خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
منثورات
29 آبان 1387
26 آبان 1387
23 آبان 1387
18 آبان 1387
13 آبان 1387
منظومات
8 مهر 1387
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
کاریکلماتورات
6 آبان 1387
2 مهر 1387
3 شهریور 1387
22 مرداد 1387
1 مرداد 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
22 خرداد 1387

تمام میدان زیر آتش سنگین توپخانه دشمن بود، سربازها یکی یکی کشته می شدند. لشکر از سمت شمال کمی پیشروی کرده بود و نزدیک بود که نیروی کمکی برسد. فرمانده «ماروس فرای» خسته و زخمی روی خاکریز افتاده بود و سعی می کرد در آخرین لحظات لشگر را فرماندهی کند. ماروس نگاهی به میدان می انداخت و با فریاد دستوراتی می داد و بعد سرش را می انداخت پایین و شروع  می کرد به نوشتن! سربرگی کثیف و پاره را از میان کاغذهای در حال سوختن انبار نجات داده بود تا جواب آخرین نامه ای را از ستاد مشترک ارتش در مورد لشگر تحت فرماندهی اش دریافت کرده بود بدهد. لحظه ای گلوله تانک به شیب بالای خاکزیر خورد و کوهی از خاک را روی ماروس ریخت اما ماروس به حالت بچه ای که در جنین باشد ورق کاغد را روی سینه گذاشت و همانطور ماند تا آسیبی به نامه نرسد. ماروس موقیعت خود را کمی تغییر داد و بعد از صدور چند فرمان، خود را آماده کرد تا مهم ترین بخش نامه را بنویسد، اما قبل از نوشتن یک بار دیگر آن چه را نوشته بود دوباره خواند:
«پیرو نامه مورخ هفتم می ستاد مشترک مبنی بر تهیه مسکن سربازان لشگر بعد از اتمام جنگ به اطلاع می رساند که طرح هایی که آن ستاد محترم تنظیم کرده است به هیچ وجه به درد سربازان نمی خورد و من ماروس فرای فرمانده ارشد لشگر تا به حال این دستورالعمل را ابلاغ نکرده ام. چرا که بیم آن می رود در روحیه افراد تاثیر بگذارد و ادامه جنگ برای ما میسر نباشد! لذا از آن ستاد محترم تقاضا دارم نسبت به امر مسکن سربازان به صورت جدی فکر شود.»
ماروس با خودش فکر کرد که چه دلیلی دارد در این لحظات بحرانی نامه ای اداری و کاملا رسمی بنویسد، خواست نامه را پاره کند، اما این تنها کاغذی بود که در اختیار داشت. در سمت جنوبی میدان گلوله توپخانه به سنگر اصابت کرد، ماروس در نزدیکی خود تعدادی از سربازان را دید که کشته شدند، چاره ای نداشت مجبور بود حقایق را بنویسد، هر چند می دانست که این نامه ممکن است هرگز به دست ستاد مشترک نرسد اما باید می نوشت چون دست کم وجدانش راحت می شد. ماروس ادامه داد:
«البته شک دارم که شما فکر هم بکنید که الان ما درست چهار ماه است که با دست خالی و شکم خالی داریم مبارزه می کنیم، گرانی ها به این جا هم کشیده شده است برخی از سربازان کنار جنگ مجبور هستند کار کنند تا برای خانواده هایشان پول بفرستند، الان در خط مقدم شش هکتار گندم کاشته ایم که دشمن مرتب آن جا را می کوبد، سهمیه نان و مربای لشگر کم شده است، دوماه پیش با یک مرغ کار پرورش مرغ را شروع کردیم، متاسفانه این مرغ توسط یک خروس دشمن باردار شد چون ما مجبور شدیم شبانه آن مرغ را به یکی از دهات های دشمن ببریم و آن جا ولش کنیم بلکه خروسی سوارش شود که شد. الان لشگر فکر خرید بوقلمون است که حفاظت اطلاعات به خاطر سروصدای زیاد آن قبول نمی کند، بوقلمون در لشگر باشد! تمام امید سربازان به اتمام جنگ است، افسران همگی منتظر پایان جنگ هستند تا برگردند و در خانه هایی که پولش را در دوران دانشکده افسری پرداخت کرده اند بنشینند. از داخل کشور خبر طرح های مسکن به این جا رسیده است و سربازان دائم در مورد این طرح ها از من سوال می کنند. شما در نامه ای که ماه گذشته فرستادید نوشته بودید مشکل مسکن مشکل جهانی است که باید برای سربازان تشریح شود. اما تحقیق کردیم دیدم در کشور دشمن چنین چیزی نیست لااقل به بزرگی مشکل ما نیست. البته سربازان از وقتی فهمیده اند در کشور دشمن اوضاع از ما بهتر است کلی از آنها را کشته اند اما نمی دانم تا کی بتوانیم مقابل نازی ها دوام بیاوریم. دائم به ما خبرهای بد می رسد. برادر سرباز مارتیک با بمب 80 نفر از اعضای خانواده اش را کشته، خواهر افسر جو را در خیابان دزدیده اند، برادر خود من معتاد شده است و تیم ملی هم که گند بازی کردن را درآورده است. بهرحال من ماروس افسر ارشد لشگر اعلام می کنم که با این وضع ...»
سربازان به زحمت جنازه ماروس را از زیر تل خاک بیرون کشیدند، ماروس به خود پیچیده بود، گلوله تانک درست پشت سرش خورده بود و دیوار را روی سر او خراب کرده بود. سربازان به سرعت فرمانده نیمه جان را به آمبولانس رساندند. کاغذ روی سینه ماروس رفته رفته قرمز می شد. ماروس به زحمت صدای سربازان را می شنید که می گفتند: «ستاد برنج اعلام کرده، هر نفر ده کیلو اما به درد نخوره، بازار سیاه کیلویی دو تومن می خرن، اما قربان هیچی برنج خودمون نمی شه، زود خوب شین برگردین، شنیدم ارتش دشمن می خواد همین روزها عملیات کنه شالی های برنج مون رو بگیره ولی کور خوندن!»
آمبولانس که حرکت کرد از سمت دیگر چند ماشین وارد میدان شدند، سربازان می گفتند وزیر کشاورزی برای بازدید مناطق جنگی آمده است!

نظرات

عالی بود لذت بردم. طنز آقای ساکی همیشه دلچسب بوده این یکی چیز دیگری بود

28 خرداد 1387 ساعت 07:11 | علیرضا.ت |  alireza_data@yahoo.com | آدرس وب

بلی ،عجیب ،جای تامل.

23 خرداد 1387 ساعت 20:24 | جمال |  بدون email | بدون آدرس وب

با صدای بلند خندیدم. منتظر کارهای بهترتون خواهم بود. موفق باشید.

23 خرداد 1387 ساعت 13:27 | ر.نیک نام |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: