خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
9 تیر 1387

و اینک چشم انداز!

چشم ما روشن که بالاخره کشور توانست بعد از هفته سوم با اقتدار دامنه تعطیلات نوروزی را فرا بچیند و به سرعت به سوی چشم انداز 25 سال بعد خود بتازد که قرار است در آن روز نمونه خاص و عام باشد!
اما قبول کنید که خستگی روحی و روانی تعطیلات، حالی برای کار کردن باقی نمی‌گذارد، مخصوصاً این که این هوای بهاری هم خود مزید بر علت است. بنابراین باید واقع‌بین بود و تا اردیبهشت ماه خیلی نباید انتظار کار داشت؛ اما تصدیق می‌فرمایید که اردیبهشت و خرداد امسال هنگامه زبانه کشیدن آتش تنور انتخابات ریاست جمهوری است و لذا بهتر و اصلاً واجب است به جای کار بر آتش این تنور افزود. ان‌شاءالله بعد از انتخابات وقت برای کار کردن فراوان است.
تابستان هم که بالاخره بچه‌ها تعطیلند و باید حداقل یکی و دو سفر زیارتی و تفریحی را در برنامه خانواده گنجاند. بالاخره این بزغاله‌ها هم گناه دارند و نـه ماه از صبح تا شب توی این کلاس‌ها به خاطر آینده مملکت علم‌اندوزی کرده‌اند و حالا طفلان معصوم‌، همه‌ی دل خوشی‌شان به این چند روز تابستان است!
به نظر من 13 روز اول مهر اگر ثبت‌نام بچه‌ها به موقع انجام گرفته باشد، بهترین فرصت برای کار است وگرنه از چهاردهم (اگر ماه به موقع رخ به نماید و خلق‌الله دچار یوم‌الشک و... نشوند) به سلامتی ماه مبارک شروع می‌شود و آن وقت حضرت عباسی این بی‌معرفتی نیست که ما مؤمنان به هوای کار از ضیافه‌الله غافل شویم؟ بالاخره کار همیشه هست اما ماه مبارک چه!؟
ان‌شاءالله بعد از عیدِ روزه که حدوداً اواسط آبان می‌شود، اگر عمری باقی باشد تا اوایل دی جبران مافات می‌کنیم. البته آدم باید واقع بین باشد. دی ماه اولاً فصل امتحانات مدارس و دانشگاه‌هاست که به خاطر کار نباید از نوردیدگان غافل شد، ثانیاً موسم حج فرا می‌رسد و رئیس و رؤسا مخصوصاً حدود پنجاه نفر از نمایندگان محترم مجلس، دوازده نفر از وزیران محترم کابینه، تعداد قابل توجهی از معاونان وزرا و مدیران کل ادارات و به همین مقدار بلکه افزون‌تر از مقامات قضایی و لشکری و نیروهای نظامی و انتظامی همه در خانه خدا معتکفند و لبیک اللهم لبیک سر داده‌اند و طبیعی است که در ادارات و سازمان‌های مطبوعشان ان‌شاءالله که خللی نخواهد افتاد!
بالاخره باید واقع‌بین بود و فراموش نکرد که مملکت، محرم و صفر هم دارد. لذا درست در ده بهمن، محرم فرا می‌رسد و به دنبالش صفر می‌آید که خودتان عارف به مسأله هستید و می‌دانید که این یکی به خاطر شگونی که دارد در آن خیلی کار توصیه نشده است!

استاد اکبر بقال و..!

این اکبر آقای ما هم بقالی است با خصوصیات همه‌ی بقال‌های تهران، بلکه قدری اضافه‌تر و بقال‌تر. بفهمی نفهمی قدری هم به این بنده محبتی دارند، طوری که هر بار که برای خرید، خدمتشان مشرف می‌شویم علی قدر وقت و حوصله خود چند کلمه‌ای افاضه می‌فرمایند. او غالباً بنده را "آقا مدیر" صدا می‌زنند که تا مدت‌ها به همین خاطر من گمان می‌کردم لابد ایشان دستی در عالم غیب دارند و در ناصیه انسان‌ها چیزهایی می‌خوانند که بعدها فهمیدم در ولایت اکبر‌آقا به معلم، با دو درجه ارتقا، مدیر می‌گویند و او خیال می‌کند من معلم هستم!
دیگر این که؛ ایشان به دو زبان شیرین ترکی و فارسی تسلط کامل دارند، اما هنگامی که عصبانی می‌شوند به ندرت می‌توانند فارسی حرف بزنند!
اخیراً خدمتشان شرف‌یاب شده بودم برای خرید یک قوطی رب گوجه فرنگی با مارک تبرک (تا شاید از رهاورد این معامله صاحب سمند شویم!) وقتی رب مورد نظر را روی پیش‌خوان گذاشتند، بدون هیچ تعارفی فرمودند: «دو هزار تومان.» و این بنده بدون این که التفات داشته باشم قیمت رب چقدر است دو هزار تومان خدمتشان تقدیم کردم. اکبر آقا وقتی پول را گرفتند، پیش از این که آن را در کشو دخل خود قرار دهند، نگاه عاقل اندر سفیهی به بنده انداختند و پرسیدند: «آقا مدیر، شما می‌دانید تا دیروز قیمت این چقدر بود؟»
عرض کردم: «نه والله!» گفت: «هشتصد تومان بود، اما من امروز تصمیم گرفتم آن را دو هزار تومان بفروشم تا ببینم کسی پیدا می‌شود بگوید عمو چرا؟»
آن گاه ایشان نقل کردند که رفته از میوه فروش روبه‌روی مغازه خودش میوه بخرد آن مرتکه دزد(!) پرتقال پانصد تومانی را به او داده هزار تومان. وقتی اعتراض کرده او جواب نامربوطی تحویلش داده و...
اکبر آقا معتقد بود وقتی که تعطیلات می‌شود مقامات همه به مسافرت تشریف می‌برند و شهر بی‌صاحب می‌ماند و این چنین می‌شود.
آن گاه این بنده برای همراهی کردن ایشان عرض کردم: «اتفاقاً در تأیید فرمایشات شما آقای حداد‌عادل هم در مجلس اعتراض کردند. ولی نباید فراموش کرد که بازار میوه پیچیده است و...» ایشان عصبانی شدند و گفتند:«اده به نیه سایر بایر دیرین؟(یعنی جناب، چرا هذیان می‌گویی!)» و آن گاه وقتی که کظم غیظ کردند، به فارسی افزودند: «پیچیدگی کدامه؟ بازار میوه کجاست؟ اگر در مملکت قانون باشد حجره‌دار و بنک‌دار غلط می‌کنه یک ریال به خواست دل عمه‌اش روی جنس بکشه! آقا اگر بخواهند یک پاسبان می‌تواند هفت جد و آباد همه میدان‌دارها را با درخت گردکان به هم پیوند بدهد...!»
ایشان در پایان نطق خود با قاطعیت اعلام کردند: «همه‌اش زیر سر بچه‌های(...) است که می‌خواهند شرایطی درست کنند که مردم مجبور شوند به باباشان رأی بدهند!»
بنده ناگهان حیرت کردم. نه از خزعبلات ایشان، بلکه از آنانی که برای ماندن خود به کسانی آویزان می‌شوند که در افکار عمومی این مقدار آسیب‌پذیرند!
در پایان اکبر آقا وقتی شگفتی زایدالوصف بنده را دیدند هزار تومان از دو هزار تومان را برگرداندند و فرمودند: «آقا مدیر، ‌داری اوضاع از چه قراره!»

امان از یار دوازهم!

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، وقتی که وحید هاشمیان گل دوم ایران را زد، بنده در قنوت بودم و خدا را به امام دوازدهم قسم می‌دادم که ما را از شر این آتشی که یار دوازدهم برایمان افروخته، نجات دهد!
چند روز پیش از این که بازی ایران و ژاپن انجام شود، این برادران رادیو و تلویزیون که خود را یار دوازدهم تیم ملی می‌دانستند، شروع کردند به عزّ و قسم مردم که حتماً به خاطر ایران باید به ورزش‌گاه بروند و در صحرای کربلا بچه‌ها را تنها نگذارند! صبح روز حادثه همه‌ی گزارش‌گران تاریخ فوتبال ایران گردهم آمده بودند تا از اهمیت آن روز بگویند و تفهیم کنند که "این روز روز بزرگی برای ممکلت ماست و سرنوشت ما در این روز رقم خواهد خورد." حتی یکی از آن‌ها که جای بابای بقیه‌ بود برگشت گفت: "امروز رستاخیز ملی است." خلاصه کاری کردند که چنان استرسی خانواده را گرفت که بنده خواستم آن‌ها را به خارج از شهر و به جایی ببرم که صدای هیچ رادیو و تلویزیونی شنیده نشود تا شب بعد از این که آب‌ها از آسیاب افتاد برگردیم، مگر می‌شد در روز رستاخیز ملی به سرنوشت مملکت خود این چنین بی‌اعتنا شد!
به هر حال در طول نود دقیقه بارها مُردیم و زنده شدیم و نهایتاً بازی به نفع ما تمام شد، غافل از این که در آن لحظاتی که مردم به خیابان ریخته بودند و شادی می‌کردند در استادیوم تعدادی از تماشاگران زیر دست و پا له می‌شده‌اند و..!
حالا عرضم این جاست؛ ما امیدواریم به جام جهانی صعود کنیم، اما حالا اگر آمد بازهم بحرینی‌ها نامردی کردند و مانند چهار سال قبل جلو ما خوب بازی کردند و از معرفت بچه‌های ما سوءاستفاده کردند و آن‌ها را بردند! یا ژاپن بازهم به خود آمد و آن ژاپن چند سال پیش شد و یا بچه‌های کره شمالی تصمیم گرفتند دیگر جوانی نکنند و یا مهم‌تر از همه غضنفری پیدا شد و به دروازه خودی گل زد و ما به جام جهانی نرفتیم؛ آیا آسمان به زمین می‌آید و هستی به پایان می‌رسد؟
با احترام به عقاید همه کسانی که گمان می‌کنند فوتبال علم است و... باید پذیرفت که فوتبال "بازی" است و بگیر و نگیر دارد و همیشه از قاعده و منطق پیروی نمی‌کند. همیشه هم حق به حق‌دار نمی‌رسد، گاهی یک داور ناخوش احوال می‌تواند سرنوشت یک مسابقه را عوض کند. پس حالا که اوضاع از این قرار است چرا باید آن را این قدر جدی گرفت که مردم را این گونه حساس کرد؟
 

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: