متن سخنرانی در مسجد جوادالائمه(ع) در مراسم کتاب سال شهید غنیپور که قسمت اول این سخنرانی مربوط به آثار احمد دهقان است. اسفند 1383
بنده امیدوارم خیلی وقت دوستان را نگیرم. استاد ارجمند آقای امیرحسین فردی از من خواسته، به مناسبت این که کتاب "سال بازگشت" نوشته آقای احمد دهقان مورد توجه هیأت محترم داوران قرار گرفته، راجع به نویسنده گرامی و آثارش مختصری حرف بزنم. اما باید اعتراف کنم اصولاً سخن گفتن راجع به نویسنده جماعت کار مشکلی است و این مشکل هنگامی مضاعف میشود که آن نویسنده رشد و نمو یافتهی این مکان مقدس و این محله شریف باشد که چه بسا همه حاضران او را بهتر از بنده بشناسند. از سوی دیگر بنده بهانه دیگری هم برای فرار کردن از این مأموریت دارم و آن این که انتظار داشتم آقای دهقان هنگام دریافت جایزه، مانند دوستان دیگر قدری راجع به کتاب خود، یعنی "سال بازگشت" صحبت میکردند که متأسفانه کوتاهی کردند. لذا احساس میکنم که اگر من امشب این کتاب را معرفی نکنم اغلب شما هرگز با این کتاب و موضوعش آشنا نخواهید شد در حالی که درباره آقای دهقان سالهای دیگر هم میتوان صحبت کرد. با این وجود برای این که امتثال امر کرده باشم نکته کوتاهی راجع به آثار آقای دهقان میگویم و بقیه وقتم را اختصاص میدهم به معرفی کتاب سال بازگشت.
واقعیت این است که دفاع مقدس ملت ایران، مانند همه پدیدههای الهی دارای جلوههای جمالی و جلالی بود. به برکت نفس روحانی و توجهات ویژه حضرت امام خمینی(رضوانالله علیه) جبهههای ما به مکانی تبدیل شده بود که عرفای بزرگ عصر، مانند آیتالله میرزا جواد تهرانی و آیتالله بهاالدینی و بزرگان دیگری از این دست که امروزه برای ما شخصیتهای اسطورهای مینمایند، برای تقرب جستن به خدا و اوج گرفتن در پرواز روحانی خود، با وجود کهولت سن به جبهه میرفتند و از فضای معنوی آنجا مدد میگرفتند. این یک واقعیتی بود که وجود داشت لذا در زمان جنگ و حتی سالهای بعد از آن، ادبیات و هنر تحت تأثیر این وجه جنگ بود. در این ایام آثار ادبی نویسندگان و شاعران متعهد مشحون است از ایمان، ایثار، آرزوی شهادت و... به هر حال شرایط آن روز میطلبید دستگاههای تبلیغاتی کشور نیز برای زنده نگهداشتن روحیه مردم و گسیل کردن نیروهای مردمی به جبهه روی این بخش بیشتر کار کنند؛ اما باید اعتراف کنیم به علت افراط در این نوع نگاه و نیز پرداختن غیر منطقی توسط اشخاص بیهنر و بیدانش به این ارزشهای والا، باعث شد آن والاییها، امروز احساس خود را از دست بدهند و تبدیل به شعار شوند.
بنابراین، در سالهای بعداز جنگ تعدادی از هنرمندان به وجه دیگر جنگ پرداختند. مانور روی سختیها و شکستها و نیز خلصتها و ضعفهای انسانی رزمندگان در داستانهای این اشخاص پررنگتر بود تا مسائل وجه نخست. آقای دهقان یکی از آنان بود.
در نخستین کتاب آقای دهقان که در حوزه خاطره بود به نام "ستارههای شلمچه" تا رمان او به نام "سفر به گرای 270 درجه" این نگاه کاملاً مشهود است. البته بعضی از دوستان این را خوش ندارند و حتی این گونه آثار را در حوزه ادبیات ضد جنگ(به همان معنای متعارف آن) تفسیر میکنند در حالی که من شخصاً این گونه فکر نمیکنم و معتقدم ارزشهای دفاع مقدس ما در کنار این گونه ناملایمات بیشتر منطقی جلوه میکند و در نتیجه ماندگارتر میشود تا صرفاً به جنبههای آسمانی آن پرداخته شود. البته طبیعی است به این بهانه نباید از آن سوی بام افتاد و منکر همه فضایل و ارزشهایی شد که امروز دفاع مردم ما را مقدس کرده است.
اما اکنون آقای دهقان به لحاظ مضمونی، وارد عرصه تازهای شده است. اخیراً یکی از داستانهای جدید او در جایی نقد شده بود و منتقدان آن جلسه را که از دوستان ارزشی ما هستند بسیار نگران کرده بود. به نظرم در کارهای جدید او به مضامینی پرداخته شده که پیش از این نیز در ادبیات شعری، بعضی از دوستان شاعر جنگ وارد این حیطه شده بودند و خودشان عنوان ادبیات اعتراض به آن نهاده بودند. این نوع ادبیات در سالهای بعد از جنگ رواج یافت. در آثار اشخاصی مانند مرحوم سیدحسن حسینی و یا منظومه مشهور "مولا ویلا نداشت" علیرضا قزوه و... این نگاه مشهود بود. در ادبیات داستانی نیز مدتی است این تفکر در داستانهای بعضی از دوستان دیده میشود که از جمله آنها آقای دهقان است. او در داستانهای جدید خود میگوید رزمندگان روزهای جهاد فراموش شدهاند. بعضی از آنها را جامعه فراموش کرده و بعضیها نیز خود از آرمانهایشان دوری گزیدهاند.
بنده شخصاً معتقدم داستان نباید خیلی تلخ باشد. اصولاً مردم این زمانه آن قدر در زیر رگبار ناامیدیهای و حرمانها هستند که دیگر لازم نیست هنر و ادبیات هم به آن دامن بزنند و... اما از سوی دیگر نباید هم داستان آن قدر بیخاصیت باشد که بود نبود آن فرقی نکند! آنانی که با احمد دوستی دارند میدانند که او امروز از فرجام بعضی از همسنگرانش رنج میبرد. لذا کسی نمیتواند به او بگوید اینگونه ننویس.
جناب آقای مصطفی رحماندوست به درستی یادی از برادر جانبازش کردند. اجازه بدهید بنده هم یادی از او بکنم و بگویم بنا به استحصای نهاد ریاست جمهوری حدود 27 هزار رزمنده وجود دارند که به صورت داوطلبانه حداقل یک سال در جبهه حضور داشتهاند اما امروز شغل که پیشکش، حتی دفترچه بیمهی درمانی هم ندارند. جناب دکتر مجتبی رحماندوست به عنوان مشاور رئیس جمهور، سالها تلاش کرد به این ماجرا سامان بدهد ولی متأسفانه نه در دولت دوم خردادی و نه در مجلس اصولگرا کسی این فاجعه و ظلم را جدی نگرفت. این اتفاق در کشوری میافتد که برای گفتوگوی تمدنها چهل میلیارد تومان بودجه مقرر میشود!
اما اجازه بدهید راجع به کتاب سال بازگشت صحبت بکنم. من توصیه میکنم حتماً دوستان گرامی این کتاب را بخوانند. این کتاب راجع به شخصیتی است که واژه انسان بودن به مفهوم قرآنی آن زیبنده اوست. اگر همچنین آدمی در کشور دیگری بود، مخصوصاً کشورهایی که کمتر قهرمان دارند، به گمان من در پایتختهایشان بالاخره میدان بزرگی به نام او بود. یا اتوبانی به نامش بود و چه بسا مجسمهای از او میساختند و... به هر حال اکنون شما هیچ یک او را نمیشناسید. بحمدالله ما بس که قهرمان زیاد داریم، گاهی شخصیتهای بزرگی مثل ایشان که از قضا تهرانیها هم نیستند و مربوط به شهرستانها هستند، ما ازشان غافل میشویم.
و این شخصیت بزرگ کسی نیست جز شهید محمدحسن نظرنژاد و یا به قول رزمندگان خراسانی بابا نظر از بزرگان لشکر 21 امام رضا(ع). او پیش از انقلاب قهرمان کشتی چوخای استان خراسان بوده. حتی به تیم ملی در کشتی آزاد دعوت میشود. در اردوی تیم ملی زمان طاغوت از او میخواهند فرم عضویت در حزب رستاخیز را امضا کند و او بدون اینکه خیلی هم به اصل ماجرا آگاه باشد از روی روحیه آزادمنشی خود چنین نمیکند. در نتیجه از همانجا، یعنی از اردوی تیم ملی او را بازداشت میکنند و کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک میبرند و یک هفته بعد تن مجروح او پر از آثار شکنجه او را در محلهای رها میکنند! و این آغازی است در زندگی دیگر او. نظرنژاد به زودی مذهبیان انقلابی را در مشهد پیدا میکند و به جرگه نهضتی میپیوندد که امامخمینی رهبر آن است.
اما در جنگ، او هم در مقامات نظامی و هم در مقامات معنوی رشد میکند و چه رشد شگفتانگیزی. مشهور بوده است که او شخصیتی بوده که هر امر ناممکن را ممکن میکرده. حتماً دوستان من آنهایی که در جنگ مسؤولیتی داشتهاند یا تاریخ جنگ را پیگیری میکنند با نام سرهنگ جشعمی آشنا هستند. ما در ایران کتابی داریم راجع به این فرمانده عراقی. آن زمانی هم که این آقا اسیر شد، مصاحبهای از تلویزیون از او پخش شد و در کل تبلیغات فراوانی در رسانهها راجع به اهمیت او منتشر شد. از آن آدمهای قَدَر صدام بود. با اینکه سرهنگ بود اما به قول خودش سرتیپها ازش فرمان میبردند. این آدم را این شهید اسیر کرد؛ در بخشی از جنگ که قرار است شهر دوئیجی توسط ایران تصرف شود، اما عراقیها نیز استقامت میکردهاند که چنین نشود. صدام شخصاً خودش میآید و به این سرهنگ مأموریت میدهد که ممانعت کند و چنین اتفاقی نیفتد.
این شهید بزرگوار تعریف میکند با شنیدن نام این سرهنگ، رعبی و وحشتی در میان رزمندگان اسلام ایجاد شد. بابانظر میگوید برای این که رعب و وحشت را از بین ببرم، ادعا کردم که من از او قویترم و مچ این آدم را به زمین میخوابانم.
او هنگامی این حرف را میزند که عملیات به بنبست خورده و دو تا از معاونان خودش شهید شدهاند و... اما در چنین هنگامی او کاری میکند که چه بسا از نظر نظامی خیلی هم معقول نبوده ولی نباید فراموش کرد آنقدر که در تحول تاریخ انسانهای قهرمان و شجاع نقش داشتهاند، فیلسوفان و مدعیان عقل و خرد نصیبی ندارند!
او سوار موتور میشود و ترک بیسیمچی خود مینشیند و دستور میدهد تا از خاکریز بگذرد. اجازه بدهید بقیه را از زبان خود او از صفحه 104 کتاب بخوانم؛
موتور سرعت گرفت و از خاکریز خودمان گذشت و توی یک چشم به هم زدن رفتیم داخل جبههی دشمن. تا آمدند به خود بجنبند ما رفتیم داخل شهرک. توی خیابان شهرک رفتیم تا رسیدیم به خانه دو طبقهی سیمانی. 10،8،7 تا عراقی با این کلاهکهای کجکی جلوی در ساختمان ایستاده بودند و یکی با لباسهای پلنگی که بلوزش روی شلوارش بود و ایستاده بود، وسطشان بود. فهمیدم که خود سرهنگ جشعمی است با موتور رفتم رویش. تا چشمش به من افتاد دستپاچه شد و دور و بریهایش پراکنده شدند. نظری (راننده موتور) از همان بالای موتور یک تیر زد به مچ پای جشعمی. پریدم یقهی جشعمی را گرفتم. گفتم اگر این دست من باشد بقیهشان، نمیتوانند کاری بکنند...
در این گیرو دار نیروهای دیگر هم جرأت پیدا میکنند و از خط میگذرند و میرسند به او. تا اینجای کار جشعمی روی زمین افتاده بود. هنوز شک داشتیم خودش باشد. مترجم نامش را پرسید و معلوم شد خودش است. مترجم طاقت نیاورد بلافاصله با دست مرا نشان داد و گفت ایشان هم بابا نظر،فرمانده عملیات لشکر 21 امام رضای ایران است. تا این را گفت جشعمی از جایش بلند شد. کلاهش را به سرگذاشت و محکم احترام گذاشت. بعد تند و تند شروع کرد به صحبت کردن. از حرفهایش چیزی سردر نیاوردم. از این بچه پرسیدم؛ چه میگوید این مردک؟ گفت میگوید من یک افسر بلند پایه هستم و باید با من طبق قرارداد ژنو رفتار شود. بهش گفتم بگو من ژنو، منو سرم نمیشود ولی اگر بگوید طبق قرارداد اسلام به چشم. اینقدر هم قرارداد ژنو را به رخ من نکشد...
بابانظر چند سال پیش بر اثر جراحت زمان جنگ شهید شد، او اولینبار در سال 62 مجروح میشود و بعد از آن کمتر عملیاتی بوده که نشانی در بدن ایشان نیامده باشد. یکجا تعریف میکند که؛ "92% مجروحیت دارم. چشمم کور شده، گوشم کر شده، ستون فقراتم شکسته، قفسهی سینهام از دو جا شکسته، نصف ماهیچهی دست چپم نیست، یک قسمت از ماهیچه دست راستم از بین رفته، 160 تا ترکش در بدن دارم. پردهی داخلی مغز سرم از بین رفته و..."
من یک نکته دیگر هم فقط عرض میکنم که خودم واقعاً خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. به او خبر میرسد که دخترش مریض است و در بیمارستان بستری است او باید برگردد. از قضا خیلی بچه دوست بوده. همه بچههایش را از جمله این دختر خردسال را خیلی دوست داشته. اما برنمیگردد و میگوید دختر من خونش از شش هزار رزمندهای که زیر دست من هستند رنگینتر نیست. خبر میرسد زنش هم بیمارستان است. هر طور که شده فرماندهان بالاتر برش میگردانند. این بخش را از زبان خودش میخوانم از صفحه 115 کتاب؛
" رفتم بیمارستان و متوجه شدم دخترم مرده و همسرم هم از بیمارستان مرخص شده. وقتی رسیدم خانه نیمه شب بود... خدا بالای سر شاهد است که زنم فقط به خاطر من از بچه حرفی نزد. فقط گفت حاجی چیزی میخوری؟ گفتم نه. بعد برای اینکه حرفی زده باشم گفتم اگر کله پاچه باشد چرا که نه.
از خستگی همانجا گرفتم خوابیدم. نمیدانم چند ساعت خوابم برد که بیدارم کرد و گفت: حاجی بلند شو. بلند شدم و دیدم که کله پاچه را پخته و گذاشته سر سفره. گفتم زن تو کی کله پاچه گرفتی؟ کی پاک کردی؟ کی پختی؟ گفت حاجی برای شام چه درست کنم؟
گفتم: هیچ چی من دارم برمیگردم. حتی بچهام را هم ندیدم. برادرم برد خاکش کرد. یک راست برگشتم جبهه. به خدا اگر این زن نبود..."
انشاالله که خداوند این توفیق را به همه نویسندگان بدهد تا فراموش نکنیم که قرار است از چه کسانی بنویسم. اگر میخواهیم آثارمان ماندگار شود، به یاد و نام آنان پیوند بزنیم. خوش به حال آنهایی که از اینها مینویسند. من از اینکه مصدع شدم معذرت میخواهم. صلوات