خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
کارگاه
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
3 تیر 1387

هرچه اصرار کردم بگذارند دو هفته دیگر هم پیش من بماند، گفتند نمی‌شود، هر جائی قانونی دارد، دیگران هم حق و حقوقی دارند، یک ماه است پیش شماست.
مرده‌شور این قوانین لعنتی را ببرند، یک جو عاطفه سرشان نمی‌شود. حالا باید می‌بردم و تحویلش می‌دادم، اما من که هنوز ازش سیر نشده بودم! چاره‌ای هم نبود.
برای آخرین بار بوئیدمش. بوی خوش کاغذ کهنه می‌داد. بهش گفتم با تو زندگی من یک‌جور دیگری بود، هیچ وقت فراموشت نمی‌کنم. گرفتمش جلوی مردی که پشت کامپیوتر نشسته بود.
ـ بفرمائید، این کتاب این هم کارت عضویت.

 

 

 

***

چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

نظرات

معرکه بود.خیلی ممنون. موفق باشید.

3 تیر 1387 | محیا صدرا |  بدون email | بدون آدرس وب

بسیار زیبا بود چه نگاه پر ظرافتی

3 تیر 1387 | خواننده |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. قشنگ بود. منتها من به شخصه وقتی حرف از بوی کاغذ کهنه به میان آمد، همان لحظه آخر داستان را حدس زدم.
موفق و موید باشید.
یا حق...

3 تیر 1387 | حاشین |  بدون email | آدرس وب

واقعا خوشحالم که دغدغه جوونای مملکتم این چیزاست. خوش باشین.

4 تیر 1387 | سالار |  بدون email | بدون آدرس وب

کمی کلیشه ای و رو بود!

7 تیر 1387 | کج طبع |  بدون email | بدون آدرس وب

واقعن معرکه بود و ازین حرفا...
ولی انصافن فکر نمیکنید بهتره به این بگید فکاهی تا داستان کوتاه کوتاه
حتمن می گید خب اونم یه جور داستانه دیگه!!

11 تیر 1387 | خسرو معتضد |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: