خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
منثورات
28 مرداد 1387
12 مرداد 1387
21 تیر 1387
10 تیر 1387
منظومات
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
کاریکلماتورات
3 شهریور 1387
22 مرداد 1387
1 مرداد 1387
4 تیر 1387
4 خرداد 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
10 تیر 1387

سه نفر دور میز نشسته بودند و یک ریز حرف می زدند. این سه نفر عبارت بودند از تانسون مدیر کل اداره ثبت گزاراشات واصله، مجیک رییس دایره بایگانی گزارشات واصله و والترز متصدی حمل گزارشات واصله از دفتر مدیر کل به دایره بایگانی! رستوران کبک وحشی پاتوق دائم آنها بود که بعد از فراغت از کار نیم ساعتی را آنجا استراحت می کردند و البته حرف می زدند! آن هم از هر دری. از ورزش گرفته تا اقتصاد تا بحران تبت و گرانی مرغ و سفر به ماه و حقوق و اضافه کاری و ادبیات و شعر و ازدواج و طلاق و ... . انگار که اگر روزی نیم ساعت از این حرفها نزنند روزشان تمام نمی شوند! البته اغلب مردم در رستوران یا بهتر بگوییم کافه کبک وخشی حرف می زنند ولی حرفهای هیچکدام به عقیده الفی گارسن رستوران از هر دری و دری وری نبود!
الفی مرد سی و پنج ساله ای بود آرام، مجرد، تپل، کمی خنگ، با صورتی سفید و سرخ و موهای کم پشت قرمز که از پنج سالگی در آنجا کار می کرد و با این که در همان رستوران به دنیا آمده بود، ولی از سرنوشت پدر و مادرش اطلاعاتی در دست نبود و همه او را با نام الفی مارشیانی صدا می زنند که در واقع فامیل  موسس رستوران بود، که هفتاد سال پیش در گذشته بود! الفی دقیقا می دانست که مشتریان رستوران اهل چه مباحثی هستند و مرام و عقیده شان چیست. اما در مورد با کسی لام تا کام حرف نمی زد و به همین خاطر بود که مشتریان هنگام حضور الفی بر سر میز صحبت خود را قطع نمی کردند و حتی گاه نظر الفی را نیز می پرسیدند! اما الفی همیشه از نزدیکی به میز تانسون، مجیک و والترز واهمه داشت چون اصلا دوست نداشت از آنها حرف های صد من یک قاز بشنود! اما آن روز یعنی یازدهم مارچ که الفی می خواست کمی زودتر به خانه برود در حالی که کیسه ای به دست داشت و لباس مخصوص را هم از تن بیرون آورده بود، سه فنجان قهوه را روی یکی از میزها گذاشت و بابت این که لباس مخصوص ندارد از مشتریان عذر خواهی کرد اما تا خواست از رستوران بیرون برود یعنی دقیقا وقتی با سرعت نور از کنار میز تانسون، مجیک و والترز می گذشت در دامی افتاد که آرزو می کرد نصیب دشمنش نشود. تانسون که متوجه کیسه  الفی شده بود پرسید: «الفی این چیه؟ نکنه کفتر باز بودی و ما خبر نداشتیم؟»
الفی با شنیدن سوال به سمت تانسون برگشت و خیلی مودبانه و محکم طوری که وانمود کند عجله دارد جواب داد: «خیر قربان، تخم بنفشه گرفتم توی باغچه ...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که مجیک گفت: «بنفشه اونم تو این اوضاع می دونی چقدر باید بهش آب بدی؟ نه اصلا به صرفه نیست! اصلا گل کاشتن به صرفه نیست! لااقل جاش سبزی بکار که بعد بتونی بخوری. آخه تو این اوضاع رکود که آدم تو باغچه گل نمی کاره!»
الفی خواست حرفی بزند که والترز ادامه داد: «به نظر من هم درخت بکاری بهتره، مثلا گیلاس. میتونی میوه هاشو بفروشی الان نون تو میوه فروشیه!»
تانسون ادامه داد: «اصلا چرا با باغچه کار نمی کنی؟ مثلا اجاره نمی دی؟! اگه متراژ داره کمی خرجش کن توش جشن بگیر، باغچه ات چند متره؟»
الفی خواست به آن سه نفر تفهیم کند که منظور او از باغچه رف پشت پنجره هاست که مجیک ادامه داد: «نه آقا جون باغچه رو باید صاف کرد خونه ساخت الان زمین طلاست!»
والترز ادامه داد: «آره الفی باغچه رو بکن انبار، سر ماه فقط پول بشمار.»
تانسون ادامه داد: «من اگه جای تو بودم وام صنعتی می گرفتم شترمرغ پرورش می دادم! می دونی هر شتر مرغ یخ زده قیمتش چنده؟»
والترز ادامه داد: «برو تو نقشه های شهرداری نگاه کن باغچه ات تو طرح نباشه. اگه بود سریع بفروش که همه اش ضرره!»
مجیک ادامه داد: «آره بفروشش ولی سرقفلیشو نگه دار!»
تانسون گفت: «نه آقا باید سرقفلی رو بفروشه باغچه رو نگه داره!»
والترز ادامه داد: «نه آقا نفروش، هیچی رو نفروش» و رو کرد به دو نفر دیگه و گفت: «چی چی رو بفروشه؟»
تانسون گفت: «بفروشه سکه بخره!»
مجیک گفت : «الان سکه صلاح نیست باید بزنه تو بورس!»
والترز گفت: «نه بابا بذار بره بنفشه شو بکاره. حیف ما که داریم به این آدم کمک فکری می دیم! نیگاش کنین ببینید، چه طوری داره در می ره که هر کی ندونه فکر می کنه می خوایم باغچه شو از دستتش دربیاریم، ولش کن! راستی تانسون  می گفتی تو این سفر آخر چه قدر گزارشات واصله داشتیم؟»

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: