هرچه اصرار کردم بگذارند دو هفته دیگر هم پیش من بماند، گفتند نمیشود، هر جائی قانونی دارد، دیگران هم حق و حقوقی دارند، یک ماه است پیش شماست.
مردهشور این قوانین لعنتی را ببرند، یک جو عاطفه سرشان نمیشود. حالا باید میبردم و تحویلش میدادم، اما من که هنوز ازش سیر نشده بودم! چارهای هم نبود.
برای آخرین بار بوئیدمش. بوی خوش کاغذ کهنه میداد. بهش گفتم با تو زندگی من یکجور دیگری بود، هیچ وقت فراموشت نمیکنم. گرفتمش جلوی مردی که پشت کامپیوتر نشسته بود.
ـ بفرمائید، این کتاب این هم کارت عضویت.
***
چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.