خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
21 آذر 1388

مرگ ... واژه نفرت آوری كه برای هما بوی رهایی می داد. بوی نجابت، بوی آزادی از قید و بند این دنیای هزار نقش. صدای حسام پیچیده در غمی گنگ و طنینی سرزنش بار در سرش پیچید: "نترسیدی از خدا؟" سرش را به شتاب گرداند و روی پهلو چرخید. موج درد از مچ دست تا تك تك سلول های بدنش نفوذ كرد. لب به دندان گرفت. نگاهش از قاب پنجره روی شاخ و برگ انبوه درختان باغچه لغزید.  چند گنجشك قهوه ای سر به سر هم می گذاشتند و پر سر و صدا، به شكوفه های آتشی انار نوك می زدند. با تمام توان سعی كرد ذهنش را خالی كند و به هیچ چیز فكر نكند. چشمانش را بست و پلك هایش را محكم روی هم فشرد. اما این حالت بیشتر از چند ثانیه طول نكشید. صدای قاطع و رسای حسام از جایی در اعماق ناخودآگاه ذهنش بلند شد. بلند بلند، آن قدر بلند كه انعكاسش در تمام وجود هما پیچید: "فكر نمی كردی اگر موفق می شدی، تازه اول حساب پس دادنت بود؟" همان لحظه كه این جمله را از زبان حسام شنید، چیزی در عمق وجودش شكست و هزار تكه شد. چه تلنگری زده بود حسام به احساسات فراموش شده اش. احساساتی كه سال ها بود روی آن سرپوش گذاشته بود. سالها بود كه حساب زندگی و بدبختی ها  و مصیبت هایش را از حساب خدا جدا كرده بود. درست این بود كه خدا را  فراموش كرده بود. خدایی كه به نظر او، هرچه بدبختی و تلخی و سیاهی بود، همه را یك جا در قرعه سرنوشت و تقدیر او قرار داده بود. هما در یك اسارت روحی و ستیزی لجوجانه و ناتمام با احساساتش، به این نتیجه رسیده بود كه خدا هرگز او را دوست نداشته و نخواهد داشت. پس او را از تمام محاسبات خود كنار گذاشته بود تا در گرداب زندگی سیاهش فرو بریزد.ت ا هر كجا كه دست سرنوشت او را می برد. اما تلنگر آگاهانه و زیركانه حسام، حقیقت را با تمام تلخی، در برابر چشمانش علم كرده بود. حقیقتی كه همیشه آشكار بود؛ مثل روشنی روز، اما او با تلاش ابلهانه ای از آن می گریخت: "زندگی تو هر چه می خواهد باشد. از دست خدا و حساب و كتاب او نمی توانی بگریزی.  هر جا كه بروی، بر سرت هر چه كه بیاید، باز هم تو بنده ای و او آفریدگار و خالق و صاحب اختیار. مگر مخلوق می تواند از خالقش بگریزد؟"
موجی از خون در چهره اش دوید و داغ شد. گونه هایش گر گرفت و سرش مثل آونگی به دوران افتاد. حس بدی داشت. حس تنهایی و بی كسی ... حس یأس و اندوه ...
حس معلق بودن در میان زمین و آسمان، بی آنكه به چیزی با كسی وابسته باشد. حس می كرد روی قله كوهی تنها مانده، نه راه پیش دارد و نه راه پس. در جایی كه نه جای ماندن است و نه رفتن. از گذشته جز مشتی خاطرات غبارآلود و عذاب آور، چیزی برایش نمانده بود. امروزش گرفتار یأس و تردید و آینده اش مبهم و نامعلوم بود. در این میان، تنها كسی را كه باید برای روز مبادایش نگه می داشت تا مثل امروز به دامان پرمهر و رأفتش پناه ببرد، با سركشی و لجاجت ابلهانه از كف داده بود. سردش شد. دست ها را دور بدن حلقه كرد. لب ها و پلك ها را محكم روی هم چفت كرد. آهی بلند و پرسوز، تمام بدنش را لرزاند. برای هزارمین بار در دل نالید: "كاش مرده بودم! كاش هرگز نجاتم نداده بودند...كاش.

 

***


حسام در پناه سایه مطبوع دیوارهای آجری و از زیر خرمن گل های یاس و شا خ و برگ درختانی كه از سر دیوارها به فضای كوچه سرك كشیده بودند، می گذشت. عصای سفیدش هر چند لحظه یك بار به آسفالت سرد برخورد می كرد و راه بی مانع را نشانش می داد. ذهنش عمیقاً  درگیر بود. فكر مهمان جوانشان، حتی برای یك لحظه رهایش نمی كرد. در تمام طول مدت شبانه روز، مدام این سؤال بی جواب در ذهنش چرخ می خورد: "چه باید كرد؟ از دختر جوان هیچ نمی دانستند. چه كسی است و از كجا آمده، كس و كارش كجا هستند، چرا خودكشی كرده و هزاران سؤال ریز و درشت دیگر، وضعیت سختی بود. تن به مسئولیتی داده بودند، كه بالاجبار بر عهده شان گذاشته شده بود و نمی توانستند از  آن شانه خالی كنند. نه این كه هراس و دلهره ای داشته باشد و هما را خطری جدی برای زندگی آرام و بی دغدغه  در نفره شان بداند. اما به هرحال وضعیت هما، وضعیت خاصی بود كه بازار شایعات دیگران، آن را حادتر می كرد. هرچند حسام ندیده و تنها از همان اندك جملات كوتاه و مختصری كه به ندرت از مهمانشان شنیده بود. از طرز برخورد، لحن كلام و روحیه حساس و آسیب پذیرش دریافته بود كه هما، برخلاف تصور مردم، از قماش دختران فراری و بی كس و كاری نیست كه حضورشان در هر مكان، آرامش و سلامت اخلاقی آن جا را تهدید می كند. اما به هر حال او دختر جوانی بود كه یك نیمه شب، پشت در خانه آن ها تن به حقیرترین كارها داده بود و بعد از آن هم در طول مدت كوتاه اقامتش در آن جا، زیر نقاب سرد و سنگین سكوتش – كه با هیچ ترفندی شكسته نمی شد – انبوهی از نگرانی های مختلف را برایشان به ارمغان آورده بود. به حاج خانم حق می داد كه دلنگران باشد. اگر آن دختر باز هم تن به خودكشی می داد، آن هم در خانه آن ها... حرف و حدیث دیگران مهم نبود، اما پذیرش او در خانه، آن هم بعد كلی بالا و پایین رفتن در اداره  آگاهی و امضا كردن برگه های تعهد، با مسئولیت سخت و ناگریزی همراه بود كه عمیقاً نگران و مضطربش می كرد. ناگهان پای راستش در چاله كم عمقی رفت و تعادلش به هم خورد. در آخرین لحظه،  دستش را به دیوار گرفت و مانع افتادنش شد. عصا با سر و صدا روی زمین غلتید:" این چاله قبلاً  اینجا نبود!" روی زمین زانو زد و دستش برای یافتن عصا، روی آسفالت لغزید.  چند ساعت قبل هم، مدیر تولید برنامه به او گفته بود:" چند روزه حواست به جا نیست حسام. اینجا نیستی. كجاها سیر می كنی؟" و گفته بود كه باید دوباره از نو ضبط كند. در طول سال ها فعالیتش در اداره رادیو، چنین وضعیتی را تجربه نكرده بود. آن قدر مضطرب و نامتعادل كه ضبط برنامه را  چهار مرتبه تكرار كردند. مدیر تولید دیگر چیزی بیش از آن نگفته بود. اما حسام می فهمید كه او چه تلاش سختی برای فروخوردن رنجش خود می كند. حق داشت . اما خوب بود كه حال و روز حسام را درك می كرد. چهارمین ضبط برنامه، خوب و نسبتاً  رضایت بخش بود. همه نفس راحتی كشیدند . اما او در حالی كه در اتاق ضبط نشسته بود و انبوه  برگه های خط بریل، مقابلش روی میز تلنبار شده بود، بی هیچ حرف و حركتی در جا مانده بود و تنها یك جمله بود كه در اعماق ذهنش پیچ و تاب می خورد: "چه باید كرد؟!" انگشتانش كه دسته عصا را لمس كرد، آرام از زمین كنده شد. دوباره فكر كرد:"این چاله قبلاً  در مسیرش نبود." پیچ كوچه را پشت سر گذاشت  رو به جلو، از مقابل تك تك درها گذشت تا مقابل در خانه شان متوقف شد. كلید را در قفل چرخاند. به موازات باز شدن در، صدای بگومگوی خفیفی از آن سوی حیاط به گوشش رسید. در را پشت سر خود بست. صدای مادرش را شنید: "اگر می خواهی به خانه ات برگردی" حرفی نیست. تو این جا مهمان مایی. اگه دلت می خواهد برگردی به سلامت! ولی باید آدرس خانواده ات را بدهی تا  همراهی ات كنم. این طور ی خیالم را حت تره..."
صدای هما بلندتر از حاج خانم بد و لرزش خفیفی داشت :"چند بار بگم... من هیچ كس را  تو این دنیا ندارم!" حاج خانم بی درنگ پرسید:" پس كجا می خواهی بروی؟"
حسام به طرف پله ها رفت و دست به نرده، خود را به ایون رساند. "اگر گذاشته بودید، حالا توی قبرستان یك متر جا برای خودم داشتم."
صدای هما به التماس بلند  شد:"تو را به خدا ... بگذار بروم!"
 حاج خانم قاطعانه جواب داد:"اگر راست می گویی و جایی را نداری ، حق نداری پایت را از در این خانه بیرون بگذاری."
برای لحظاتی كوتاه،  سكوت بود و بعد، هق هق آرام هما، حسام لرزش كلام مادرش را هم حس كرد :"چرا نمی خواهی با هم حرف بزنیم ، شاید بتوانم كمكت كنم."
-    دیگر از دست هیچ كس... كاری ساخته نیست.
-    این حرف را نزد. همیشه خدایی هست.
حالا حسام پشت پرده توری آویخته به چهارچوب در ایون ایستاده بود و دررفتن و ماندن مردد بود.
-    شما می توانید مادرم را زنده كنید؟ می توانید این ننگ  و نكبت را از سرنوشتم  پاك كنید؟ می توانید این همه تلخی و سیاهی را از گذشته زندگی ام ببرید و دور بریزید؟ می توانید یك بار دیگر مرا متولد كنید؟ می توانید" این همه تلخی و سیاهی را از گذشته زندگی ام ببرید و دور بریزید؟ می توانید یك بار دیگر مرا متولد كنید؟ می توانید؟!
آخرش را تقریباً  فریاد كشید. حسام حس می كرد كه مادرش لای منگنه سنگینی از بلاتكلیفی و سردرگمی مانده است. صدایی از او نمی شنید. حال و روزش را درك می كرد. شرایط سختی بود.
-    دیگر هیچ كس نمی تواند هیچ كاری برای من بكند. حتی خدا هم نمی تواند زندگی ام را از نو بسازد. زندگی من،  سرنوشت من، بخت سیاه من، همین بوده و هست . جز مرگ راهی برای من وجود نداره... آره همیشه خدایی هست... اما برای دیگران ، نه برای من!
نفس هما گرفت. سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت.  صدای نفس كشیدن های نصفه و نیمه اش، فضار ا انباشته بود. به سختی ادامه داد:"خدای من سال هاست كه فراموشم كرده. اصلاً  یادش رفته كه بنده ای به اسم هما داره. همیشه بدترین ها برای من بوده. بدون اراده و انتخابم، بدون این كه كوچك ترین نقشی در تقدیر سیاهم داشته باشم. فقط نمی فهمم ... نمی فهمم وقتی از اول سهمی تو این دنیای بی درو پیكر نداشتم، اصلاً چرا به وجودم آورد... نمی دانم... شاید هم دنیا به وجود آدم های بدبخت و بیچاره ای مثل من نیاز دارد. ماها باید باشیم تا خوشبختی دیگران معنا پیدا كند...
حسام صدای نزدیك شدن قدم های هما را می شنید. پرده را كنار زد تا حضورش را اعلام كند. هما در چهارچوب در، سینه به سینه حسام ماند. سرش گیج می رفت و نامتعادل بود اتاق دور سرش دوران می كرد. صدای ناموزون و گنگی در اعماق ذهنش  و از درون تك تك سلول های سرش بلند بود. مثل سوت  ممتد و بی وقفه قطار كه در صحرای بِی انتهایی پیچید. صدا لحظه به لحظه بلند و بلندتر می شد و هما، در عمق آن صدا، فریاد جانسوز و ناله دلخراش زنی را می شنید. دست هایش را بالا آورد و سرش را درحصار دست ها محكم فشرد. بی اختیار فریاد زد:" نه نه ..."
حاج خانم دستپاچه به طرفش دوید اما قبل از آن كه به او برسد، هما نقش بر زمین شد.

 

***


حاج خانم به آرامی كلید برق آشپزخانه را خاموش كرد. نگاهش روی در بسته اتاق هما دوید. سایه ای از غم در چشمانش موج می زد. زیر لب نجوا كرد: "هما!"
از این كه بالاخره بعد از دو هفته سكوت و انتظاری یأس آور، حداقل نام مهمانش را می دانست، خشنود بود. اسم قشنگی بود و به دلش می نشست. در تمام طول مدت اقامت كوتاه دو هفته ای، لب های  هما با اراده ای آهنی روی هم قفل شده بود. حاج خانم بارها و بارها سعی كرده بود با ترفندی مادرانه، از زندگی اش سر در بیاورد، اما حاصلش تنها نگاهی سرد و تلخ و خالی از هر نوع احساس بود كه سرزنش بار به او دوخته می شد. اما همان نگاه خاموش، افشاگر تمام رنج ها و دلتنگی های او بود. سكوت... سكوت باشد. می تواند مقدمه توفانی سهمگین باشد. توفانی توفنده و مهارناپذیر.
هما روزها و ساعت ها دقایق را در خاموشی مطلق سپری می كرد، اما هیاهوی درون و قیامتی كه در وجودش برپا بود، از برق نگاه و رنگ پریدگی چهره و از لرزش دست ها و هرم تنش كه ذره ذره می سوخت و آب می شد، پیدا می كرد. تمام وجود حاج خانم برای در آغوش كشیدن هما پر كشید. می خواست او را مثل دختر نداشته اش در آغوش بگیرد و نوازش كند. دلش می خواست هما سر بر سینه اش بفشارد و دردها و رنج هایش را به او بگوید. اما سكوت سرد و سنگین هما كه با هیچ چیز و هیچ انگیزه ای شكسته نمی شد، او را در موج توفنده تردید و دودلی گرفتار كرده بود:"چه رازی در گذشته این دختر وجود دارد كه چنین در خود فرو رفته و لب از لب برنمی دارد؟" دوباره و بی اختیار زیر لب تكرار كرد: "هما ..." طرح لبخندی روی لب هایش سایه زد. قدم به ایوان گذاشت. حسام پشت به او، روی اولین پله ایوان نشسته بود و متن فردایش را مرور می كرد. سرش به سوی آسمان بود، انگشتان هر دو دستش روی برگه ها می لغزید و لبش در جنبشی بی صدا به هم می خورد. نگاه حاج خانم به سمت آسمان دوید كه صاف و  صیقلی بود و ستاره های نقره ای درخشان از همیشه به زمین نزدیك تر بودند. مخمل سفید ماه كنج این تابلوی بی نظیر می درخشید. عطر شكوفه های شب بو و خرمن یاس لمیده بر سر دیوار، فضا را انباشته بود. نفس عمیقی كشید و ریه هایش را  عطر آگین كرد. بعد كنار بساط سماور نشست. نمی خواست خلوت حسام را بشكند، اما شكست. چون حسام برگه ها را روی زانو مرتب كرد و به طرفش چرخید. استكان چای را لبالب پر كرد و مقابل حسام گذاشت "مزاحمت شدم؟ كارت را بكن..."
حسام سری جنباند: "بگو مادر."
نگاه حاج خانم روی موهای خوش حالت و درهم پسرش لغزید: "چی را؟ "حسام تكیه به نرده های ایوان، پله ها را در بغل جمع كرد: "چه اتفاقی افتاد كه مهمان قصد رفتن كرد؟"
آهی خفیف و پرسوز، سینه حاج خانم را لرزاند: "عصر یكی از همسایه ها آمده بود دم در، مثلاً  برای احوالپرسی، اما به قصد سركشی. بعد از كلی حاشیه رفتن، گفت همسایه ها از این كه هنوز اقدامی نكرده ایم  و هما را تحویل نداده ایم دلخورند و این جور دخترها مایع شر و گرفتاری هستند  و ... از این حرف ها ... هما هم ظاهراً حرف های او را شنیده بود. به خانه كه برگشتم دیدم آماده رفتن است. بقیه اش را هم كه خودت  بودی."
حسام استكان را بالا برد:" حالا حالش بهتره؟"
-    فعلاً  كه خوابیده ... اما خیلی ضعیفه، هنوز رنگ و رویش برنگشته ...
حسام جرعه ای چای نوشید و مردد در بیان حرفش به سكوت تن داد. استكان را كه زمین گذاشت، سرش را به طرف مادر گرفت و با احتیاط گفت: "خب خون زیادی ازش رفته ... از طرفی دكتر هم می گفت... می گفت كه معتاده بوده ... به هروئین. مصرف بالایی هم داشته، فقط  پنج – شش ماهه كه تركش داده اند. به مراقبت زیادی نیاز داره."
حاج خانم با چشمانی گشاد و دهانی نیمه باز به حسام خیره مانده بود. به سختی گفت: "معتاد بود؟"
حسام سری تكان داد و به میله ها تكیه كرد. نسیم خنك بهاری صورتش را به نوازش گرفت.
برای دقایقی، صدای ممتد و هم آوای جیرجیركها ها، تنها صدایی بود كه سكوت سنگین خانه را می شكست. نسیم آرام و سبك در میان شاخه های سبز و پر برگ درختان باغچه می وزید. چند ماهی در سطح آب حوض، دم می جنباندند و حباب هوا می ساختند. حباب ها به آرامی می چرخیدند و وقتی می تركیدند، موج های ریزی را در سطح آب روی هم می لغزاندند. نگاه حاج خانم زیر گرد سپید و نقره ای ماه، به حوض بود.
-    چه كار باید بكنیم حسام؟
صدای ملایم حاج خانم، لرزش خفیف و محسوسی داشت. حسام پرسید:
"نگرانی؟"
-    خیلی ... خیلی زیاد.
حسام زیر لب گفت:"حق داری!"
آهی  كش دار از سینه اش  پر كشید و ادامه داد: "این دختر حتی از خدای خودش هم بریده و این، خیلی  خطرناكه. آدم ها در زندگی وقتی از همه كس و همه جا ناامید و رانده می شوند، تنها رشته ای كه آن ها را به زندگی پیوند می دهد، ایمان و عشق به خداست. ولی این دختر، اعتقاداتش را از دست داده و در ناامیدی كامل، دست و پا می زند."
حاج خانم اندوهبار گفت: "اگر امروز رفته بود... اگر خدای نكرده بلایی سرش آمده بود... آن وقت..."
حسام بی درنگ گفت: "مادر من! گیرم امروز هم بودی و مانعش شدی. همیشه كه نمی توانی مراقبش باشی. او اگر بخواهد برود، راهش را پیدا می كند. حالا امروز نه... فردا ... پس فردا..."
بند دل حاج خانم پاره شد. حسام راست می گفت و او نمی توانست چنین چیزی را پیش بینی كند: "بس كاش... از اول این مسئولیت را قبول نمی كردیم! این فكرها تنم را می لرزاند."
لبخند نرمی روی لب های حسام لغزید: این مسئولیت را ما انتخاب نكردیم كه حالا پشیمان شویم. این خواست خدا بوده و حتماً حكمتی در آن است. باید فكر راه چاره باشیم. باید او را از برزخی كه گرفتارش شده نجات بدهیم."
حاج خانم مستأصل پرسید: "آخه چه طوری؟ من كه از هر راهی می توانستم، رفتم اما راه به جایی نبردم."
حسام متفكرانه چانه اش را دست گرفت: "سخته، اما نشدنی نیست. فكر می كنم باید از راه خودش وارد شویم. سر سختی و لجاجت!"

ادامه دارد

_______________________

بخوان به نام مهر (قسمت چهارم)

نظرات

سلام. كاش می شد فاصله رو سایت بردن قسمتهای داستان رو كم كنید. فكر نمی كنید دو هفته در میون واسه مخاطبی كه سخت مشتاق پیگیری ماجرای داستانه، خیلی زیاد باشه؟ گاهی وقتها من یادم میره قسمت قبلی چی شد ومجبورم دوباره بخونمش. از خانم سامانی هم كه كتابهاشونو قبلا خوندم و كلی لذت بردم، مثل همیشه ممنونم. خیلی خوبه كه وقتی آدم وقت میذاره و یه چیزی میخونه، هم لذت ببره و هم یه چیزی یاد بگیره.

23 آذر 1388 ساعت 23:56 | لیلا |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: