نمیدانم شما نام "میرزا رضا کلهر" را شنیدهاید یا نه؟ "میرزا زینالعابدین خوشنویس" را چطور؟ حداقل آنانی که در کار خوشنویسی هستند و یا با تاریخ هنر ایران سر و کار دارند، این دو را خوب میشناسند. خلاصه بگویم، هر دو از نامآوران و نوآوران خط شگفت نستعلیق بودهاند و هستند. در این صد سال اخیر هنوز کسی روی دستشان بلند نشده است و... اما مهم خاطرهای است که از برخورد این دو شنیدهام؛ میگویند میرزای کلهر در عهد قاجار مجبور بود بخشی از امورات زندگی خود را با آموزش خوشنویسی به شاهزادگان و نجیبزادگان بگذراند. با این وجود جالب است بدانید که این استاد بزرگ آخرش هم با بیماری وبا در فقر درگذشت!
روزی جوانی برای آموزش به مکتب او آمد که زین العابدین نام داشت. استاد لحظهای به چشمان او خیره شد و بعد با بیاعتنایی گفت: "نه، پسرم فرصت تعلیم تو را ندارم." جوان اصرار کرد و او بهانههایی از این دست آورد و آن روز او را راند در حالی که شعور و شعف تمام وجود استاد را فرا گرفته بود. خواصی که در مجلس بودند و این گونه لطایف را خوب میفهیمدند، اصرار کردند ماجرا چیست و چرا این گونه برخورد کردی؟ او جواب داد که از دیدن این جوان ناگهان احساس کردم که او همان گم شدهای است که سالهاست به دنبالش میگردم تا تمام ظرایف و طرایف این هنر را به او بیاموزم. این قابلیت را در او دیدم اما هنوز اشتیاق لازم را برای دریافت این امانت ندارد.
شاید چند روز یا چند هفته بعد بازهم آن جوان آمد و اصرار کرد، باز استاد نپذیرفت تا این که او آن قدر سماجت به خرج داد و حتی بعضی بزرگان را واسطه قرار داد، که میرزا گفت: "حالا که این قدر اصرار داری، فعلاً باید بیایی برای من قلیان آتش کنی و مکتب را نظافت کنی و خرید منزل را انجام بدهی تا ببنیم چه میشود..."
گویا آن جوان از خانواده متمولی هم بوده است، با این حال پذیرفت و مدتی مانند یک خدمتکار در مکتب و خانه او کار کرد تا این که روزی استاد او را صدا زد تا برایش سرمشق بدهد. او در حالی که اشک شوق از دیدگانش جاری بود، دست استادش را بوسید و چشم دوخت به قلم نی و کاغذ سفید. استاد خدا را یاد کرد و نوشت: "ادب آداب دارد."
امروز که بیش از صد سال از آن روز گذشته از میان همه شاگردان میرزای کلهر تنها نام میرزا زینالعابدین خوشنویس است که بعد از استادش در آسمان هنر میدرخشد و در لوح ضمیر استادان و هنرجویان این رشته ماندگار است.
اما امروز، در عصر سیطره فنآوری و توفان اطلاعات بیخاصیت، سخن گفتن از این ارزشها شاید کار بیهودهای باشد. در این روزگار، نه استادان، بصیرت و دوراندیشی استادانی مانند حکیم الهی قمشهای و علامه طباطبایی را دارند و نه شاگردان، اشتیاق مطهری و سیدجلال آشتیانی را که وقتی در کلاس حاضر میشوند استاد را به وجد بیاوردند. اصولاً سالهاست در نظام رسمی آموزش کشور ِ ما رابطه استاد – شاگردی رخت بربسته. اگر هم استاد و شاگرد ساعتی مجبورند همدیگر را در کلاس تحمل کنند، همین که از در بیرون میروند برای هم غریبه میشوند! با این حساب شما تصور کنید فردا را که دانشگاههای مجازی آن قدر گسترش پیدا کنند که دانشمندانی ببینیم که هرگز اساتید خود را ندیدهاند و نمیشناسند! به اعتقاد قدیمیها وظیفه استاد تنها ارائه اطلاعات و آموختن فن نبود، بلکه وظیفه بزرگتر او تربیت انسانی بود که وقتی آن علوم و اطلاعات را میگیرد آن را امانت بپندارد و جز در راه رستگاری بشر از آن استفاده نکند. برای همین در فرهنگ شرق و مخصوصاً اسلام به کتابهای زیادی برمیخوریم که درباره رابطه استاد و شاگرد نوشتهاند. یکی از بزرگترین آنها کتاب "منیةالمرید" است که آن را شهید ثانی به زبان عربی نوشته و دکتر محمدباقر حجتی به نام "آداب تعلیم و تعلم در اسلام" به فارسی ترجمه کرده است. در این کتاب از قول یکی از بزرگان دین آمده است که "دیدن چهره استاد، عبادت است." و توصیه شده است در کلاس شاگرد در جایی بنشیند که او را خوب ببیند و... به هر حال در دامن چنین فرهنگی بود که ماندگارانی مانند مولوی و ملاصدرا رشد و نمو یافتند و تا قیام قیامت است مایه فخر و مباهات مایند.
اجازه بدهید این بحث، را به پایان ببرم. این موضوع، موضوعی است عمیق که اگر به عمق آن فرو برویم به زودی نمیتوانیم به ساحل نجات برگردیم، عرضم را خلاصه میکنم. این فرهنگ، ضعفهایی هم داشته و دارد، اما حضرت عباسی منافعش بسیار بیشتر است. من گمان میکنم همه کسانی که نامی در میان نامها درآوردهاند کسانی هستند که وقت گذاشتهاند و استادی لایق و قابل برای خود پیدا کردهاند. هر چند ما آدمهای امروزی حوصله شاگردی کردن نداریم اما زمین خدا وسیع است، هنوز هم میتوان کسانی یافت که عشق آموختن و تربیت انسان ها را دارند.