خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
27 خرداد 1388

گفتم دربست بگیریم. باباجی قبول نكرد. نیم ساعت طول كشید تا به ایستگاه برسیم. اول عصا را می گذارد بعد پای چپ. پای راست قوسی 60 درجه پیدا می كند و زانو از بغل بیرون می رود و سر جایش برمی گردد و پا جلو می رود. عرق تمام صورت و گردن را خیس كرده. دست راست دائم بندری می زند. اتوبوس نیست. باباجی سینه را صاف می كند و پیش روی جمعیت داخل صف خلط سبز و كف آلود را پشت سرش پرت می كند. از اتوبوس خبری نیست.
- توالت نداره اینجا؟!
- شما كه تازه رفتی؟!
ناراحت است.

 

- این شاش تمومی نداره!
- آخه دوره!
- می رم پلو همین شمشادا.
- اینجا؟!

 

راه می افتد. به سمت شمشادها، پشت به ما. با هر قوس 60 درجه به راست، خمیده و صاف می شود. نزدیك شمشادها عصا را زیر بغل می گذارد. دستها تقلا می كنند. گویا آماده شده. جلوتر می رود. شلوار رها می شود. دست می برد بگیردش، قوس باباجی را سر می دهد و روی زمین ولو می شود. همه چیزش پیداست. همه نگاهش می كنیم.

نظرات

آقای اهمیتی نداره اگر مریم خانوم محمدی موضوع دیگه ای رو انتخاب میكرد ، پس كی این موضوع رو انتخاب میكرد؟!!!

10 تیر 1388 ساعت 16:31 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب

درود بر مریم بزرگ مثل همیشه ریز و دقیق و تاثیر گذار. همه جا سرك میكشه. هیچ مرزی رو نمیشناسه. همین كه یه نفر ناراحت شده و به چشم یكی دیگه ظالمانه اومده و یكی هم با طنزش حال كرده این نشون میده كه طنز تلخ تو كار خودش رو كرده... دوستی كه گفت ظالمانس، درسته. هست. اما نه از نوع كلیشه اش. بزرگ و ملموس و اجتماعی. این ظلم طبیعته. ظلمی كه همه مون گرفتارش میشیم. همه كسانی كه تماشاگر اون صحنه هستند. چه تو ایستگاه... چه از پشت كامپیوتراشون. و اتفاقا به خاطر همین باید نوشت.

10 تیر 1388 ساعت 12:46 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب

بهتر بود موضوع بهتری رو برای داستان كوتاهت انتخاب میكردی .. ولی دركل كارت خوب بود . در ضمن سعی كن توی متن داستانت زیركی خاص خودت رو پر رنگ تر نشون بدی .

6 تیر 1388 ساعت 01:29 | اهمیتی نداره |  بدون email | بدون آدرس وب

جالب بود، از طنز پنهانش خوشم اومد. شاید این می تونه قسمتی از یه داستان دیگه باشه!

2 تیر 1388 ساعت 11:18 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

با این كه واقعی بود ولی آدم ناراحت می شه

27 خرداد 1388 ساعت 23:08 | مریم |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی ظالمانه بود...چرا اینو نوشتین؟!!!

27 خرداد 1388 ساعت 15:42 |  |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: