زمان خود است. وی در این كتاب به صراحت این سؤال را می‌پردازد كه «آیا تاریخ را همه می‌سازند یا فقط چند تن؟ آیا تابع قوانین جهانی است یا مقررات چند نفر؟» فالاچی در این كتاب می‌نویسد: بعضی‌شان جاه‌طلب‌تر و در عمل جسورترند. فقط در چند مورد دریافتم كه در حضور كسانی هستم كه برای هدایت، با توصیه‌ی راهی به جای راه‌های دیگر، آفریده شده‌اند، كه اینان دقیقا كسانی بودند كه قدرت را در دست نداشتند، برعكس، جان بر كف با آن در مبارزه بودند یا مبارزه می‌كردند...»

***

و اما كتاب «زندگی، مرگ و دیگر هیچ» ترجمه‌ی زیبا و روانی است از خانم لیلی گلستان. با این‌كه وی این اثر را در اوایل دهه‌ی بیست زندگی‌اش ترجمه كرده اما كمتر ایرادی می‌توان به ساختار ترجمه‌ی وی وارد كرد. نویسنده، این اثر را به دنبال سؤال خواهر كوچكش از معنای مرگ و زندگی می‌نویسد. در كل این كتاب، خاطرات یك‌ساله‌ی وی از جنگ و خون‌ریزی است كه مخاطب آن خواهر كوچكش «الیزابتا»ست:
«... و من جنگی را شناختم كه در خلال آن خیلی زود فهمیدم كه در بهار، كسی دوباره متولد نمی‌شود و من به‌این فكر می‌كردم كه در آن طرف دنیا بحث و غوغا بر سر این است كه آیا صحیح است قلب آدم بیماری را كه فقط ده دقیقه از مرگش باقی است، درآورد و جای قلب بیمار دیگری انداخت تا او شفا یابد؟ در حالی‌كه این‌جا هیچ كس از خودش نمی‌پرسد كه آیا صحیح است جان یك عده انسان جوان و پاك و سالم را بگیرند و...؟

با خود قرار گذاشتم. این از هم گسیختگی بود كه این خاطرات برای تو نوشته شده، الیزابتا»

در خلال این دفتر خاطرات به نقد و تحلیل لحظه‌های جنگ هم می‌پردازد:
«... برای تو كه هنوز نمی‌دانی روی كره‌ای هستی كه با تلاش‌ها و معجزه‌ها، زندگی انسان رو به مرگی را نجات می‌دهند؛ باعث مرگ صدها، هزارها و میلیون‌ها موجود زنده و سالم می‌شوند. می‌دانی؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه‌‌ای ا‌ست بین وقتی كه به دنیا می‌آییم و وقتی كه می‌میریم.»

و حتی در میانه‌ی كار مدام به خود كلنجار می‌رود كه آیا نگرانی و تشویش خود را برای طفلی گفتن، كار درستی است؟ یا می‌توانست این داستان را با قصه‌هایی از خرگوش كوچولوها، پروانه‌ها، و فرشته‌های نگهبان تمام كند. با گول‌ ‌زدن‌های همیشگی. اما نه! بعدها وقتی بزرگ‌تر شود خواهد فهمید كه «پروانه‌ها در ابتدا كرم بودند، كه خرگوش‌ها یكدیگر را می‌درند، كه فرشته‌های نگهبان وجود خارجی ندارند!»

***

این اثر به همراه تحلیل‌هایی كه همزمان ارائه می‌دهد و همان‌طور كه از یك خبرنگار انتظار می‌رود، توصیف صرفی است از جنگ و آدم‌های جنگ؛ توصیفی مصاحبه‌ای از دوره‌ی یك جنگ. نویسنده در این كتاب قصه‌گویی نمی‌كند. توصیفات خوبی از لحظه ارائه می‌دهد. اما وقتی كه با پایان اثر می‌رسی و كتاب را می‌بندی، شخصیت واضحی كه از ابتدای كتاب تا انتها با تو باشد، نمی‌یابی. آدم‌ها و ماجراهای بی‌شمار آن‌ها فقط گزارشی است از جنگ كه خاطره‌وار روی كاغذ آمده است. شاید در اثر، كمتر توصیف داستانی یا قصه‌گویی ببینیم اما توصیفات لحظه و فضاسازی وی از فضای گسترده بر جنگ واقعا خواندنی است. در صفحات ابتدایی كه هنوز فقط خبرهایی از جنگ است و وارد جنگ نشده‌ایم، می‌بینیم نویسنده، یك خبرنگار زن ایتالیایی است كه به دنبال اخبار جنگ در دفاتر روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها می‌چرخد. هنوز اثر، وارد جنگ نشده، اما مقدمه‌ی خوبی برای ورود به یك فضای كثیف و و سرد داده می‌شود:
«... سلام كردم و تقریبا كسی جوابم را نداد. همه عصبانی بودند، یك كلمه حرف نمی‌زند. در آن سكوت فقط صدای ماشین خبر می‌آمد و صدای جابه‌جا شدن یك صندلی مثل صدای توپ در گوش‌ها می‌پیچید. لوریو ناخن‌هایش را می‌جوید، چشم‌هایش را می‌مالید، پلو بی‌حركت روی‌ نیمكتی نشسته بود و دست‌هایش را صلیب‌وار روی سینه‌اش گذاشته بود و لب‌هایش به هم فشرده می‌شد...»

این افراد هم‌پروازهای نویسنده برای ورود به صحنه‌ی جنگ و خبرنگاری‌اند. آن‌ها قبل از پرواز سندی را امضا می‌كنند كه در پایان این سند نوشته شده «جنازه‌ی شما را باید به چه كسی تحویل داد؟» آن‌ها بر سر این سؤال كلی می‌خندند و غافل‌اند از این‌كه هلیكوپتری كه قرار بوده آن‌ها را به مقصد برساند در نیمه‌ی راه توسط «ویت كنگ‌ها» سقوط كرده و همه مرده‌اند، و آن‌ها فقط از سر خوش‌شانسی سوار هلیكوپتر بعدی شده‌اند. او از خبرنگاران دیگری كه با او به جنگ آمده‌اند می‌پرسد در این‌جا به دنبال چه می‌گردند و جواب‌های جالبی می‌شنود. یكی می‌گوید با آمدن به ویتنام می‌خواستم به پدرم ثابت كنم آن‌طور كه او فكر می‌كند بی‌كار و بی‌عرضه نیستم. دیگری می‌گوید: زنم مرا ترك كرده بود. و دیگری: كار هیجان انگیزی است اگر بتوانی به موقع از صحنه‌ای عكس بگیری، ناگهان معروف می‌شوی و آینده‌ات تأمین است. و كاترین كه داوطلبانه به این جنگ آمده می‌گوید: «می‌خواستم ببینم جنگی كه همه از آن حرف می‌زنند، چه جور چیزی است».

اما نویسنده با این جواب‌ها قانع نمی‌شود. او خود برای شناخت بشریت به صحنه‌ی جنگ آمده است، برای این‌كه می‌خواهد بفهمد مردی كه مرد دیگری را می‌كشد در جستجوی چیست و وقتی آخرین گلوله را در بدن مردی فرو می‌كند به چه می‌اندیشد؟ او آمده تا پوچی و احمقانه بودن جنگ را ثابت كند و به دنبال این سؤال است كه چرا كشتن به خاطر دزدی یك گناه بزرگ است اما كشتن در لباس سربازی باعث افتخار!

***

نویسنده مثل آثار پیشین و پسین خود، در تمام لحظات مثل یك خبرنگار واقعی به دنبال پرسش و مصاحبه است. پرسش‌های وی ساده و در عین حال عمیق و تكان‌دهنده‌اند. مثلا از سربازی می‌پرسد: «موقع شلیك به چه چیزی فكر می‌كنی؟» او بی‌آن‌كه فكر كند، جواب می‌دهد:
«وقتی آدم شلیك می‌كند دیگر فكر هیچ چیزی را نمی‌كند. برای این‌كه اگر تعلل كنی و شلیك نكنی، طرف شلیك می‌كند و دخل تو را می‌آورد!»

یا سرباز دیگری در جواب می‌گوید: «فقط به كشتن فكر می‌كنم و به این كه كشته نشوم.» اولین باری كه این سرباز به حمله می‌رود و كاغذی از زنش دریافت می‌كند كه نوشته حامله است. او با ترس در جنگ حضور می‌یابد. با یكی از همراهان و یاران جدانشدنی‌اش به حمله می‌روند، موشكی به سمت آن‌ها می‌آید و او بی‌آن‌كه دوستش را خبر كند خود را به زمین می‌اندازد. در این ماجرا دوستش منفجر می‌شود اما او سالم می‌ماند و حالا احساس شرمندگی می‌كند. به این خاطر كه او را از آمدن موشك خبر نكرد و این‌كه آن لحظه از مرگ او خوشحال بوده. چون موشك به دوستش اصابت كرده و خودش جان سالم به در برده!

یا دیگری از اولین باری كه به كسی تیر می‌اندازد، سخن می‌گوید:
«... یك ویت كنگ با تمام قوا می‌دوید و همه به او شلیك می‌كردند. درست مثل این‌كه در غرفه‌ی تیراندازی پارك شهر به هدف‌ها تیر می‌اندازند ولی تیرها به او نمی‌خورد و بعد من یك تیر شلیك كردم و او افتاد. درست مثل این‌كه به یك درخت شلیك كرده باشم. حتی جلو رفتم و به او دست زدم ولی باز هیچ حسی نكردم. احمقانه است ولی واقعیت دارد.»

***

نویسنده در این كتاب از سربازهای دون‌رتبه، از افسران و از زندانی‌ها و اعدامی‌های جنگ سؤال‌های خود را می‌پرسد. در خلال این پرسش‌ها و پاسخ‌ها روزنه‌ی تازه‌ای و معنای دیگری از پشت صحنه‌های جنگ روشن می‌شود.

او به اعتراف افسران و ژنرال‌های جنگ می‌نشیند. اعتراف‌ آن‌ها بس سنگین و دردناك است. قتل و كشتار جمعی زنان و كودكان بی‌پناه! و این چنین خشونت جنگ نمایان می‌شود.

او از یكی از افسران زندانی می‌پرسد وقتی آن همه آدم را قتل عام كردی، چه حسی به تو دست داد و او در پاسخ می‌گوید:
«... همان حسی را كردم كه یك خلبان آمریكایی هنگام ریختن بمب روی دهكده بی‌دفاع ویتنام می‌كند. تنها فرق ما این است كه او از بالا بمب می‌ریزد و نمی‌بیند چه به روز مردم می‌آورد و من می‌دیدم كه چه كردم، زن‌ها، مردها و بچه‌ها به شدت تكه‌تكه شده بودند. من چشمانم را بستم؛ برایم غیر ممكن بود كه باور كنم تمام این كارها را من كردم.»

***

در این دنیای سیاه و با خشونت، بارقه‌هایی از عشق هم می‌بینیم. در صفحه‌ای از صفحات این كتاب به سرباز جوانی برمی‌خوریم كه تصمیم می‌گیرد با دختر سربازی كه همرزم اوست، ازدواج كند. از زبان جوان می‌شنویم كه «دختر اصلا قشنگ نیست، تنها چیز قشنگی كه دارد دو چشم شاد و خندان است. دختر نرم و پر محبتی است. نجیب است و در نبردها شجاع و دلیرانه می‌جنگد. دوستش دارم چون دوستم دارد. دوستش دارم چون كشورش را دوست دارد، چون مثل من از زندگی بهره‌ای نبرده است.»

آن‌ها در یك پناهگاه مخفی با هم عروسی می‌كنند و فرمانده آن‌ها را عقد می‌كند. مراسم خیلی سریع و ساده برگزار می‌شود و خطبه این طور خوانده می‌شود: «من شما را زن و شوهر اعلام می‌كنم!» و چند هدیه از دوستان همرزم خود دریافت می‌كنند: سیگار، شیرینی، دستمال و كارت‌های تبریك! و ساعتی بعد در همان شب هر دو به عملیات سنگینی در جبهه نبرد می‌روند!

***

و بالاخره در پایان، این زن خبرنگار جسور، خوراك چند گلوله می‌شود اما حالا جان سالم به درمی‌برد. كتاب با گفتگویی میان نویسنده و «فرانسواپلو» یار و رفیق نویسنده تمام می‌شود. آن‌ها گفتگوی نمادینی از «drug» و مواد مخدر انجام می‌دهند. نویسنده در تعریف «دوا» برای فرانسوا می‌گوید:
«ماده‌ای است بسیار مشكل و در عین حال آسان، از خوشبختی با سلامتی، دموكراسی، اتحادیه، تلویزیون، تعطیلات، هتل‌ها و... تشكیل شده. با آن می‌توانی همه چیز را به فراموشی بسپاری. اگر یكی از این دواها را به بدنت تزریق كنی، احساس خوشی خواهی كرد، بی‌حركت و آرام می‌شوی و مگر رؤیای كشورهای كمونیست هم استفاده از این داروی مخدر نیست؟ یا مگر ماركسیسم نمی‌خواسته به چنین نتیجه‌ای برسد؟»

و بدین شكل او از آدم‌ها و از زمینی حرف می‌زند كه به دنبال تزریقی از مسمومیت فراموشی‌اند تا همه‌ی دردهای كشیده و به جا گذاشته خود را فراموش كنند! گلوله‌ای مسموم به نام زمین كه اگر به آن دست بزنی یا در آن بمانی، محكوم به مرگی!

و شاید به این ترتیب به همان نوشته پشت لباس‌های جنگی می‌رسد كه:
«when I shall die, I shall go to paradise, because on thise earth I have lived in hell»
«وقتی كه بمیرم به بهشت خواهم رفت، چون روی زمین در جهنم زیسته‌ام»

نظرات

خیلی ججججججالب بود از زحمات شما نویسنده عزیز متشكریم

15 اسفند 1388 ساعت 21:14 | نجمه خورسند |  بدون email | بدون آدرس وب

من كتاب "نامه ای به كودكی كه هرگز زاده نشد " رو خوندم واقعا خوبه... با خوندن این متن و سابقه ی خوندن كتابی كه در بالا ذكر شد قصد دارم بقیه كتاب های اوریانا رو هم بخونم.

24 مهر 1388 ساعت 11:59 | م-ت |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: