سخن هنگامی دل¬پذیر است كه از آرایش لفظ و معنی بهرة كامل و كافی برده و فصیح باشد. در اكثر كتاب¬هایی كه به مقولة صناعات ادبی پرداخته¬اند، سخنی فصیح دانسته شده كه برخوردار از صنایع بدیعی و آراسته به آرایش¬های لفظی و معنوی و برای بیان مقصود گوینده وافی و رسا و مطابق و مقتضی حال و مقام باشد.
مثل و صنایع وابسته به آن همچون ارسال¬المثل، ارسال¬المثلین، تمثیل و... یكی از مهم¬ترین و تأثیرگذارترین صنایعی¬ست كه استفاده از آن در سخن و به¬ویژه در شعر، بر زیبایی آن افزوده و تأثیر آن را دوچندان می¬كند. اما در این¬كه مثل چیست نظرات متعددی وجود دارد؛ مانند نظر علی¬اكبر دهخدا در مقدمۀ گزیدۀ امثال و حكم كه می¬نویسد: «مثل واژه¬ای¬ست كه از زبان عربی به فارسی راه یافته و به معنی شبیه بودن چیزی به چیز دیگر است و نوع خاصی از سخن است كه آن را به فارسی داستان یا دستان نیز می¬گویند» (دهخدا 1361: بیست و یك) و نیز نظر احمد بهمنیار در مقدمۀ اثر جامع و سودمندش دربارۀ امثال فارسی كه می¬نویسد: «مَثَل رشتة مخصوصی از ادبیات هر زبان است، و بعضی آن را قدیمترین آثار ادبی كه از فكر انسان تراوش كرده میدانند و معتقدند كه انسان پیش از آن¬كه شعر بگوید و پیش از آن¬كه خط بنویسد، اختراع مثال كرده و آن را در محاورت خود بكار برده است.» (بهمنیار 1381: نه)
ادبیات بهترین و صادقترین نمایندة زندگی اجتماعی اقوام و ملل است و مثل نمایندة مفهومی¬ست كه عامة افراد یك ملت از هر طبقه و هر صنف بدان معتقد و معترفند. مثل ضمن ارائۀ حكمت و بینشی وسیع به ضبط و حفظ بعضی از وقایع تاریخی و افسانهها و حكایات پرداخته و آن¬ها را از خطر فراموشی مصون می¬دارد.
یكی از راه¬های زنده نگه داشتن تاریخ، گذشته از ثبت وقایع توسط مورخان و ذكر پاره¬ای از رویدادها در متون ادبی، نقل سینه به سینۀ آن است. در حقیقت یكی از راههای ورود تاریخ به زندگی مردم، نقل آن¬ها به صورت داستان و سپس بر سر زبان افتادن آن داستان¬ها توسط امثال و در نهایت استقبال شاعران از این امثال است؛ چراكه مردم به شنیدن امثال منظوم و به¬كار بردن آن¬ها تمایل بیشتری نشان میدهند.
برای نقل سینه به سینۀ رویدادهای تاریخی لازم است وقایع به صورت داستان¬هایی كوتاه و دل¬پذیر درآیند. در این قبیل داستان¬ها اغلب عنصر زمان و مكان مشخص است و شخصیت¬های اصلی داستان¬ها افراد حقیقی تاریخی¬اند، حواشی داستان با چاشنی اغراق همراه است و در پایان اكثر داستان¬ها نتیجه¬گیری اخلاقی، یا جمله¬ای حكیمانه وجود دارد. همین نتیجه¬گیری¬های اخلاقی یا جملات حكیمانه و كلمات قصار، در نقل¬های سینه به سینه پس از مدتی به صورت مثل درآمده، زبانزد شده و در نهایت بخش وسیعی از امثال و حكم فارسی را تحت عنوان امثال تاریخی به خود اختصاص داده¬اند.
وجود كتب متعدد در زمینة امثال تاریخی خود مؤید اهمیت تاریخ در شكل¬گیری امثال و نیز اهمیت امثال در زنده نگه داشتن تاریخ و در نهایت خدمات ارزندة ادبیات به تاریخ است.
استقبال شاعران از امثال تاریخی نیز یكی از راههای زنده نگه داشتن تاریخ پرفراز و نشیب این سرزمین است و بررسی شعر كلاسیك معاصر، توجه شاعران به امثال تاریخی و متعاقباً توجه و علاقة ایشان به تاریخ این مرز و بوم را نمایان می¬سازد.
به جرأت می¬توان گفت از میان امثال و حكمی كه ریشة تاریخی دارند، كمتر مثلی¬ست كه مورد توجه شاعران قرار نگرفته باشد و اغلب امثال تاریخی در شعر شاعران كلاسیك¬سرای معاصر راه یافته¬اند. این نگاشته به ذكر و بررسی مواردی از این استفاده می¬پردازد.
*
1
آب حیات
از امثال پركاربرد در شعر معاصر و نیز در شعر قدماست و مربوط می¬شود به داستان اسكندر مقدونی و جستجوی آب حیوان كه به گونه¬های مختلفی روایت شده است و با داستان¬ها و افسانه¬های دیگری درآمیخته است (پرتوی آملی 1365: 4). شاعران معاصر نیز از این مثل به زیبایی استفاده كرده و مضامین بدیعی آفریده¬اند:
طرب آزرده كند چون¬كه ز حد در گذرد
آب حیوان بكشد نیز چو از سر گذرد
(ایرج میرزا 64:1353)
جوشد چو آب حیوان از خامه¬ام، چه باكی
گر ناكسان و خامان در آتش افكنندش
(رعدی آذرخشی 424:1364)
آن¬كه ز آب حیات كرد سرآغاز لطف
گو نكند در سراب غرقه سرانجام من
(همان 1364: 342)
تو را كه در لب جان¬پرور است آب حیات
دریغ باشد اگر در پی سراب روی
(همان 452:1364)
عشق، ای دل¬مرده، آب زندگی¬ست
گر بخواهی زیستن، هان زیستن
(ژاله قائم¬مقامی 46:1374)
گرفتم آب حیوان داشت بر كف یار بی¬چونم
چه می¬شد گر من از این باده در ساغر نمی¬كردم
(همان 1374: 37)
چشمۀ آب حیات است آرزوی من، نه چشم
این كه جوشان زیر طاق طرفۀ ابروی توست
(حسین منزوی 1385: 152)
ما را چه پروای ظلمت كه تا عشق با ماست
با خضر تا چشمۀ آب حیوان روانیم
(همان 1385: 50)
*
2
آتش كه گرفت خشك و تر میسوزد
ریشة تاریخی این مثل نیز كه از امثال خوش¬اقبال در میان شاعران معاصر است مربوط به شورش غزها و هجوم ایشان به خراسان و اطراف كرمان و جور و ستم بسیار ایشان در كرمان است. گویا پس از شورش غزها شخصی به نام مجدالدین كوهبنانی دفع مضرت آن¬هارا چارهای ندید جز این¬كه از امیر آنان كه در آن وقت سرگردان ولایات بود، یعنی ملك¬دینار دعوت كند تا به كرمان بیاید و از خرابی باز دارد. ملك¬دینار و سپاهیانش دعوت آن¬ها را پذیرفته و مدتی پس از رسیدن به كوهبنان، اول اولاد مجدالدین كوهبنانی را از میان برداشتند، آن¬گاه به نواحی گرمسیر پرداختند، سپس قصد قلعة منوجان كردند و آن را به رسوایی تمام بگشادند. در همین لشگركشی قلعة «گََوَر» كه امروز «حَوَر» خوانده میشود نیز به آتش كشیده شد و چون مردم كرمان این بیچارگی را در نتیجة دعوت كوهبنانی¬ها از ملك¬دینار میدانستند همۀ نفرینها را متوجه كوهبنان و خاندان وی میكردند و اتفاقاً شاعر خوش¬ذوقی هم در همین احوال و هنگام سوختن قلعه و آبادی «گور» گفته است:
از آتش كوبنان گَوَر می¬سوزد
آتش كه گرفت خشك و تر می¬سوزد
(ذوالفقاری1384: 38)
و شاعران معاصر این¬چنین به این مثل پرداخته¬اند:
این تلِ آتشِ خشك و تر سوز
یك دبستان نمونه¬ست هنوز
(شهریار 597:1371)
پشك باشد به نرخ عنبر و مشك
آتش از تر نمی¬شناسد خشك
(همان 449:1371)
به جام می فرو ریز آبروی زهد خشك، ای دل
كه دیگر آتشم پروای خشك و تر نمی¬دارد
(همان 1371: 916)
آتش عشق به هر خشك و تری خواهم زد
شرری گر زنی، ای شمع، به پروانة دل
(عمادخراسانی 1379: 131)
آتش زبان گرفت و ز بن خشك و تر بسوخت
توفان فرا رسید ولیكن چه دیر كرد
(معینی كرمانشاهی 1377: 332)
از چند و چونم وارهان با جرعه¬ای آتش¬فشان
زآبی كه آتش بی¬گمان در خشك و در تر می¬زند
(حسین منزوی 1385: 157)
چو آتش شعله تا گردون فروزد
بزرگ و خرد و خشك و تر بسوزد
(دستگردی 681:1374)
ما را نگاه مست تو رسوای خانه كرد
این شعله بین كه یك¬شبه در خشك و تر گرفت
(فریدون توللی 1341: 40)
دگر چیره گشته به ویران¬گری
در آتش كشیدند خشك و تران
(رعدی آذرخشی 1364: 84)
سیل بلا چو دامن هر خشك و تر گرفت
بر باد رفت هستی من چون حباب¬ها
(همان 1364: 479)
*
3
از پشت خنجر زدن
ریشة تاریخی این مثل مربوط به یكی از پادشاهان یمن به نام ذونواس است كه برای نابودی یكی از مخالفانش در نبرد رودررویی كه با وی داشت، كسی را گماشت تا در میدان مبارزه از پشت به وی خنجر بزند. (پرتوی آملی 1365: 35)
بر كسان این ناكسان از پشت خنجر می¬زنند
نیستی این عرصه را چون مرد جولان، واگذار
(گلچین معانی 1362: 172)
دیگر كدامین آشنا از پشت خنجر زد ؟
دیگر كدامین دوست با دشمن كنار آمد؟
(حسین منزوی 1384: 54)
*
4
باد آورده را باد میبرد
ریشة تاریخی این مثل برمیگردد به دوران ساسانی و پادشاهی خسروپرویز و گنج بادآورد؛ كه درباره¬اش گفته¬اند وقتی سپاهیان خسروپرویز بندر اسكندریه را محاصره كردند، رومیان درصدد نجات دادن ثروت شهر برآمده و آن را در چند كشتی بار كردند. امّا باد مخالف وزیدن گرفت و سفاین را به جانب ایرانیان راند. این مال كثیر را به تیسفون فرستادند و به نام گنج بادآورد موسوم شد. تا این¬كه یك¬بار، اموالی بیقیاس از خزانۀ خسروپرویز به سرقت رفت كه اتفاقاً همه از این گنج بادآورد بود و به همین جهت ظرفاء از باب طنز و عبرت گفته¬اند: باد آورده را باد میبرد. (پرتوی آملی 1365: 74)
چون گنج خسروانی¬اش آورده بود باد
آوخ كه گشت بادبرآن بادآورم
(شهریار 262:1371)
سیم امروز ز دستت برود تا فردا
بادبر باشد چیزی كه بود بادآور
(ایرج میرزا 20:1353)
*
5
باش تا صبح دولتت بدمد
ریشة تاریخی این مثل مربوط است به دوران پادشاهی شاه عباس كبیر و حركت وی از خراسان به سمت قزوین و تفأل زدن به دیوان كمال¬الدین اسماعیل كه قبل از اشتهار خواجه حافظ شیرازی معمولأ به آن تفأل می¬زدند. (پرتوی آملی 1365: 87)
دیده شب خواب دولت سرمد
باش تا صبح دولتت بدمد
(شهریار 1371: 475)
باش تا ز مشرق عشق صبح دولتت بدمد
كاین طلایه است و هنوز از نتایج سحر است
(حسین منزوی 1384: 188)
*
6
برو آن¬جا كه عرب نی انداخت
ریشة تاریخی این مثل به سنت نی¬اندازی كه در میان اعراب جاهلی مرسوم بوده برمی¬گردد. (پرتوی آملی 1365: 101) و این¬گونه مورد استقبال شاعران قرار گرفته:
چه شیخ عرب، چه فتنه¬جویان عجم
رفتند به جایی كه عرب نی انداخت
(ادیب برومند 1371: 72)
تیغ غم كرد قلم بیخ طرب
رفتم آن¬جا كه نی انداخت عرب
(شهریار 1371: 689)
ما را چو رقیب از نظر لطف وی انداخت
رفتیم بدان¬جا كه عرب رفت و نی انداخت
(پژمان بختیاری 1368: 65)
*