7
پایت را اندازۀ گلیمت دراز كن
به عنوان ریشة این مثلِ پركاربرد آورده¬اند: روزی شاه عباس از راهی میگذشت. درویشی را دید كه روی گلیم خود خوابیده و خود را چنان جمع كرده بود كه به اندازة گلیم خود درآمده بود. شاه دستور داد یك مشت سكه به درویش دادند. درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در آن میان درویشی بود كه به فكر افتاد او هم از انعام شاه نصیبی ببرد. به این امید سر راه شاه پوست تخت خود را پهن كرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتی مركب شاه از دور پیدا شد، روی پوست خوابید و برای این¬كه نظر شاه را جلب كند هریك از دست¬ها و پاهای خود را به طرفی دراز كرد، به طوری¬كه نصف بدنش روی زمین بود. در این حال شاه به او رسید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را كه از گلیم بیرون مانده بود قطع كنند. وقتی یكی از محارم شاه دلیل این كار را از او سئوال كرد شاه گفت: «درویش اولی پای خود را به اندازة گلیم خود دراز كرده بود، امّا درویش دومی پایش را از گلیمش بیشتر دراز كرده بود.» (انجوی شیرازی 1353: 1/81)
و شاعران معاصر گفته¬اند:
دگر به كار نیاید گلیم كوته ما
اگر كه پای از این بیشتر دراز كنیم
(پروین اعتصامی 1370: 191)
شبروان فلك از پای درآرندت
از گلیم خود اگر پای نهی بیرون
(همان 1370: 402)
حساب خود نه كم گیر و نه افزون
منه پای از گلیم خویش بیرون
(همان 1370: 142)
آزرده¬ام از آن گلِ بسیار ناز كن
پا از گلیم خویش فزون¬تر دراز كن
(ایرج میرزا 1353: 69)
پای بیرون كرد از حدّ گلیم
رخصت دیدار می¬جوید كلیم
(حمیدی شیرازی 1367: 242)
*
8
تو نیكی می¬كن و در دجله انداز
ریشة تاریخی این مثل كه از امثال كم¬اقبال در میان شاعران بوده به دوران خلافت متوكل برمی¬گردد و داستانی معروف راجع به مردی دارد كه هرروز قرص نانی در سبدی گذاشته و به رود می¬انداخت و سرانجام پاداش كار نیكش را دید. (قابوس¬نامه 1375: 30)
خوانده بود این مثل آن مایة ناز
كه نكویی كن و در آب آنداز
(ایرج میرزا 1353: 147)
*
9
حلقه به گوش بودن
این مثل پركاربرد نیز در ادبیات ما تاریخی قدیمی به این شرح دارد كه نظامالملك به همراه آلب ارسلان وقتی بر ارمانوس، سلطان روم، پیروز شد وی را بگرفت و حلقه در هر دو گوش او كرد و... . (چاووش اكبری 1382: 412) و شاعران معاصر با استناد به این مثل بیت¬های زیر را سروده¬اند:
بگفتا حلقه بر گوشم چو دف، امّا تو خود دانی
كه تا این پوست باشد پردهای دیگر زدن نتوان
(عماد خراسانی 291:1379)
ابتدا خویش را چو موش كنند
حلقۀ بندگی به گوش كنند
(رهی معیری 348:1380)
طرفه حیلت¬ها كنند این ساحران
تا غلامِ حلقه¬درگوش¬ات كنند
(حمید مصدق 1376: 433)
در پیشگاه فرمانش دستی نهادهام برچشم
تا عشق حلقهای كرده¬ست با شكل رنج درگوشم
(حسین منزوی 136:1384)
*
10
چاه كندن برای كسی
به عنوان ریشة تاریخی این مثل داستان¬های بسیاری پیش¬رو داریم كه معروف¬ترینِ آن¬ها یكی داستان چاه كندن یكی از دشمنان خاندان پیامبر برای پیامبر است و دیگری ماجرای چاه كندن شغاد برای رستم. (انجوی شیرازی 1353: 1/298)
تا كه خود بشناختند از راه چاه
چاه¬ها كندند مردم را به راه
(پروین اعتصامی 268:1370)
در راه تو كند آسمان چاه
كار تو زمانه كرد دشوار
(همان 1370: 310)
*
11
حرف مفت زدن
شاید كمتر كسی تصور كند كه حرف مفت زدن نیز ریشه¬ای تاریخی دارد. به این ترتیب كه «اولین خط تلگراف در زمان ناصرالدین شاه قاجار كشیده شد، و روزی كه تلگراف¬خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمیكردند كه از شهری به شهر دیگر امكان مكالمه و مخابرة تلگرافی باشد و مهم¬تر آن¬كه افراد بیسواد و خرافاتی به وجود ارواح و شیاطین در سیم¬های تلگراف معتقد بودند و مردم زیر بار استفاده از تلگراف نمیرفتند. بنابراین وزیر تلگراف به این فكر افتاد كه با اجازۀ شاه یكی ـ دو روز را به مردم اجازه دهد كه به طور رایگان با دوستان یا اقوام خود در شهرهای دیگر صحبت كنند تا یقین حاصل كنند كه تلگراف شعبدهبازی نیست، آن¬گاه مردم همه ازدحام كردند و به مخابرات ولایات روانه شدند و از آن¬جا كه خدمات تلگراف رایگان بود، مردم از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی را مخابره میكردند. چون چند روزی بدین منوال گذشت و مقصود دولت حاصل گردید، مخبرالدوله دستور داد این جمله را بر روی كاغذ بنویسند و به در تلگراف¬خانه الصاق كنند كه «از امروز به بعد حرف مفت قبول نمیشود» و باید برای هر كلمه مثلاً یك عباسی حقالمخابره پرداخت كنند و پیداست برای آن¬ها كه به «حرف مفت» عادت كرده بودند، به هیچ وجه قابل قبول نبود كه متصدیان مربوط به آن¬ها بگویند «حرف مفت نزن، زیرا حرف قیمت دارد». (پرتوی آملی 185:1365)
در میان شاعران معاصر تنها ایرج میرزا به این مثل توجه و اقبال نشان داده:
تمام مجتهدها حرف مفتند؟!
همه بی¬غیرت و گردن¬كلفتند؟!
(ایرج میرزا 1353: 179)
ریگ بیاور كه زنی طاق و جفت
با گرو و بوسه، نه با حرف مفت
(همان 1353: 102)
بیا عارف كه دنیا حرف مفت است
گهی نازك، گهی پَخ، گه كلفت است
(همان 86:1353)
نتوانی به حرف مفت فریفت
كودك دورۀ طلایی را
(همان 1353: 162)
بانگ زد پیر موش كای كودن
این¬قدر حرف¬های مفت نزن
(همان 1353: 140)
*
12
خر كریم را نعل كنید
این مثل برگرفته از داستانی¬ست كه در مورد كریم¬ شیره¬ای، مسخرة مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار ذكر كرده¬اند. (امینی 1353: 337) و در شعر معاصر از آن مثل این¬چنین استفاده شده:
احادیث مزخرف جعل می¬كن
خران گریه¬خر را نعل می¬كن
(ایرج میرزا 1353: 93)
*
13
خروس بیمحل
از دیگر امثال پركاربرد مثل تشبیهی «مثل خروس بی¬محل» است كه به عنوان ریشة تاریخی¬اش آورده¬اند: كیومرث چون از حد فرزندان خویش بیرون آمد، وقت نماز پیشین یكی خروس سپید دید و یكی ماكیان، و ماری پیش خروس بود و آهنگ او كرده و خروس بر مار حمله همی¬برد و هر باری كه مار را بزدی بانگی خوش بكردی، پس آن دیدار و بانگ و حرب كیومرث را خوش آمد، با سنگی مار را بزد و بكشت، آن مرغ بدان مقدار الهام كه او را بود بانگی بكرد به نشاط. كیومرث گفت این عجب مرغی¬ست و داشتن او واجب. آن¬گاه خروس و ماكیان را ببرد میان فرزندان خویش و گفت ایشان را نیكو دارید كه طبع او با طبع آدمی نزدیك است و به فال نیك است و عجم خروس را و بانگ او را خجسته دارند، خاصه خروس سپید را و چنین گویند كه خانهای كه او اندر آن باشد دیوان اندر آن نیایند. و آن¬كه بانگ خروس به وقت نماز شام بد دارند و بگویند نه نیك است در آن بُوَد كه كیومرث را چون كار به آخر رسید و نالان شد، آن خروس كه او را بود نماز شام بانگ بكرد و هرگز بدان وقت از او بانگ نشنیده بودند، گفتند چه شاید بودن این بانگ بدین وقت؟ تا بنگریدند كیومرث مرده بود. (چاووش اكبری 1382: 232)
این مثل در شعر كلاسیك معاصر چنین بازتاب یافته است:
دوش چون مرغ خواند بی¬هنگام
گفتم اینك شب آمده است تمام
(نیمایوشیج 213:1370)
چو بی¬هنگام می¬خواند آن خروسك
گرفتش كدخدای ده شبانه
(همان 154:1370)
مرغ می¬خواند دوش بی¬هنگام
برِ آواش رفت مردمِ خام
(همان 209:1370)
گویند ماكیان را باید گرفت و كشت
گر برخلاف رسم كند نغمه¬ای خروس
(ایرج میرزا 1353: 185)
عیش دنیا یك¬شب و آن¬هم كه ناكشته چراغ
بانگ بردارد مؤذن چون خروس بی¬محل
(شهریار 205:1371)
چه خروسی تو كه وقتی نشناسی، ورنه
من به هر عربدۀ بی¬محلی ساخته¬ام
(همان 1371: 209)
از این غافل كه یك¬شب در همه عمر
خروس بخت بی¬هنگام خوانده¬ست
(حمیدی شیرازی 1367: 483)
خاموش و آفرین¬خوان، وین هردو نابجا
سرشان ز تن جدا كه خروسان بیگهند
(همان 1367: 239)