گفتم دربست بگیریم. باباجی قبول نكرد. نیم ساعت طول كشید تا به ایستگاه برسیم. اول عصا را می گذارد بعد پای چپ. پای راست قوسی 60 درجه پیدا می كند و زانو از بغل بیرون می رود و سر جایش برمی گردد و پا جلو می رود. عرق تمام صورت و گردن را خیس كرده. دست راست دائم بندری می زند. اتوبوس نیست. باباجی سینه را صاف می كند و پیش روی جمعیت داخل صف خلط سبز و كف آلود را پشت سرش پرت می كند. از اتوبوس خبری نیست.
- توالت نداره اینجا؟!
- شما كه تازه رفتی؟!
ناراحت است.
- این شاش تمومی نداره!
- آخه دوره!
- می رم پلو همین شمشادا.
- اینجا؟!
راه می افتد. به سمت شمشادها، پشت به ما. با هر قوس 60 درجه به راست، خمیده و صاف می شود. نزدیك شمشادها عصا را زیر بغل می گذارد. دستها تقلا می كنند. گویا آماده شده. جلوتر می رود. شلوار رها می شود. دست می برد بگیردش، قوس باباجی را سر می دهد و روی زمین ولو می شود. همه چیزش پیداست. همه نگاهش می كنیم.