داوطلب
مریم بیطرف
حاجی قرآن را بالا گرفته بود و بچههای گروهش را از زیر قرآن رد می كرد تا سوار مینی بوس شوند. سعید كه به حاجی رسید، سرش را پایین انداخت تا چشمش تو چشم حاجی نیفتد. طاقت نگاههای حاجی را نداشت. می ترسید چشمهایش بگویند كه چه در سر دارد. حاجی به شانهاش زد و لبخند زد. سرش را بالا آورد. باز نگاهش با نگاه حاجی یكی شد. دلش هری ریخت پایین، درست مثل دیشب كه همه دور هم جمع شده بودند و هر كس دلیل آمدنش را می گفت. نوبت سعید كه رسید، ساكت ماند. نمی دانست چه بگوید. او نه از بچههای جنگ بود، نه از خانواده شهدا و نه از اهالی اطراف كه یكی از آشناهایش را روی مین از دست داده باشد. حاجی به دادش رسید و گفت: احتمالا آقا سعید نمی خواد چیزی بگه كه ریا نشه.
همون موقع بود كه نگاهش با نگاه حاجی یكی شده بود و از شرم سرش را پایین انداخته بود. روی یكی از صندلیهای مینی بوس نشست. تكه روزنامهای را از جیبش بیرون آورد. خواند، دوباره تا كرد و در جیبش گذاشت. این روزها روزی صد بار این كار را كرده بود، انگار میخواست یادش نرود كه برای چه اینجا آمده است.
هر كدام از اعضای گروه كری می خواند كه امروز قرار است بیشترین مین را خنثی كند. یكی از سعید پرسید: آقا سعید تو میخوای چند تا مین خنثی كنی؟
به این فكر نكرده بود كه میخواهد چند تا مین خنثی كند. همینطوری گفت: پنج تا.
صدای خنده همه بلند شد. سعید هم خندید.
به هر مینی كه می رسید حرفهای حاجی را در كلاس آمادگی مرور می كرد و سعی می كرد درست طبق آنها مین را خنثی كند. به مین پنجم كه رسید مكث كرد. تكه روزنامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند. به آسمان نگاه كرد. میخواست در دلش چیزی بگوید ولی نمی توانست. فقط به آسمان نگاه می كرد. نمی توانست با خدا حرف بزند. مطمئن نبود كه خدا او را می بخشد.
باید اول چاشنی مین را خنثی می كرد و بعد سیم را قطع می كرد. حاجی بارها و بارها در كلاس گفته بود. نفس عمیقی كشید. باز به آسمان نگاه كرد.
قبل از خنثی كردن چاشنی، سیم را قطع كرد. یك لحظه دید حاجی به طرفش می دود. خودش را روی مین انداخت. به اینجای كار فكر نكرده بود. ولی وقتی دید حاجی به طرفش میآید، مجبور شد این كار را بكند. توی یكی از فیلمها دیده بود كه زمان جنگ بعضی از رزمندهها خودشان را روی مین میندازند تا بقیه رد شوند و آسیب نبینند. او هم دلش نمی خواست حاجی صدمه ببیند.
می سوخت. تمام بدنش می سوخت. تا به حال در عمرش اینهمه درد را تحمل نكرده بود. نمی خواست پشیمان شود. تكه روزنامه را كه در دستش مچاله شده بود دوباره خواند. از درد به خود می پیچید. صدای آدمهایی كه به سمتش می دویدند مبهم بود. بوی سوختن اعضای بدنش را می شنید. دلش میخواست مثل بچهها گریه كند. فریاد بزند. كمك بخواهد. ولی هیچ كدام از این كارها را نمی كرد. تصمیم گرفته بود شجاعانه بمیرد تا وقتی دخترش در مورد او انشا می نویسد، بنویسد كه پدرش چقدر شجاع بوده و در راه نجات جان هموطنانش كشته شده. صدای دخترش را شنید كه به مادرش گفت: مامان آخه من چی باید بنویسم، اگه بنویسم كه بابام بیكاره كه همهٔ بچهها بهم می خندند.
- خوب انشا ننویس. به خانوم معلمتون بگو كه نتونستی انشا بنویسی.
زنش این را گفت و از اتاق بیرون آمد. سعید پرسید: با وام موافقت كردند؟
- نه، گفتند كه چون من شوهر دارم و شوهرم هم سالمه و توانایی انجام كار داره، وام بهمون تعلق نمیگیره. گفتند كه بیكاری به اونها مربوط نمیشه.
سعید آهی كشید. زنش گفت: ایشالله درست میشه. توكل به خدا.
به اتاق پسرش رفت. پسرش پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
- چی كار می كنی بابا؟
- دارم فرمهای كنكور رو پر میكنم.
- ایشالله امسال سراسری قبول می شی.
- كاش یه سهمیه ای هم واسه آدمهای فقیر و بی پول تو این فرمها بود.
آمده بود كه با پسرش حرف بزند. یادش برود كه هرچه امروز هم دنبال كار گشته بود پیدا نكرده بود. یادش برود كه با وام موافقت نكرده بودند. یادش برود كه دخترش باید برای فردا انشا بنویسد. آمده بود كه همه چیز یادش برود و فقط به پسر درسخوانش افتخار كند. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت: بابا جان، امسال حتما سراسری قبول می شی. اگه باز مثل پارسال دانشگاه آزاد قبول شدی، خودم یك جوری پول شهریه رو جور میكنم.
پسر دستش را روی دست پدرش گذاشت و لبخند زد. نتوانست به چشمهای پسرش نگاه كند. از اتاق بیرون آمد. روی زمین نشست و به دیوار تكیه داد. روزنامه را باز كرد و یكی یكی تیتر خبرها را خواند. خبر صفحه دوم را كه دید هیجان زده شد. گفت: فاطمه، یك كار خوب پیدا كردم. ساكم را ببند. فردا می روم جنوب. مشكل همه حل میشه اگه خدا بخواد.
حاجی كه به سعید رسید، سعید دیگه احساس درد نداشت و به آسمان خیره مانده بود. حاجی سعید را بغل كرد و به طرف ماشین برد. تكه روزنامه از دست سعید پایین افتاد. تكه روزنامهای كه این خبر را داشت:
«كشته شدگان مناطق آلوده به مین هنگام پاك سازی شهید محسوب می شوند.»
***
عبور از میدان مین!
حسین احمدیان
تا به حال چند تایی از داستان های نویسنده ی این اثر را خوانده ام. پشتكار ایشان را قبل از هر چیز در نوشتن، در درخواست برای نقد آثارش و در سعی برای یافتن موضوعات و شیوه های متفاوت در هر داستان تحسین می كنم. چند نكته امّا در كارهای ایشان مشترك است به نظرم: یكی دوری از نگاه تك بُعدی و كلیشه ای به موضوعاتی است كه انتخاب می كند یا دست كم تلاش برای دوری از آن. دیگر، نگاه همدلانه و دلسوزانه به آدمها و نقد اجتماعی كه گاه به تلخی هم تنه می زند. همچنین زبان نوشته هایش كه گاه دچار لغزش می شود ولی اغلب سر پا می ایستد و كمتر دچار خطاهای فاحش است كه نشان می دهد ایشان اصول و الفبای داستان نویسی و اصلاً نوشتن را آموخته و آن لغزش ها هم حتماً از سر حواس پرتی است یا تعجیل یا چنین چیزهایی. چارچوب اصلی طرح كارهای ایشان كمتر نقص دارد، شروع آنها كشش دارد و پایان شان اغلب دارای ضربه ای عاطفی است كه مخاطب را گرفتار خود كرده و به فكر می اندازد. نام داستان ها البته ساده و گاهی معمولی است و گفتگو نویسی هایش هم گاهی قوی است و گاهی ضعیف تر. امّا نقطه ضعف این كارها به زعم نگارنده بیشتر عدم توجه به نكاتی كوچك و به ظاهر كم اهمیت در منطق داستان است و دیگر پرداخت گاه مستقیم و گاه بیش از اندازه به پیام اثر. این از مقدمه!
داستان نویسی به یك معنا شاید در اختیار گرفتن ذهن خواننده باشد، نوعی هیپنوتیزم، با نشان دادن تصویر دیگری از واقعیت كه ممكن است عین واقعیت هم نباشد. از طرفی، داستان نویسی، ریاضیات هم نیست. نیازی نیست كه همه چیزش از روی فرمول و محاسبه ای واقعی باشد و خواننده ی آن بنشیند و این فرمولها را درآورد و هر جا كه دو دو تایش جور درنیامد، فكر كند كه مچ نویسنده را گرفته. ولی آخر نویسنده هم به نظرم نباید كاری كند كه حواس او برود سمت مچ گیری؛ نباید كاری كند كه حواس خواننده اش پرت شود به حواشی و جزئیات غیر ضروری داستان. پیش از ادامه ی این بحث، نكته ای را یادآور می شوم: چند سالی است كه داستانها و فیلمهایی خط قرمز های ساختگی چند سال پیشتر را شكسته اند و تلاش كرده اند نگاهی نو و در مقایسه با آثار سالهای قبل، غیر معمول و سنت شكنانه به موضوعات ملتهبی مانند جنگ و مسایل دینی داشته باشند. با این همه، اینكه نویسنده با موضوعی كم و بیش تابو شده چنین رفتاری را داشته كه انگیزه ای مالی و به تعبیری سوء استفاده از موقعیتی كه قبل از اینها اغلب فضایی تماماً ارزشی و معنوی برای آن تصویر می شد، برای قهرمان اثرش قایل شده، در خور قدردانی است. با این همه، سؤالات بی جوابی ذهن نگارنده را به عنوان یك مخاطب اثر به خود مشغول كرده كه همان ایرادات منطقی به ظاهر كوچكی است كه از آن سخن گفتم. پیش از بیان پرسشها، توضیح دهم كه اطلاعات بنده از مین روبی و پاكسازی میدانهای مین به جا مانده از جنگ، اگر از نویسنده ی داستان كمتر نباشد، حتم دارم كه بیشتر نیست. پس، آنچه به ذهن من آمده، به احتمال قوی به ذهن هر مخاطبی حتی با اطلاع محدود از چگونگی خنثی سازی مین ها و از این قبیل، خواهد آمد. و امّا سؤالات:
- آیا بنا به استدلال داستان، تنها بچه های جنگ و خانواده شهدا و اهالی اطراف محل های مین گذاری شده كه یكی از آشناها شان را روی مین از دست داده اند برای خنثی سازی مین ها اعلام آمادگی كرده و اقدام می كنند؟
- داوطلب شدن برای خنثی كردن مین آنقدر ساده است كه هر كسی بدون سابقه و بدون آنكه دلیل محكمی برایش داشته باشد، به راحتی برای این كار استخدام شود؟ و آیا چنان ساده است كه هر كسی كه اراده كرد، فردا برود جنوب و بشود تخریب چی؟ تا آنجا كه می دانم، پاكسازی میادین مین كاری صعب و سخت است و از طرفی، به گمانم آنقدر نیروی متخصص در این زمینه در نهادهای نظامی وجود دارند كه نیازی به پذیرش داوطلب نباشد- این را خیلی از مخاطبان شما می دانند و همین به باور پذیری كل داستان شما ضربه می زند.
- آن نكته ی ساده ای كه در روزنامه نوشته شده، آنقدر پیچیده است یا آنقدر قابل فراموشی است كه شخصیت اصلی روزی صد بار آن را بخواند برای یادآوری؟
- گیریم كه دودلی شدید او یا ترسش یا هر چه، باعث شده كه او پیاپی آن تكه روزنامه را محض یادآوری نگاه كند و بارها و بارها بخواند. آیا شخصیت اصلی به ذهنش خطور نكرده كه هر آن ممكن است دیگران آن تكه روزنامه را در دستش ببینند یا پس از رفتنش روی مین آن را نزدش بیابند و متوجه نقشه اش بشوند یا دست كم مشكوك شوند؟!
- حالا فرض كنیم كه او به اینها فكر نكرده یا راه حلی برای آن یافته، آیا غیر قابل باور و غیر منطقی نیست كه شخصی كه چنان دچار مجروحیت و آسیب دیدگی شدیدی شده، باز هم دست از خواندن خبر آن روزنامه بر ندارد و در آن حالت درد و رنج باز هم تكه روزنامه ی داخل مشتش را مطالعه كند؟! حتی اگر هم قادر به این كار باشد، دلیلش چیست؟ نویسنده این طور گفته كه « نمی خواست پشیمان شود »؛ مگر فرصتی برای پشیمانی اش مانده اصلاً؟
- همه ی اینها به كنار، مگر آن خبر روزنامه چیز تازه ای است یا موضوعی است كه كسی از آن خبر نداشته باشد كه مرد را چنان ذوق زده می كند از خواندنش؟
برای پرسشهای بالا نتوانستم دلایل قابل استنادی در دل داستان بیابم. آنها به گمان من در ذهن خواننده ی داستان رژه می روند و افكار او را آنقدر قلقلك می دهند كه نتواند روی پیام اصلی داستان تمركز داشته باشد و كل داستان را باور كند و این لغزش بزرگی است به گمانم. حالا بگذریم از آنكه اصلاً از یك عاقله مردی با آن سن و سالی كه توصیف می شود، پیدا كردن چنان راه حلی برای فرار از تنگدستی و اوضاع به ظاهر سختی كه گرفتارش شده، قدری بعید است. بچه های این آدم كه آنچنان بد به نظر نمی رسند! زنش را هم نمی شود اهرم فشار آنچنانی دانست؛ عاقل و منطقی است و حتی بعد از اعلام عدم پرداخت وام، با لحن دلگرم كننده ای به شوهرش می گوید: ایشالله درست میشه. توكل به خدا.
تكه ی آخر داستان به یكباره با سیل اطلاعات روبرو می شویم كه نویسنده بیشتر با گذاشتن آنها در دهان شخصیتهایش ارایه می دهد. این كار او باعث شده كه هم میزان اطلاعات داستان نامتعادل بوده و در این بخش نامتناسب با بقیه ی بخشهای داستان باشد، هم آنكه گفتگوهای شخصیت ها را از حالت عادی و قابل قبول خارج كرده و تبدیل به نوعی خبر خوانی و مستقیم گویی ماجرا كند و در نهایت، موضوع و پیام داستان را بی واسطه و یكباره بیان نماید.
نمی دانم چقدر درست می گویم ولی حدس من آن است كه نویسنده مقهور و مرعوب موضوعی شده كه برای داستان به ذهنش رسیده و شاید به همین دلیل دچار سهل انگاری شده و از جوانب دیگر داستانش- مانند منطق داستانی، توزیع مناسب اطلاعات، ظرافت در گفتگو نویسی و پرهیز از مستقیم گویی- تا حدودی غفلت كرده است. بله، جالب است مردی را تصّور كنیم كه به دلیل فشارهای روحی و شرایط اقتصادی، به نوعی دست به فداركاری زده و با گذشتن از جانش، می خواهد شرایطی را فراهم كند كه خانواده اش از مزایای «خانواده ی شهید بودن» بهره مند شوند- تازه اگر مزایایی در كار باشد كه آنقدرها كه آن مرد و البته نویسنده ی داستان فرض كرده اند، بدیهی نیست! ولی شاید می شد مرد را در شرایطی بغرنج تر از آنچه كه اكنون توصیف شده نشان داد تا اقدامش قابل هضم تر شود؛ شاید می شد درون ذهن او نفوذ كرد تا بتوان بهتر با او همذات پنداری كرد و فشارهای روحی او را، دلیل كارش را و مراحل رسیدن به چنین تصمیمی را دانست و درك كرد؛ شاید می شد رفتار خانواده ی او را سخت تر و نامهربانانه تر از این توصیف كرد یا آنكه آنقدر گرم و مهربانانه كه توجیه گر فداركاری مرد باشد؛ شاید می شد راه حل دیگری برای نشان دادن فداكاری مرد پیدا كرد- حتی از طریق به استقبال شهادت خودخواسته رفتن ولی نه در این روزگار و نه از طریق مشاركت در خنثی سازی مین ها كه بنا به آنچه گفته شد، پای منطق و باورش می لنگد؛ كاش می شد.... به هر ترتیب، به زعم اینجانب، داشتن ایده ی خوب مانند داشتن نیِت خیر است ولی عملی كردنش مهم است؛ چه بسیار كسانی را امروزه می بینیم كه با نیت های بسیار خوب در عمل به راهی می روند كه در حقیقت بر خلاف خواست قلبی شان است و خود نمی دانند. اینها دیگر مثل عبور از میدان مین است؛ با ایده ی خوب/ نیت خیر تنها نمی توان از آن عبور كرد، باید كه با ظرافت و با بكار گیری ابزار مناسب به سلامت از آن گذشت.