مرد پرسیده بود:
- حالا چی هست؟
دستان مرد را فشرد و گفت:
- یه كتاب داستان به نام «هدیه سال نو ». چند داستان از چند نویسنده خوب. در واقع قشنگ ترین داستان كتاب همین داستانه. حتمن بخون!
مرد خندید:
-ممنون به خاطر هدیه سال نوت. خودت كه می دونی من چقد حواس پرتم. اگه بعدن هدیه تو گم كردم ناراحت نشی ها.
با بغض گفت:
- این هدیه اولین عیدیه كه با هم آشنا شدیم. وای به حالت اگه گمش كنی؟
مرد كمی مكث كرد و گفت:
- نگران نباش. برای مواظبت از هدیه ات بهترین راه و پیدا كردم.
مرد حالا از او جدا شده و به سمت خانه می رود. چند ساعت بیشتر به لحظه شروع سال جدید باقی نمانده است. كلید را توی قفل می چرخاند و وارد می شود. كتاب را مقابل زنش می گیرد و می گوید:
سال نو مبارك عزیزم. این هم هدیه سال نوی شما...